ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۳🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۳🌌
همه کلاس:هاااااااااا؟!
استاد حداقل یه چیزی نمیخواید بگید
آیزاوا خمیازه کشید
«حوصله ندارم.»
بعد رو به ایدا گفت:از امروز تو نمایندهای.
ایدا صاف ایستاد: بله قربان!
آیزاوا دوباره نگاهش را سمت ایمی برد و دستیار نماینده... هوشیکاوا
ایمی انگار هنگ کرده بود( جانم الان چی شد😧)
ایمی آرام دستش را بالا برد
سنسنه اجازه من باز عتراض دارم
همه برگشتند سمتش.
ایمی با اخم گفت:یه سؤال
چرا ایشون میتونه استعفا بده...
بعد با انگشت خودش را نشان داد
ولی من نمیتونم؟!
کل کلاس:
😂😂😂😂😂
ایمی با قیافهای کاملاً جدی ادامه داد: اقا این تبعیضه
من هم میخوام استعفا بدم
آیزاوا حتی پلک هم نزد.:رد شد
«چیییی؟!»
ایزاوا:چون تو اصلاً نماینده نیستی.
ایمی:ولی دستیارم!....
ایزاوا: دقیقاً
ایمی: خب من همونم نمیخوام باشم
ایزاوا: باز هم رد شد.
ایمی: چراااا
ایزاوا: ون خودت موقع رأیگیری قبول کردی
ایمی: چون اون موقع چاره ای جز این نزاشتید برام بعدشمم اخهه انقدر سریع گذاشتید اونا جابه جا شن خب بزار منم عوض کنم
ایزاوا:دقیقا همینه......اونموقع چاره ی نداشتی الانم نداری فکر کردی
من خری چیزیم که نمیفهمیم چقدر گیراییت بالاعه بعدشم اگه راهی برا عوض کردن بود اون مال قبل این ماجرا ببود که بفهمم که توانایی تو توی هدایت کردن و کنترل بقیه چقدر بالاس....پس فکر نکن بیخیال کسی مثل تو میشم اصولا نماینده کسی که کار معلمو بعد از اون به عهده بگیره نمیتونم هر کسی رو اجازه بدم که بشه پس دیگه غر نزن چون که مهم نیست...
ایمی چند ثانیه خشک ماند
بعد آرام دو تا دستشو رو سرش گذاشتم و سرش رو روی میز کوبید
«لعنت... بد بخت شدممم... کاش منم مثلل بقیه میدوییم..
کل کلاس دوباره خندید
در نهایت...
آیزاوا پرونده را بست
«تصمیم نهایی......نماینده کلاس: ایدا تنیا......نایب نماینده: ایمی هوشیکاوا..... دیگه غیر از این چیزی دیگه نیست وای به حالتون بخواید برا این موضوع دوباره وقت کلاسو بگیرید من میدونم شما
ایدا با احترام تعظیم کرد.
«تمام تلاشم را خواهم کرد.»
همه منتظر واکنش ایمی بودند
ایمی اولش سکوت کرد و بعد خیلی آرام گفت: هوف باشه...ولی از الان اعلام میکنم وای به حال کسی که بخواد مسخره بازی در بیاره یا بخواد اذیتم کنه😈💀( اینجا یه هاله ترسناک گرفته بود بعد فکر کن 😅اون هاله ترسناک به اضافه ی قیافه ترسناکه با ماسک ایمی... ظاهر خشن🤣)
کل کلاس:چشم🫥😐😬
ایدا: نگران نباش من اینجام که هواسم باشه همچین اتفاقی نیوفته
ایمی لبخند خیلی کوچکی زیر ماسک زد
«پس همکاری باهات بد نیست نماینده»
«همچنین... دستیار.»
و از همان روز...
کلاس 1-A رسماً صاحب نمایندهای منظم و قانونمدار... و دستیار نمایندهای شد که هر پنج دقیقه یک بار دنبال یه فرصت برا فرار از این مسیولیت شد😂🌟😂
چند روز بعد این ماجرا ایزاوا زود تر از همیشه به کلاس اومد و بعد بدون هیچ مقدمهای گفت:همه لباسهای قهرمانیتون رو بپوشید قراره بریم اردوو
دو ثانیه...
هیچکس چیزی نگفت
بعد...
«هاااااااااا؟!»
کل کلاس همزمان داد زد
کامیناری: «الان؟!»
هاگاکوره :یعنی قراره تمرین داشته؛باشیم
کیریشیما مشت گره کرد.:عالیه!
مومو : سنسنع مقصد خاصی داریم؟
آیزاوا شانه بالا انداخت
میفهمید
بعد دوباره چشمهایش را بست
«پنج دقیقه فرصت.»
کل کلاس مثل فنر از جا پرید
همه به سمت رختکن دویدند.
دکو هنوز کیفش را محکم بغل کرده بود.
«وااای... اولین باره که قراره بریم اردو...»
ایمی از کنارش رد شد.
نگاهی به هیجان دکو کرد.
لبخند خیلی خیلی کوچیکی گوشه لبش نشست.
(تو ذهنش)
«خوش به حالت... هنوز میتونی برای چیزای کوچیک اینقدر خوشحال بشی...»
اما فقط همون یهلحظه
بعد دوباره صورتش کاملاً بیاحساس شد.
«بدو میدوریا... اگه دیر برسی آیزاوا خودشو پرت میکنه سمتت»
دکو هول شد
«وایییی راست میگی!»
و با عجله دوید.
ایمی هم با قدمهای آروم وارد رختکن دخترها شد...
همه کلاس:هاااااااااا؟!
استاد حداقل یه چیزی نمیخواید بگید
آیزاوا خمیازه کشید
«حوصله ندارم.»
بعد رو به ایدا گفت:از امروز تو نمایندهای.
ایدا صاف ایستاد: بله قربان!
آیزاوا دوباره نگاهش را سمت ایمی برد و دستیار نماینده... هوشیکاوا
ایمی انگار هنگ کرده بود( جانم الان چی شد😧)
ایمی آرام دستش را بالا برد
سنسنه اجازه من باز عتراض دارم
همه برگشتند سمتش.
ایمی با اخم گفت:یه سؤال
چرا ایشون میتونه استعفا بده...
بعد با انگشت خودش را نشان داد
ولی من نمیتونم؟!
کل کلاس:
😂😂😂😂😂
ایمی با قیافهای کاملاً جدی ادامه داد: اقا این تبعیضه
من هم میخوام استعفا بدم
آیزاوا حتی پلک هم نزد.:رد شد
«چیییی؟!»
ایزاوا:چون تو اصلاً نماینده نیستی.
ایمی:ولی دستیارم!....
ایزاوا: دقیقاً
ایمی: خب من همونم نمیخوام باشم
ایزاوا: باز هم رد شد.
ایمی: چراااا
ایزاوا: ون خودت موقع رأیگیری قبول کردی
ایمی: چون اون موقع چاره ای جز این نزاشتید برام بعدشمم اخهه انقدر سریع گذاشتید اونا جابه جا شن خب بزار منم عوض کنم
ایزاوا:دقیقا همینه......اونموقع چاره ی نداشتی الانم نداری فکر کردی
من خری چیزیم که نمیفهمیم چقدر گیراییت بالاعه بعدشم اگه راهی برا عوض کردن بود اون مال قبل این ماجرا ببود که بفهمم که توانایی تو توی هدایت کردن و کنترل بقیه چقدر بالاس....پس فکر نکن بیخیال کسی مثل تو میشم اصولا نماینده کسی که کار معلمو بعد از اون به عهده بگیره نمیتونم هر کسی رو اجازه بدم که بشه پس دیگه غر نزن چون که مهم نیست...
ایمی چند ثانیه خشک ماند
بعد آرام دو تا دستشو رو سرش گذاشتم و سرش رو روی میز کوبید
«لعنت... بد بخت شدممم... کاش منم مثلل بقیه میدوییم..
کل کلاس دوباره خندید
در نهایت...
آیزاوا پرونده را بست
«تصمیم نهایی......نماینده کلاس: ایدا تنیا......نایب نماینده: ایمی هوشیکاوا..... دیگه غیر از این چیزی دیگه نیست وای به حالتون بخواید برا این موضوع دوباره وقت کلاسو بگیرید من میدونم شما
ایدا با احترام تعظیم کرد.
«تمام تلاشم را خواهم کرد.»
همه منتظر واکنش ایمی بودند
ایمی اولش سکوت کرد و بعد خیلی آرام گفت: هوف باشه...ولی از الان اعلام میکنم وای به حال کسی که بخواد مسخره بازی در بیاره یا بخواد اذیتم کنه😈💀( اینجا یه هاله ترسناک گرفته بود بعد فکر کن 😅اون هاله ترسناک به اضافه ی قیافه ترسناکه با ماسک ایمی... ظاهر خشن🤣)
کل کلاس:چشم🫥😐😬
ایدا: نگران نباش من اینجام که هواسم باشه همچین اتفاقی نیوفته
ایمی لبخند خیلی کوچکی زیر ماسک زد
«پس همکاری باهات بد نیست نماینده»
«همچنین... دستیار.»
و از همان روز...
کلاس 1-A رسماً صاحب نمایندهای منظم و قانونمدار... و دستیار نمایندهای شد که هر پنج دقیقه یک بار دنبال یه فرصت برا فرار از این مسیولیت شد😂🌟😂
چند روز بعد این ماجرا ایزاوا زود تر از همیشه به کلاس اومد و بعد بدون هیچ مقدمهای گفت:همه لباسهای قهرمانیتون رو بپوشید قراره بریم اردوو
دو ثانیه...
هیچکس چیزی نگفت
بعد...
«هاااااااااا؟!»
کل کلاس همزمان داد زد
کامیناری: «الان؟!»
هاگاکوره :یعنی قراره تمرین داشته؛باشیم
کیریشیما مشت گره کرد.:عالیه!
مومو : سنسنع مقصد خاصی داریم؟
آیزاوا شانه بالا انداخت
میفهمید
بعد دوباره چشمهایش را بست
«پنج دقیقه فرصت.»
کل کلاس مثل فنر از جا پرید
همه به سمت رختکن دویدند.
دکو هنوز کیفش را محکم بغل کرده بود.
«وااای... اولین باره که قراره بریم اردو...»
ایمی از کنارش رد شد.
نگاهی به هیجان دکو کرد.
لبخند خیلی خیلی کوچیکی گوشه لبش نشست.
(تو ذهنش)
«خوش به حالت... هنوز میتونی برای چیزای کوچیک اینقدر خوشحال بشی...»
اما فقط همون یهلحظه
بعد دوباره صورتش کاملاً بیاحساس شد.
«بدو میدوریا... اگه دیر برسی آیزاوا خودشو پرت میکنه سمتت»
دکو هول شد
«وایییی راست میگی!»
و با عجله دوید.
ایمی هم با قدمهای آروم وارد رختکن دخترها شد...
- ۲۵۹
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط