ات مظلوم پدر جان میشه من اینجا پیش مادر بشینم
𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁶
ات مظلوم : پدر جان میشه من اینجا پیش مادر بشینم؟
بابا ات خشک سرد : نه من اومدم با مادرت باشم
ات : اما من اونجا پیش پسر عمو ... که پدرش حرفشو قطع کرد
بابا ات خشک : برام مهم نیست بابات دیر کردنت و هنوز عصبیم
ات قلبش شکست تنها امیدش پدربزرگ بود
ات مظلوم با چشم های درشتش زل زد تو چشم پدربزرگ : پدربزرگ میشه یه درخواست بزرگ ازتون کنم ؟
پدربزرگ با خنده : اگه بعد رسیدن برام قهوه درست کنی اره
ات لبخند زد : چشم حتما... میشه جام رو با شما عوض کنم می دونم درخواست بزرگیه و دوست دارین پیش مادربزرگ باشین .... که پدربزرگ حرفشو قطع کرد
پدربزرگ لبخند : اره حتما دو دقیقه هم از دست غر غر های مادربزرگت راحت شم خوبه بهش نگی ها
ات با چشای ذوقی : چشم حتما خیلی ممونم
و ات نشست جای پدربزرگ که مادربزرگ اومد
مادربزرگ سرد : تو چرا اینجایی ؟
ات ناراحت : پدربزرگ لطف کردن رفتن جای من نشستن اخه... حرفشو قطع کرد
مادربزرگ : باشه فهمیدم
مادربزرگ نشست ات نفس راحتی کشید کم کم خوابش برد و بیدار شد چشاش رو یکم مالید خمیازه ای کشید یکم اب خورد و به بغلش نگاه کرد که جیغ کوتاهی کشید
یونگی خواب الود و نگران : چیه چی شده ؟
همه چرخیده بودن به ما نگاه می کردن که من معذرت خواهی کردم و گفتم چیزی نیست همه برگشتن تو حال هوای خودشون
ات تعجب : تو اینجا چی کار می کنی ؟ پس مادربزرگ کجاست ؟
یونگی خنسرد: من اینجا نشستم و مادربزرگم پیش لیلی نشسته
ات استرش : منظورم اینه که چرا اومدی اینجا ؟ الان عمه منو جر میده
یونگی جدی : چیزی هست که به من نمی گی ؟ تا حالا کاری باهات کرده که این همه استرس گرفتی؟
ات هول کرد : نه نه اصلا لبخند ضایع همینجوری شوخی کردم
یونگی جدی : اگه کسی اذیتت کرد باید اولین نفر به من بگی باشه ؟
ات با بغض لبخند : باشه
یونگی لبخند زد : افرین جوجه
ات لبخند : چقدر مونده برسیم ؟
یونگی : چطور مگه ؟حدود یه ساعت دیگه
ات لبخند :همینجوری مرسی یکم بخواب اومدی مثلا استراحت ... بعد غر غر کنان تو که اصلا به خودت استراحت نمی دی همش کار کار کار
یونگی : والا من که خواب بودم اگه شما جیغ نمی زدی
ات ناراحت و با لب لوچه اویزون : ببخشید
یونگی : اشکال نداره جوجه دوباره می خوابم
ات :افرین منم خوابم میاد
هر دو دوباره خوابیدن اما با این تفاوت که قلب هاشون اروم بود
ات : بیدار شدم دیدم رسیدیم همه دارن پیاده میشن پس سریع گفتم : یونگی یونگی یونگییییییییییی
یونگی خواب الود : ها چیه
ات : رسیدیم پاشو باید از هواپیما پیاده شیم
یونگی : اوکی
از هواپیما پیاده شدن همگی چمدونشون رو گرفتن یه جا جمع شده بودن ات بغل پدر مادرش بود
پدربزرگ : برنامه های این سفر و هزینش همه با یونگی بوده پس خوب به حرف هاش گوش کنید پسرم بگو
یونگی : ممنون پدربزرگ برای مدتی که اینجا هستیم ۴ تا ماشین اجاره کردم تقسیم بندی با خودتونه بعدش می ریم خونه رو ببینیم و استراحت کنیم و ناهار هر گروه هر جور که دوست داره و بعدشم برای شام همگی می ریم رستوران بریم ؟
بابا ات : پسرم میشه قبل رفتن به خونه یه دوری بزنیم ؟
یونگی : بله ادرس رو می فرستم هر وقت خواستید بیاید این برنامه چیده شده است اگر دوست دارید می تونید با این برنامه پیش برید اگرم نه مشکلی نیست هر کس برای خودش تصمیم می گیره
همه تایید کردن
رفتیم بیرون ماشین ها رو دیدم قرار شد یونگی و مادر بزرگ و پدربزرگ داخل یه ماشین باشن بقیه خانواده ها هم هر کدوم یه ماشین یونگی به همه سویچ داد و رفتن فقط ما مونده بودیم مامان و بابام رفته بودن کافه فرودگاه واسه همین من رفتم که سویچ رو ازش بگیرم
ات عصبی : بده
یونگی لبخند :چیه جوجه چرا عصبی هستی ؟
ات عصبی : من عصبی نیستم
یونگی خنده : این یعنی خیلی عصبیم چی شده ؟
ات حرصی : باشه قبوله عصبیم یعنی خودت نمی دونی چرا ؟
یونگی : نه از کجا بدونم
ات حرصی و حسود :اول چرا بهم نگفتی تو برنامه ی سفر و چیدی ؟ دوم چرا وقتی می خواستی به لیلی سویچ بدی گذاشتی بغلت کنه ؟بعدش سرشو اونور کرد لوس حسود شاید چون عاشقش شدی و دیگه منو نمی خوای شاید دیگه دوسم نداری
یونگی عصبی : چرت پرت نگو ات کاری نکن همین الان همه چی رو به همه بگم و قولم رو بشکنم
ات مظلوم ترسیده: خب به منم حق بده اخه اگه یه پسر منو بغل کنه تو چه حسی پیدا می کنی ؟
یونگی عصبی : می کشمش کی جرعت کرده بهت دست بزنه ؟
ات مظلوم : خب حالا یه دختر دوست پسرم رو بغل کرده و اونم مخالفتی نکرده چه انتظاری از من داری؟....
ات مظلوم : پدر جان میشه من اینجا پیش مادر بشینم؟
بابا ات خشک سرد : نه من اومدم با مادرت باشم
ات : اما من اونجا پیش پسر عمو ... که پدرش حرفشو قطع کرد
بابا ات خشک : برام مهم نیست بابات دیر کردنت و هنوز عصبیم
ات قلبش شکست تنها امیدش پدربزرگ بود
ات مظلوم با چشم های درشتش زل زد تو چشم پدربزرگ : پدربزرگ میشه یه درخواست بزرگ ازتون کنم ؟
پدربزرگ با خنده : اگه بعد رسیدن برام قهوه درست کنی اره
ات لبخند زد : چشم حتما... میشه جام رو با شما عوض کنم می دونم درخواست بزرگیه و دوست دارین پیش مادربزرگ باشین .... که پدربزرگ حرفشو قطع کرد
پدربزرگ لبخند : اره حتما دو دقیقه هم از دست غر غر های مادربزرگت راحت شم خوبه بهش نگی ها
ات با چشای ذوقی : چشم حتما خیلی ممونم
و ات نشست جای پدربزرگ که مادربزرگ اومد
مادربزرگ سرد : تو چرا اینجایی ؟
ات ناراحت : پدربزرگ لطف کردن رفتن جای من نشستن اخه... حرفشو قطع کرد
مادربزرگ : باشه فهمیدم
مادربزرگ نشست ات نفس راحتی کشید کم کم خوابش برد و بیدار شد چشاش رو یکم مالید خمیازه ای کشید یکم اب خورد و به بغلش نگاه کرد که جیغ کوتاهی کشید
یونگی خواب الود و نگران : چیه چی شده ؟
همه چرخیده بودن به ما نگاه می کردن که من معذرت خواهی کردم و گفتم چیزی نیست همه برگشتن تو حال هوای خودشون
ات تعجب : تو اینجا چی کار می کنی ؟ پس مادربزرگ کجاست ؟
یونگی خنسرد: من اینجا نشستم و مادربزرگم پیش لیلی نشسته
ات استرش : منظورم اینه که چرا اومدی اینجا ؟ الان عمه منو جر میده
یونگی جدی : چیزی هست که به من نمی گی ؟ تا حالا کاری باهات کرده که این همه استرس گرفتی؟
ات هول کرد : نه نه اصلا لبخند ضایع همینجوری شوخی کردم
یونگی جدی : اگه کسی اذیتت کرد باید اولین نفر به من بگی باشه ؟
ات با بغض لبخند : باشه
یونگی لبخند زد : افرین جوجه
ات لبخند : چقدر مونده برسیم ؟
یونگی : چطور مگه ؟حدود یه ساعت دیگه
ات لبخند :همینجوری مرسی یکم بخواب اومدی مثلا استراحت ... بعد غر غر کنان تو که اصلا به خودت استراحت نمی دی همش کار کار کار
یونگی : والا من که خواب بودم اگه شما جیغ نمی زدی
ات ناراحت و با لب لوچه اویزون : ببخشید
یونگی : اشکال نداره جوجه دوباره می خوابم
ات :افرین منم خوابم میاد
هر دو دوباره خوابیدن اما با این تفاوت که قلب هاشون اروم بود
ات : بیدار شدم دیدم رسیدیم همه دارن پیاده میشن پس سریع گفتم : یونگی یونگی یونگییییییییییی
یونگی خواب الود : ها چیه
ات : رسیدیم پاشو باید از هواپیما پیاده شیم
یونگی : اوکی
از هواپیما پیاده شدن همگی چمدونشون رو گرفتن یه جا جمع شده بودن ات بغل پدر مادرش بود
پدربزرگ : برنامه های این سفر و هزینش همه با یونگی بوده پس خوب به حرف هاش گوش کنید پسرم بگو
یونگی : ممنون پدربزرگ برای مدتی که اینجا هستیم ۴ تا ماشین اجاره کردم تقسیم بندی با خودتونه بعدش می ریم خونه رو ببینیم و استراحت کنیم و ناهار هر گروه هر جور که دوست داره و بعدشم برای شام همگی می ریم رستوران بریم ؟
بابا ات : پسرم میشه قبل رفتن به خونه یه دوری بزنیم ؟
یونگی : بله ادرس رو می فرستم هر وقت خواستید بیاید این برنامه چیده شده است اگر دوست دارید می تونید با این برنامه پیش برید اگرم نه مشکلی نیست هر کس برای خودش تصمیم می گیره
همه تایید کردن
رفتیم بیرون ماشین ها رو دیدم قرار شد یونگی و مادر بزرگ و پدربزرگ داخل یه ماشین باشن بقیه خانواده ها هم هر کدوم یه ماشین یونگی به همه سویچ داد و رفتن فقط ما مونده بودیم مامان و بابام رفته بودن کافه فرودگاه واسه همین من رفتم که سویچ رو ازش بگیرم
ات عصبی : بده
یونگی لبخند :چیه جوجه چرا عصبی هستی ؟
ات عصبی : من عصبی نیستم
یونگی خنده : این یعنی خیلی عصبیم چی شده ؟
ات حرصی : باشه قبوله عصبیم یعنی خودت نمی دونی چرا ؟
یونگی : نه از کجا بدونم
ات حرصی و حسود :اول چرا بهم نگفتی تو برنامه ی سفر و چیدی ؟ دوم چرا وقتی می خواستی به لیلی سویچ بدی گذاشتی بغلت کنه ؟بعدش سرشو اونور کرد لوس حسود شاید چون عاشقش شدی و دیگه منو نمی خوای شاید دیگه دوسم نداری
یونگی عصبی : چرت پرت نگو ات کاری نکن همین الان همه چی رو به همه بگم و قولم رو بشکنم
ات مظلوم ترسیده: خب به منم حق بده اخه اگه یه پسر منو بغل کنه تو چه حسی پیدا می کنی ؟
یونگی عصبی : می کشمش کی جرعت کرده بهت دست بزنه ؟
ات مظلوم : خب حالا یه دختر دوست پسرم رو بغل کرده و اونم مخالفتی نکرده چه انتظاری از من داری؟....
- ۴۰۳
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط