خونهی سه شیطون
خونهی سه شیطون
پارت ۱۱ — یه مهمون جدید
صدای زنگ در دوباره بلند شد.
رها از روی مبل بلند شد.
ـ من باز میکنم.
جونگکوک سریع گفت:
ـ وایسا، شاید برای من باشه.
رها:
ـ خب برو باز کن.
جونگکوک رفت سمت در و بازش کرد.
همین که در باز شد، صدای آشنایی شنیده شد:
ـ سلام داداش!
جونگکوک لبخند زد.
ـ تهیونگ؟!
تهیونگ وارد خونه شد و دستش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
ـ دلم برات تنگ شده بود، مرد.
رها از پشت مبل سرک کشید.
چشمش که به تهیونگ افتاد، چند لحظه همونجا موند.
آ.ت متوجه شد.
ـ رها؟
رها سریع نگاهش رو برگردوند.
ـ چی؟
ـ هیچی.
تهیونگ با لبخند به سمتش اومد.
ـ سلام رها.
رها کمی دستپاچه شد.
ـ س... سلام.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ چرا لکنت گرفتی؟
رها سریع گفت:
ـ نگرفتم!
آ.ت خندید.
ـ اتفاقاً گرفتی.
رها به آ.ت نگاه کرد.
ـ تو هم شروع نکن.
تهیونگ خندید.
ـ من مزاحم شدم؟
رها سریع گفت:
ـ نه! اصلاً!
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ چه جالب...
رها برگشت سمتش.
ـ چی جالبه؟
ـ هیچی.
ـ جونگکوک، من صداتو میشنوم.
ـ گفتم هیچی!
تهیونگ نشست روی مبل.
ـ راستی، جونگکوک، هنوز همونقدر شیطونی؟
رها قبل از اینکه جونگکوک جواب بده گفت:
ـ خیلی بیشتر!
جونگکوک:
ـ تو چرا جواب میدی؟
ـ چون آبروی خونواده مهمه.
آ.ت خندید.
ـ تو خودت نصف خرابکاریهای این خونهای.
رها:
ـ من؟!
جونگکوک:
ـ آره، تو.
رها بالش رو برداشت.
ـ یکی دیگه حرف بزنه، این میخوره تو سرش.
تهیونگ خندید.
ـ این خونه خیلی جالبه.
جونگکوک با شیطنت به رها نگاه کرد.
ـ تازه هنوز بهترین قسمتش رو ندیدی.
رها با نگرانی گفت:
ـ جونگکوک...
ـ چی؟
ـ هیچی نگو.
ـ چرا؟
ـ چون میدونم اون قیافه یعنی یه نقشه داری.
جونگکوک لبخند زد.
ـ شاید.
رها چشمهاش رو ریز کرد.
ـ من حواسم بهت هست.
آ.ت آرام گفت:
ـ منم.
تهیونگ با خنده به هر سه نفر نگاه کرد.
ـ فکر کنم باید برای موندن اینجا قرارداد امضا کنم.
جونگکوک:
ـ چرا؟
تهیونگ:
ـ چون احتمالاً هر روز یه دردسر جدید دارید.
رها زیر لب گفت:
ـ خب... بد هم نیست.
آ.ت لبخند زد.
ـ چی گفتی؟
رها سریع گفت:
ـ گفتم هیچی!
جونگکوک دوباره با دقت به خواهرش نگاه کرد.
این بار مطمئن شده بود.
رها از تهیونگ خوشش اومده بود.
و البته جونگکوک اصلاً قصد نداشت این موضوع رو بیخیال بشه.
پارت ۱۱ — یه مهمون جدید
صدای زنگ در دوباره بلند شد.
رها از روی مبل بلند شد.
ـ من باز میکنم.
جونگکوک سریع گفت:
ـ وایسا، شاید برای من باشه.
رها:
ـ خب برو باز کن.
جونگکوک رفت سمت در و بازش کرد.
همین که در باز شد، صدای آشنایی شنیده شد:
ـ سلام داداش!
جونگکوک لبخند زد.
ـ تهیونگ؟!
تهیونگ وارد خونه شد و دستش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
ـ دلم برات تنگ شده بود، مرد.
رها از پشت مبل سرک کشید.
چشمش که به تهیونگ افتاد، چند لحظه همونجا موند.
آ.ت متوجه شد.
ـ رها؟
رها سریع نگاهش رو برگردوند.
ـ چی؟
ـ هیچی.
تهیونگ با لبخند به سمتش اومد.
ـ سلام رها.
رها کمی دستپاچه شد.
ـ س... سلام.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ چرا لکنت گرفتی؟
رها سریع گفت:
ـ نگرفتم!
آ.ت خندید.
ـ اتفاقاً گرفتی.
رها به آ.ت نگاه کرد.
ـ تو هم شروع نکن.
تهیونگ خندید.
ـ من مزاحم شدم؟
رها سریع گفت:
ـ نه! اصلاً!
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ چه جالب...
رها برگشت سمتش.
ـ چی جالبه؟
ـ هیچی.
ـ جونگکوک، من صداتو میشنوم.
ـ گفتم هیچی!
تهیونگ نشست روی مبل.
ـ راستی، جونگکوک، هنوز همونقدر شیطونی؟
رها قبل از اینکه جونگکوک جواب بده گفت:
ـ خیلی بیشتر!
جونگکوک:
ـ تو چرا جواب میدی؟
ـ چون آبروی خونواده مهمه.
آ.ت خندید.
ـ تو خودت نصف خرابکاریهای این خونهای.
رها:
ـ من؟!
جونگکوک:
ـ آره، تو.
رها بالش رو برداشت.
ـ یکی دیگه حرف بزنه، این میخوره تو سرش.
تهیونگ خندید.
ـ این خونه خیلی جالبه.
جونگکوک با شیطنت به رها نگاه کرد.
ـ تازه هنوز بهترین قسمتش رو ندیدی.
رها با نگرانی گفت:
ـ جونگکوک...
ـ چی؟
ـ هیچی نگو.
ـ چرا؟
ـ چون میدونم اون قیافه یعنی یه نقشه داری.
جونگکوک لبخند زد.
ـ شاید.
رها چشمهاش رو ریز کرد.
ـ من حواسم بهت هست.
آ.ت آرام گفت:
ـ منم.
تهیونگ با خنده به هر سه نفر نگاه کرد.
ـ فکر کنم باید برای موندن اینجا قرارداد امضا کنم.
جونگکوک:
ـ چرا؟
تهیونگ:
ـ چون احتمالاً هر روز یه دردسر جدید دارید.
رها زیر لب گفت:
ـ خب... بد هم نیست.
آ.ت لبخند زد.
ـ چی گفتی؟
رها سریع گفت:
ـ گفتم هیچی!
جونگکوک دوباره با دقت به خواهرش نگاه کرد.
این بار مطمئن شده بود.
رها از تهیونگ خوشش اومده بود.
و البته جونگکوک اصلاً قصد نداشت این موضوع رو بیخیال بشه.
- ۱۱۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط