★彡 Part 38 彡★
★彡 Part 38 彡★
"میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟"
"دوتا بپرس."
بی توجه به حرفش بی اختیار لب زدم: تو گفتی میری مهمونی، پس چطوری پیدام کردی؟
پوفی کشید و درست مثل خودم خسته و بی حال گفت: داستانش طولانیه، بعدا راجب بهش حرف میزنیم
منم الان واقعا حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم. آروم گفتم: باشه
چند ساعت دیگه هم داخل جنگل اینور اونور رفتیم تا بلاخره به جاده رسیدیم.
"توهم می بینیش؟"
خوشحال جواب دادم: آره ...
"عالیه حتما تا الان مامور ها پیدا مون کردن."
و حق با اون بود. چند ماشین گرون قیمت جلوی پامون توقف کردن و چند بادیگارد ازشون پیاده شدن.
"قربان عذر ما رو بپذیرید."
"قربان بی محلی ما موجب چنین اشتباهی شد."
"ما متاسفیم."
خنده ی عصبی کرد: عذرخواهی؟ میدونید چه غلطی کردید؟!
کلمات آخر رو با فریاد گفت.
کلافه دستی توی موهاش کشید.
"الان نه. الان چیزی بهتون نمیگم، اما وقتی که برسیم عمارت وای به حال تک تک تون."
بعد وارد یکی از اون دو تا ماشین شد و همه نگهبان ها براش سر خم کردن و بلند عذرخواهی کردن.
این یعنی قدرت.
"خانم چوی؟"
من که هنوز نگاهم روی اخم های درهم برهم تهیونگ بود بی توجه به حرف مرد گفتم: بفرمایید؟!
"شما باید سوار این ماشین بشید. طبیب اونجا منتظرتونه."
به ماشین دوم نگاه کردم که بادیگاردی کنارش وایستاده بود و درو برام باز کرده بود.
"آها بله."
به سمت ماشین رفتم که صداش متوقفم کرد.
"اون پیش من میمونه."
برگشتم و سوالی ابرویی براش بالا انداختم.
اما اون توجهی نکرد و نگاه کردن به پزشک بقل دستش رو بهتر جواب از جواب دادن به من دونست.
"اما قربان ... "
"همین که گفتم."
"اطاعت."
و نمیدونم چیشد که من رو بردن سمت یه ماشین دیگه.
توی ماشین فقط من و تهیونگ بودیم.
در حالی که هنوز کنجکاو به بیرون از ماشین نگاه میکردم، پرسیدم: چرا پزشک رو فرستادی بره؟
"میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟"
"دوتا بپرس."
بی توجه به حرفش بی اختیار لب زدم: تو گفتی میری مهمونی، پس چطوری پیدام کردی؟
پوفی کشید و درست مثل خودم خسته و بی حال گفت: داستانش طولانیه، بعدا راجب بهش حرف میزنیم
منم الان واقعا حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم. آروم گفتم: باشه
چند ساعت دیگه هم داخل جنگل اینور اونور رفتیم تا بلاخره به جاده رسیدیم.
"توهم می بینیش؟"
خوشحال جواب دادم: آره ...
"عالیه حتما تا الان مامور ها پیدا مون کردن."
و حق با اون بود. چند ماشین گرون قیمت جلوی پامون توقف کردن و چند بادیگارد ازشون پیاده شدن.
"قربان عذر ما رو بپذیرید."
"قربان بی محلی ما موجب چنین اشتباهی شد."
"ما متاسفیم."
خنده ی عصبی کرد: عذرخواهی؟ میدونید چه غلطی کردید؟!
کلمات آخر رو با فریاد گفت.
کلافه دستی توی موهاش کشید.
"الان نه. الان چیزی بهتون نمیگم، اما وقتی که برسیم عمارت وای به حال تک تک تون."
بعد وارد یکی از اون دو تا ماشین شد و همه نگهبان ها براش سر خم کردن و بلند عذرخواهی کردن.
این یعنی قدرت.
"خانم چوی؟"
من که هنوز نگاهم روی اخم های درهم برهم تهیونگ بود بی توجه به حرف مرد گفتم: بفرمایید؟!
"شما باید سوار این ماشین بشید. طبیب اونجا منتظرتونه."
به ماشین دوم نگاه کردم که بادیگاردی کنارش وایستاده بود و درو برام باز کرده بود.
"آها بله."
به سمت ماشین رفتم که صداش متوقفم کرد.
"اون پیش من میمونه."
برگشتم و سوالی ابرویی براش بالا انداختم.
اما اون توجهی نکرد و نگاه کردن به پزشک بقل دستش رو بهتر جواب از جواب دادن به من دونست.
"اما قربان ... "
"همین که گفتم."
"اطاعت."
و نمیدونم چیشد که من رو بردن سمت یه ماشین دیگه.
توی ماشین فقط من و تهیونگ بودیم.
در حالی که هنوز کنجکاو به بیرون از ماشین نگاه میکردم، پرسیدم: چرا پزشک رو فرستادی بره؟
- ۵۲۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط