ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۶🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۶🌌
سیزده با لحن مهربان گفت:
«به U.S.J. خوش اومدید.»
اسم اینجا Unforeseen Simulation Joint هست.( اطلاعات عمومی رو حال موکونی😎😎)
«جایی که برای تمرین حوادث طبیعی آتشسوزی، سیل تصادف و انواع عملیات نجات ساخته شده.»
بچهها با دقت گوش میدادند.
سیزده ادامه داد:اما قبل از شروع...یه چیزی هست که باید بهتون بگم.
لحنش آرامتر شد.
کوسهها... ابزارهایی فوقالعاده هستن
اما اگر درست ازشون استفاده نکنید...
میتونن به سلاحهایی مرگبار تبدیل بشن.
تمام کلاس ساکت شد.
ایمی ناخودآگاه دستش را مشت کرد.
و از هیجان انرژی به بافت تموم پوستش نفوذ کرده بود بدون اینکه حتی خودش بفهمه
(تو ذهنش)
دقیقاً... 😏😌😆باهاش موافقم بالاخره یکی پیدا شد که همهش فکر و ذکرش استفاده از کوسه نباشه
.. 🙄🫣همین دلیله که هیچوقت از تمام قدرت ستاره چشمام استفاده نمیکنم...»
برای یک لحظه...
ستارههای داخل چشمبندش، خیلی خیلی کم زیر پارچه درخشیدند
اما قبل از اینکه کسی متوجه شود...
نور خاموش شد.
ایمی دوباره همان حالت بیتفاوت همیشگی را به خودش گرفت* لعنتی انقدر جوگیر شدم که حرفه خودم رو یادم رفت😖.....ولی یه سوال چرا بدنم یهو حضور یه عالمه انرژی رو حس کرد این هجم......الانه که بالا بیارم .....هوف......عوقققق...یعنی اینم جزوی از تمرینات...اخه مگه چند نفر اینجا می تونن باشن ولی اینم غیر منطقیه حتی اگه کسی باشه... نباید این جوری اماده باش باشه انگاری که میخوان مبارزه کننن*
برای همین موضوع یهو سرش بدجور تیر کشید و نزدیک بود تعادلشو از دست بده
سویو که کنارش بود این رو دید: ایمی چان قور خوبی
ایمی * لعنتی نمی دونم یهو چرا اینجور شد.... خودتو جم و جور کننن.... *اره حالم خوبی چیزی نیست البته تو صداش لرزش احساس میشد
در همین لحظه...
آیزاوا اخم کرد
نگاهش از روی سیزده گذشت...
آیزاوا چشمهایش را ریز کرد.
«...؟»
همه ناخودآگاه مسیر نگاهش را دنبال کردند
وسط میدان...
چیزی شبیه یک مه بنفش آرامآرام میچرخید
اول...
فقط یک مه بود
اما...
لحظه به لحظه بزرگتر شد....... سیزده حرفش را نیمهکاره قطع کرد.
«این...؟»
دکو هم متوجه شد.
آیزاوا سنسی... اون... بخشی از تمرینه؟
آیزاوا بدون اینکه نگاهش را از مه بردارد، خیلی آرام گفت:...نه.
همین یک کلمه کافی بود.
فضای U.S.J در یک لحظه عوض شد.
مه ناگهان گستردهتر شد.
انگار چیزی از داخلش بیرون میآمد.
بچههای کلاس یکییکی ساکت شدند.......داخل مه...
سایههای انسانها دیده میشد.
یکی...دو تا...ده تا...بیست تا...دهها نفر...
یکی پس از دیگری بیرون اومدن.....
دکو زیر لب گفت:«آدم...؟»
ایمی اخم کرد.
«نه...اینها...»
کیریشیما با ناباوری گفت:
«شرورن...؟!»
ناگهان...
از بالای مه موجودی عجیب با بدن زردرنگ و دستهایی که تمام بدنش را پوشانده بودند، آرام پایین آمد( منظورم شیگاراکی بود امیدوارم فهمیده باشید 🙄🙄)
درست پشت سرش...
غولی بنفشرنگ با مغزی که بیرون زده بود، قدم به میدان گذاشت.
تمام کلاس خشکش زد.
ایمی( لعنتی پس دلیل این حال بدم از اینیاس لعنتی چرا متوجهش نشدم امکان نداره....... )
ایمی نگاهش روی اون نومو و شیگاراکی ثابت ماند
(تو ذهنش)
« این ویلن خیلی ترسناکه و نه فقط این ....بلکخ انرژی که ازش ساطع میشه انگاری که تباهی رو تو خودش داره..... یعنی چه بلایی قراره سرمون بیاد... و در ضمن با موجود عجیب غریب این حجم از فشار.. این طبیعی نیست انگاری که چندیدن هاله و انرژی رو باهم مخلوط کرده باشه.. غیر ممکنه .. فکر کنم...این یکی انسان نیست)
آیزاوا جلوتر رفت
شالشو آرام دور گردنش پیچید
بدون اینکه حتی برگردد...گفت: سیزده......بچهها رو ببر عقب
بعد خیلی آرام...
با همان لحن همیشگیاش اضافه کرد:
«امروز...آموزش تموم شد.از حالا...کار واقعی شروع میشه.... همین الان با دنیای واقعی رو به رو شدید
و به مرکز میدان تمرین دوخته شد.
همان لحظه...
دستهایی که روی کورو گیری قرار داشتند آرام تکان خوردند
صدایی خشن و کشیده در فضا پیچید
«اوه... اینجا یو.ایه...؟»
صدای قدمهای آرامش روی سنگفرش میپیچید
پشت سرش...
نومو بیحرکت ایستاده بود.
آیزاوا حتی پلک هم نزد: سیزدههمین الان دانشآموزها رو خارج کن.
سیزده سریع جلو آمد: همه لطفاً پشت سر من حرکت کنید
.
سیزده با لحن مهربان گفت:
«به U.S.J. خوش اومدید.»
اسم اینجا Unforeseen Simulation Joint هست.( اطلاعات عمومی رو حال موکونی😎😎)
«جایی که برای تمرین حوادث طبیعی آتشسوزی، سیل تصادف و انواع عملیات نجات ساخته شده.»
بچهها با دقت گوش میدادند.
سیزده ادامه داد:اما قبل از شروع...یه چیزی هست که باید بهتون بگم.
لحنش آرامتر شد.
کوسهها... ابزارهایی فوقالعاده هستن
اما اگر درست ازشون استفاده نکنید...
میتونن به سلاحهایی مرگبار تبدیل بشن.
تمام کلاس ساکت شد.
ایمی ناخودآگاه دستش را مشت کرد.
و از هیجان انرژی به بافت تموم پوستش نفوذ کرده بود بدون اینکه حتی خودش بفهمه
(تو ذهنش)
دقیقاً... 😏😌😆باهاش موافقم بالاخره یکی پیدا شد که همهش فکر و ذکرش استفاده از کوسه نباشه
.. 🙄🫣همین دلیله که هیچوقت از تمام قدرت ستاره چشمام استفاده نمیکنم...»
برای یک لحظه...
ستارههای داخل چشمبندش، خیلی خیلی کم زیر پارچه درخشیدند
اما قبل از اینکه کسی متوجه شود...
نور خاموش شد.
ایمی دوباره همان حالت بیتفاوت همیشگی را به خودش گرفت* لعنتی انقدر جوگیر شدم که حرفه خودم رو یادم رفت😖.....ولی یه سوال چرا بدنم یهو حضور یه عالمه انرژی رو حس کرد این هجم......الانه که بالا بیارم .....هوف......عوقققق...یعنی اینم جزوی از تمرینات...اخه مگه چند نفر اینجا می تونن باشن ولی اینم غیر منطقیه حتی اگه کسی باشه... نباید این جوری اماده باش باشه انگاری که میخوان مبارزه کننن*
برای همین موضوع یهو سرش بدجور تیر کشید و نزدیک بود تعادلشو از دست بده
سویو که کنارش بود این رو دید: ایمی چان قور خوبی
ایمی * لعنتی نمی دونم یهو چرا اینجور شد.... خودتو جم و جور کننن.... *اره حالم خوبی چیزی نیست البته تو صداش لرزش احساس میشد
در همین لحظه...
آیزاوا اخم کرد
نگاهش از روی سیزده گذشت...
آیزاوا چشمهایش را ریز کرد.
«...؟»
همه ناخودآگاه مسیر نگاهش را دنبال کردند
وسط میدان...
چیزی شبیه یک مه بنفش آرامآرام میچرخید
اول...
فقط یک مه بود
اما...
لحظه به لحظه بزرگتر شد....... سیزده حرفش را نیمهکاره قطع کرد.
«این...؟»
دکو هم متوجه شد.
آیزاوا سنسی... اون... بخشی از تمرینه؟
آیزاوا بدون اینکه نگاهش را از مه بردارد، خیلی آرام گفت:...نه.
همین یک کلمه کافی بود.
فضای U.S.J در یک لحظه عوض شد.
مه ناگهان گستردهتر شد.
انگار چیزی از داخلش بیرون میآمد.
بچههای کلاس یکییکی ساکت شدند.......داخل مه...
سایههای انسانها دیده میشد.
یکی...دو تا...ده تا...بیست تا...دهها نفر...
یکی پس از دیگری بیرون اومدن.....
دکو زیر لب گفت:«آدم...؟»
ایمی اخم کرد.
«نه...اینها...»
کیریشیما با ناباوری گفت:
«شرورن...؟!»
ناگهان...
از بالای مه موجودی عجیب با بدن زردرنگ و دستهایی که تمام بدنش را پوشانده بودند، آرام پایین آمد( منظورم شیگاراکی بود امیدوارم فهمیده باشید 🙄🙄)
درست پشت سرش...
غولی بنفشرنگ با مغزی که بیرون زده بود، قدم به میدان گذاشت.
تمام کلاس خشکش زد.
ایمی( لعنتی پس دلیل این حال بدم از اینیاس لعنتی چرا متوجهش نشدم امکان نداره....... )
ایمی نگاهش روی اون نومو و شیگاراکی ثابت ماند
(تو ذهنش)
« این ویلن خیلی ترسناکه و نه فقط این ....بلکخ انرژی که ازش ساطع میشه انگاری که تباهی رو تو خودش داره..... یعنی چه بلایی قراره سرمون بیاد... و در ضمن با موجود عجیب غریب این حجم از فشار.. این طبیعی نیست انگاری که چندیدن هاله و انرژی رو باهم مخلوط کرده باشه.. غیر ممکنه .. فکر کنم...این یکی انسان نیست)
آیزاوا جلوتر رفت
شالشو آرام دور گردنش پیچید
بدون اینکه حتی برگردد...گفت: سیزده......بچهها رو ببر عقب
بعد خیلی آرام...
با همان لحن همیشگیاش اضافه کرد:
«امروز...آموزش تموم شد.از حالا...کار واقعی شروع میشه.... همین الان با دنیای واقعی رو به رو شدید
و به مرکز میدان تمرین دوخته شد.
همان لحظه...
دستهایی که روی کورو گیری قرار داشتند آرام تکان خوردند
صدایی خشن و کشیده در فضا پیچید
«اوه... اینجا یو.ایه...؟»
صدای قدمهای آرامش روی سنگفرش میپیچید
پشت سرش...
نومو بیحرکت ایستاده بود.
آیزاوا حتی پلک هم نزد: سیزدههمین الان دانشآموزها رو خارج کن.
سیزده سریع جلو آمد: همه لطفاً پشت سر من حرکت کنید
.
- ۱۷۷
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط