ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۵🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۵🌌
بعد این گفتگو🙃 هر سه شون به سمت کلاسشون رفتن در راه
دانشآموزها با هیجان و اضطراب دربارهی کلاسها و معلمها حرف میزدند.
دکو با قدمهای تند جلو میرفت.
ایدا هم... هه خودتون میدونید
ایمی هم کمی عقبتر راه میرفت و به اطراف نگاه میکرد
در ذهنش:
*فقط امیدوارم امروز هم یه امتحان احمقانه نباشه
یا سخنرانی.
یا بدتر... کار گروهی🙄😬.*
اما درست وقتی که وارد سالن شدند چیزی توجه همه را به خودش جلب کرد.
درِ بزرگ سالن باز شد
و المایت از در مثل یه موشک وارد شدددد....
و همون لحظه کل کلاس خشکش زد
«...آ... آلـ... آلمایت؟»
ایمی هم کمی مکث کرد
اونو میشناخت و اسمشو شنیده بود البته
چه کسی در ژاپن اسم آلمایت را نشنیده بود؟
اما دیدن اون از نزدیک اون همتو مقام معلم... چیز دیگه ای بود براش
انقدر هیجان زده شد که حتی چشماشم به این واکنش نشون داد و مدادش رفت تو هوا
البته از اون طرف
آلمایت با همون انرژی افسانهایاش ایستاد و با صدایی رسا گفت:
صبح بخیر دانشآموزان یو.اِی! من اینجا هستم!😃
همهی سالن منفجر شد
«واقعاً آلمایته!»
«باورم نمیشه!»
«اون اینجاست که معلم ما باشه؟!»
دکو از شدت هیجان تقریباً میلرزید
چشمانش برق میزد و لبهایش از هم جدا مانده بود
ایمی با نگاه بهش کمی ابرو بالا انداخت
«تو داری نفس میکشی دکو..درسته؟»
دکو با هیجان جواب داد:
ایمی این خود آلمایته! قهرمان شماره یک! اون الان قراره معلممون باشه😆😆😆
ایمی نگاشو را به آلمایت دوخت
در ذهنش:
*خب... پس این همون غول مشهور لبخنددار افسانهایه
باید قبول کنم... حضورش واقعاً اطمینانبخشه.... یعنی چیزههه وااااااای واقعا باورم ممممم نمیشه این المات یا حضرت سحابی 🤯🤯🤯🤯من خوابم یا بیدار😊☺☺یکی منو میشکون بگیره وای یا خدا کوسم فعال شد😣 ایمی چته دختر ادم باش حالا مگه کیه🤦♀️🤦♀️*
آلمایت با صدای پرقدرت ادامه داد: امروز نخستین درس شما... آموزش قهرمانانه خواهد بود
همهمهی کلاس بیشتر شد
امروز قراره به عنوان یه قهرمان کار کنید و میدونید چیه تموم لباسای قهرمانیتون اماده س پپپپس همگی لباساتونو عوض کنید و برید سالن تمرینی
ایمی هیجان زده و باذوق داشت به تمام حرف های المایت گوش میداد و تند تند نکته مینوشت باورش نمیشد قراره لباس قهرمانیش رو بپوشه
فلش بک ( چند روز قبل روز اول مدرسه)
ویو ایمی
ایمی:خب خب لباس مدرسم حالا دیگه میتونه مثل هودی کلاه داشته باشه این عالیه فقط میمونه یه چیز دیگه لباس قهرمانیم
و ایننننننن بهترین بخش ماجرا( تو هوا معلق شد و کل وسایلو باخودش معلق کردو تو هوا میچرخید ) هستش بالاخره همه چی داره اماده میشههه☺☺☺☺☺☺
(بعدش دوباره بر میگرده رو زمین)
خب خب ببینیم اینجا چی داریم
( برداشتن پرونده از رو میز )
بزار ببینم برا لباس قهرمانی باید چیکار کنم کنم🤨
جانمممممممممممم😬🤯🤯🤯 نه نگو دوباره باید برم سازمان سنجش شش😭😭😭😭 اخه دیگه چند بار باید برم من... خب یه چی من نوشتم اقا من نخوام هی به اینا جواب پس بدم کی رو باید ببینم🥺😞 سری قبلی سر اینکه پروندم درست حسابی باشه و به مشخصاتم گیر ندن حسابی دردسر کشیدم تازه یه سالم عقب مونده شانس اوردم جهشی خوندم... البته اخرش مجبورم شدم بخاطر اینکه یه مدرسه ثبت نامم کنه رقتم.... یه عالمه پول مفت دادم به اون مدیر مدرسه غیر دولتی ثبت نام کردم . هر چند اخرشم اون خیککی رید به توصیه نامه قشنگم 🤬😡😡😠
این دفعه دیگه نمیتونم در برم چون تازه یو ای هست ته توی قضیه رو درمیاره الان من چجوری گذشتمو نگم💥
الان چه کنم🥲🥲 بعدشم اینا لباسا شونه😬 خیر سرشون برام عکس نمونه فرستادن اخه این چیه.... نه این چیه🫣طرف شبیه اردک شده م.... اصلا یه فکری من مگه تموم لباسا کاسپلیم رو خودم نمیسازم...نقاشیمم که خوبه ... تازشم میدونم کوسم به چه دردی میخوره
الان من میتونم خودم لباسمو طراحی کنم... اره دیگه چیزی نیست من که نتونم کاسپلی کنم لباس قهرمانی که چیزی نیست.... تازه زنگ میزنم از یکی از رفیقا اون دنیل دلقک که تو کار وسایل پشتیبانیه کمک میگرممم اینههههه😁😆😆😆
+ پایان فلش بک +
همه هیجان زده به کیف
لباساشون نگاه کردن و با سرعت به سمت رختکن رفتن
بعد این گفتگو🙃 هر سه شون به سمت کلاسشون رفتن در راه
دانشآموزها با هیجان و اضطراب دربارهی کلاسها و معلمها حرف میزدند.
دکو با قدمهای تند جلو میرفت.
ایدا هم... هه خودتون میدونید
ایمی هم کمی عقبتر راه میرفت و به اطراف نگاه میکرد
در ذهنش:
*فقط امیدوارم امروز هم یه امتحان احمقانه نباشه
یا سخنرانی.
یا بدتر... کار گروهی🙄😬.*
اما درست وقتی که وارد سالن شدند چیزی توجه همه را به خودش جلب کرد.
درِ بزرگ سالن باز شد
و المایت از در مثل یه موشک وارد شدددد....
و همون لحظه کل کلاس خشکش زد
«...آ... آلـ... آلمایت؟»
ایمی هم کمی مکث کرد
اونو میشناخت و اسمشو شنیده بود البته
چه کسی در ژاپن اسم آلمایت را نشنیده بود؟
اما دیدن اون از نزدیک اون همتو مقام معلم... چیز دیگه ای بود براش
انقدر هیجان زده شد که حتی چشماشم به این واکنش نشون داد و مدادش رفت تو هوا
البته از اون طرف
آلمایت با همون انرژی افسانهایاش ایستاد و با صدایی رسا گفت:
صبح بخیر دانشآموزان یو.اِی! من اینجا هستم!😃
همهی سالن منفجر شد
«واقعاً آلمایته!»
«باورم نمیشه!»
«اون اینجاست که معلم ما باشه؟!»
دکو از شدت هیجان تقریباً میلرزید
چشمانش برق میزد و لبهایش از هم جدا مانده بود
ایمی با نگاه بهش کمی ابرو بالا انداخت
«تو داری نفس میکشی دکو..درسته؟»
دکو با هیجان جواب داد:
ایمی این خود آلمایته! قهرمان شماره یک! اون الان قراره معلممون باشه😆😆😆
ایمی نگاشو را به آلمایت دوخت
در ذهنش:
*خب... پس این همون غول مشهور لبخنددار افسانهایه
باید قبول کنم... حضورش واقعاً اطمینانبخشه.... یعنی چیزههه وااااااای واقعا باورم ممممم نمیشه این المات یا حضرت سحابی 🤯🤯🤯🤯من خوابم یا بیدار😊☺☺یکی منو میشکون بگیره وای یا خدا کوسم فعال شد😣 ایمی چته دختر ادم باش حالا مگه کیه🤦♀️🤦♀️*
آلمایت با صدای پرقدرت ادامه داد: امروز نخستین درس شما... آموزش قهرمانانه خواهد بود
همهمهی کلاس بیشتر شد
امروز قراره به عنوان یه قهرمان کار کنید و میدونید چیه تموم لباسای قهرمانیتون اماده س پپپپس همگی لباساتونو عوض کنید و برید سالن تمرینی
ایمی هیجان زده و باذوق داشت به تمام حرف های المایت گوش میداد و تند تند نکته مینوشت باورش نمیشد قراره لباس قهرمانیش رو بپوشه
فلش بک ( چند روز قبل روز اول مدرسه)
ویو ایمی
ایمی:خب خب لباس مدرسم حالا دیگه میتونه مثل هودی کلاه داشته باشه این عالیه فقط میمونه یه چیز دیگه لباس قهرمانیم
و ایننننننن بهترین بخش ماجرا( تو هوا معلق شد و کل وسایلو باخودش معلق کردو تو هوا میچرخید ) هستش بالاخره همه چی داره اماده میشههه☺☺☺☺☺☺
(بعدش دوباره بر میگرده رو زمین)
خب خب ببینیم اینجا چی داریم
( برداشتن پرونده از رو میز )
بزار ببینم برا لباس قهرمانی باید چیکار کنم کنم🤨
جانمممممممممممم😬🤯🤯🤯 نه نگو دوباره باید برم سازمان سنجش شش😭😭😭😭 اخه دیگه چند بار باید برم من... خب یه چی من نوشتم اقا من نخوام هی به اینا جواب پس بدم کی رو باید ببینم🥺😞 سری قبلی سر اینکه پروندم درست حسابی باشه و به مشخصاتم گیر ندن حسابی دردسر کشیدم تازه یه سالم عقب مونده شانس اوردم جهشی خوندم... البته اخرش مجبورم شدم بخاطر اینکه یه مدرسه ثبت نامم کنه رقتم.... یه عالمه پول مفت دادم به اون مدیر مدرسه غیر دولتی ثبت نام کردم . هر چند اخرشم اون خیککی رید به توصیه نامه قشنگم 🤬😡😡😠
این دفعه دیگه نمیتونم در برم چون تازه یو ای هست ته توی قضیه رو درمیاره الان من چجوری گذشتمو نگم💥
الان چه کنم🥲🥲 بعدشم اینا لباسا شونه😬 خیر سرشون برام عکس نمونه فرستادن اخه این چیه.... نه این چیه🫣طرف شبیه اردک شده م.... اصلا یه فکری من مگه تموم لباسا کاسپلیم رو خودم نمیسازم...نقاشیمم که خوبه ... تازشم میدونم کوسم به چه دردی میخوره
الان من میتونم خودم لباسمو طراحی کنم... اره دیگه چیزی نیست من که نتونم کاسپلی کنم لباس قهرمانی که چیزی نیست.... تازه زنگ میزنم از یکی از رفیقا اون دنیل دلقک که تو کار وسایل پشتیبانیه کمک میگرممم اینههههه😁😆😆😆
+ پایان فلش بک +
همه هیجان زده به کیف
لباساشون نگاه کردن و با سرعت به سمت رختکن رفتن
- ۲۴۷
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط