{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت۱۴🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت۱۴🌌
مترو با تکان آرامی از ایستگاه خارج شد. 
داخل واگن جمعیت هنوز فشرده بود اما بین صدای حرکت قطار و همهمه‌ی بقیه دکو و ایمی تونسته بودن کمی جا برای خودشون پیدا کنن
دکو که هنوز تحت تأثیر واکنش  ایمی بود با حالتی که معلوم بود دارد فکرش را جمع می‌کند، گفت: 
«هوشیکاوا-سان... واقعاً اون لحظه  .... یعنی چیزه از دستم که ناراحت نیستی.. اخه میدونی دلم نمیخواد حالا که بالاخره تونستم با یه نفر جور شم اینجوی برنجونمش اخه خودمم میدونم که  بعضی موقع ها زیادی فضولی میکنم حتی همین الان هنوز برام سواله که تو اون دفتر چه چیکار میکردی...اما نمیخوام دیگه اینجوری باشم قول میدم زیادی روی نکنم باشه»

ایمی که تکیه داده بود اروم برگشت *باورش نمیشه که یه نفر اینقدر من براش مهممم اگه الان خونه بودم از خوشحالی غش میکرم*
ایمی: ای بابا چقدر سمجی گفتم ناراحت نیستم من عادت دارم که بقیه باهام مثل ویلن رفتار کنن از رفتار توهم ناراحت نشدم چون میدونم قصدی نداشتی... و در رابطه با اوننن.. من از تو فضول تر... یعنی تو هر چیزی سرک میکشم.. حتی از الان بگم هواسم به همه چیز هست سعی نکن خودتو مشکوک نشون بدی🤨 چون هر چی باشه سر ازش در میارم .. در کل اینو گفتم تا اشتباه در موردم فکر نکنی
دکو خوشحال شد و باورش نمیشد ایمی با اون ظاهر سردش انقدر مهربونه حتی با اینکه نشون نمیده اما⚡⚡⚡
....برای یه لحضه بخاطر حرف های اخرش ترس برش داشت
+ هواسم به همه چیز هست... سعی نکن خودتو مشکوک نشون بدی+
این یه جمله برا دکو فقط یه معنی داشت یعنی زنگ خطررر💥💥💥
* وااای نه از اون چیزی که نشون میداد زرنگ تره 😖😖😖 ار اول هم باید بخاطر نمره هاش میفهمیدم. نباید رازمو بفهمه.. اصلا نکنه ... نه باید عادی باشم عادی.... *
دکو دستپاچه و عرق کرده: اره دیگه دوست خوبی میشیم بعدشم چه مشکوکی... اصلا چه رازی 😅😅😅 ... نه بابا منم عین تو عادی. 😅 ه ه ههه😅
ایمی* یه جا کار میلنگه این چرا یهو خیس عرق شد 🤨 وایسا نکنه حرف اشتباهی زدم خاک تو سرم یه دو دقیقه خفه شو ایمی ولش کن ساکت شم شاید دیگه تا مدرسه سر صحبت باز نشه😩*
چند دقیقه بعد، وقتی مترو به ایستگاه مدرسه نزدیکشد جمعیت کمی سبک‌تر شد. 
از پنجره ساختمان عظیم یو.اِی. در دوردست دیده می‌شد با آن دیوارهای بلند و ظاهر کاملاً جدی اش
ایمی نگاهش رو تیز کرد
«خب... اینجا همون جاییه که قراره سه سال وقتمون رو بگیره؟»
دکو با شور و شوق گفت: 
«آره! یو.اِی! بهترین مدرسه‌ی قهرمانیه!😁😆😆😆😄😃»
ایمی خیلی آرام گفت:  می‌دونم چون تموم عمرم برای همین تلاش میکردم اینجا بودنم برام مثل یه رویا میمونه یه رویا........
دکو: که انگاری هیچوقت قرار نبود متعلق به من باشه
ایمی: ها😦 اما چطور..از ک. کجا
دکو: از کجا فهمیدم هه 😏 فهمیدم چون تموم عمرم منم همین حسو داشتم اینکه همیشه تو یه رویا باشم که قرار نیست مال من باشه پس میشه گفت درک میکنم که چه حسی داره
ایمی بعد شنیدن این حرف هیچ چیز نگفت باورش نمیشد که یه نفر میتونست اونو درک کنه برام همین هیچی نگفت اما دکو تا اومد حرف بزنه
«سلامممم به شما صبحتون بخیرررر»
دکو ایمی هر دو برگشتن
ایدا بود
ایدا: سلام به هر دوی شما خوشحالم که این وقت صبح هر دوی شما رو اینجا میبینم... و شما هوشیکاوا سان چه خوب که بعد چند روز تصمیم گرفتید سحر خیز بشید..... و یه چیز دیگه باورم نمیشه که شما دو نفر انقدر رو ارتباطاتتون کار کردید ولی کاشکی به منم میگفتید که همراهتون بیام
ایمی: ایدا اولی صبحی چه انرژی داری.... بعدشم حسودی نکن فقط تو راه همو دیدیم
دکو: ام چیزه اره ایدا تصادفی همو دیدیم ناراحت نشو البته دفعه بعدی سه تایی باهم بریم
ایدا: نه حسودی نمیکنم... و بابت دعوت صمیمانه ممنون میدوریا
ایمی: خوب خوش وش بسه مخمو خوردید اول صبحی. ...بریم سر کلاس دیر شد... ایدا تو خودت گفتی باید وقت شناس باشیممم😑😑😑😑😑
ایدا : بله حق با شماست هوشیکاوا سان وقت شناسی از مهم.....
ایمی: ایدااااااااا بریم
دکو.: ایدا به نظرم بریم بهتره.. الان ایمی خودش میره ما تنها میمونیم...
ایدا: اهه بریم
بعد این گفتگو🙃 هر سه شون به سمت کلاسشون رفتن
دیدگاه ها (۰)

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۵🌌بعد این گفتگو🙃 هر سه ش...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۶🌌ویو رختکن دخترا:مینااا...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۱۳🌌ایمی: ارههه...چیه  نکن...

راستشو بخواید قصد نداشتم تا بعد امتحان پارت بدم

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۹🌌دکو:  «هوشیکاوا-سان!»ایمی...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۱۰🌌نویسنده:  بعد از اون، کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط