چقدر خسته ام...
چقدر خسته ام...
چقدر خسته ام از دنیایی که باید به دندان بگیرمش
چقدر بی تفاوت شدهام برای حساب شدن در ذهن آدمها
از نسبت دادن خودم به صفت های متروکه...
...سرم را بالا می آورم...
ذهنم را از قضاوتها پس می گیرم...
دوباره آدمکها را آدم حساب می کنم
دوباره برق زیر آستین را به اشتباه دید نسبت می دهم
دوباره جای دندان ها را روی تنم می شمرم
تا ۳۲ بار از دل خودم دربیاورم این همه گرگ های بی گناه را...
تزریق می کنم تمام امیدها را به سلولهای خاکستری ام...
راه می افتم در داشته هایم...
در دوست خطاب شده گانم...
پرسه میزنم در خاطره ها...
شب های فلاش خورده...
روز های گرمسیر دوست داشتنی
یادم می افتد چقدر دزدیم حرف حق ام را مبادا دلشان را به آب دهم...
چقدر خسته ام از دنیایی که باید به دندان بگیرمش
چقدر بی تفاوت شدهام برای حساب شدن در ذهن آدمها
از نسبت دادن خودم به صفت های متروکه...
...سرم را بالا می آورم...
ذهنم را از قضاوتها پس می گیرم...
دوباره آدمکها را آدم حساب می کنم
دوباره برق زیر آستین را به اشتباه دید نسبت می دهم
دوباره جای دندان ها را روی تنم می شمرم
تا ۳۲ بار از دل خودم دربیاورم این همه گرگ های بی گناه را...
تزریق می کنم تمام امیدها را به سلولهای خاکستری ام...
راه می افتم در داشته هایم...
در دوست خطاب شده گانم...
پرسه میزنم در خاطره ها...
شب های فلاش خورده...
روز های گرمسیر دوست داشتنی
یادم می افتد چقدر دزدیم حرف حق ام را مبادا دلشان را به آب دهم...
- ۱.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط