ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۴🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۴🌌
همه پشت سر آیزاوا راه افتادند.
راهروهای بلند یو.ای را یکی پس از دیگری رد کردند.
کامیناری آهسته به کیریشیما گفت: «فکر می‌کنی کجا می‌ریم؟»
کیریشیما شانه بالا انداخت. «هر جا باشه باحاله!»
مینتا زیر لب گفت: «فقط امیدوارم استخر نباشه...»
ساتو  زد پشت سرش.
«چرا؟ شنا بلد نیستی؟😂»
«نه... لباسمو خیس نمی‌کنم!»
همه خندیدند.
دکو آرام کنار شوتو راه می‌رفت.
گاهی یواشکی به لباس قهرمانی بقیه نگاه می‌کرد.
بعد نگاهش روی ایمی افتاد.
ماسک...چشم‌بند...کلاه تیره...باز هم حتی ذره‌ای از صورتش دیده نمی‌شد.
(تو ذهن دکو)
(حتی با لباس قهرمانی هم... همه چیزشو پنهان کرده...)
در همین لحظه...
مینا خودش را به ایمی رساند.
«هوشیکاوااااا!»
ایمی: «چیه؟»
«جدی هیچ‌وقت ماسکتو برنمی‌داری؟»
«نه.»
«حتی الان؟»
«نچ.»
«حتی اگه خیلی گرم باشه؟»
«نه»
«حتی...»
ایمی بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«نه...نه نه علاقه به نشون دادن صورتم ندارم »
مینا لپش را باد کرد.
«چه آدم سختی...🙄»
هاگاکوره خندید
«من برعکسشم اصلاً صورتم معلوم نیست!»
جیرو زیر لب گفت:
«این دوتا دو سر طیفن»
باکوگو که جلوتر راه می‌رف با اخم گفت:
«خفه شید... فقط سرتونو درد میارین.»
کامیناری خندید
«صبح تا شب اخم می‌کنی خسته نمی‌شی؟»
باکوگو برگشت«چی گفتی برق‌گرفته؟»
«هیچی گوه خوردم.....🙂»
آیزاوا بدون اینکه برگردد گفت:
«ساکت.»
در یک لحظه...
کل کلاس ساکت شد.
فقط صدای قدم‌های بیست دانش‌آموز داخل راهرو می‌پیچید...
تا اینکه...
درِ بزرگ خروجی یو.ای باز شد...
نور آفتاب روی صورت همه افتاد.
و درست روبه‌روی ساختمان...
اتوبوس مخصوص کلاس 1-A منتظرشان بود
آیزاوا :سوار شید.
همه یکی یکی داخل اتوبوس رفتند
مینا...با ذوق گفت: «ووووه! این اتوبوس هم خفنه!»
هاگاکوره پشت سرش دوید. «جای پنجره مال منه!»
«نههه!»
«هست!»
مینتا هم می‌خواست خودش را بینشان جا کند که جیرو یقه‌اش را گرفت
«همین‌جا بشین.»
«اَه...»
باکوگو بدون حرف آخر اتوبوس کنار پنجره نشست.
شوتو هم سمت دیگر اتوبوس نشست.
مومو کنار جیرو.
ساتو کنار کودا
شوجی کنار توکویامی.
اویاما همان‌طور که موهایش را کنار می‌زد نشست و گفت: «نور خورشید امروز هم زیبایی مرا دوچندان کرده است.»
کامیناری زیر لب گفت: «باز شروع کرد...»
دکو با سینی...نه، با کوله‌اش گیج ایستاده بود.( چی دارم میگم حالم خوب نیس😂سینی رو از کجام اوردم🤣)
«اِ... کنار کی بشینم...؟»
ایدا از ردیف جلو گفت: «میدوریا! اینجا جا هست.»
«آ... باشه!»
دکو کنار ایدا نشست
ایمی نگاهی به صندلی‌ها انداخت.
(تو ذهنش)
«هر جا بشینم فرقی نداره... فقط کنار یه آدم پرحرف نباشه.🙂»
رفت آخر اتوبوس
کنار پنجره نشست درست بغل دست شوتو
آرام کلاه لباسش را کمی جلو کشید و سرش را به شیشه تکیه داد
چند ثانیه سکوت...
بعد ناگهان کامیناری از جایش بلند شد.
«خببببب! تا برسیم حوصله‌مون سر میره! بیاید هر کی درباره کوسه‌ش بگه!»
مینا با هیجان گفت: «آرههههه!»
کیریشیما مشت گره کرد. «ایده مردونه‌ایه!»
باکوگو اخم کرد:«خفه شید.»
کامیناری انگار نشنیده باشد، گفت: خب اول... خودم........
همین جوری شروع به صحبت کردن و هر چند دقیقه یک بار صدای خنده یکی از بچه‌ها بلند می‌شد
دیدگاه ها (۰)

بیاید میخوام خانواده مای هیرو درست کنم1. یوگا آئویاما — Yuga...

ریاکشن

بازم پارت۹(در عمق نگاه تو)کیریشیما با تعجب نگاهش می‌کرد.&:"ص...

رمان یک نیمکت فاصله

سناریو:زخم التیامی/پارت ۶**باکوگو**اتوبوس راه افتاد. بالاخره...

سناریو: زخم التیامی/ پارت ۱۳نه...ناخودآگاه دویدم سمت اتاقش. ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۸

شجاعت در سایه

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p83از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط