ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۵🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت ۳۵🌌
کامیناری که روی صندلی لم دادهبود با خنده گفت: راستی... هنوزم نمیتونم اون ربات صفر امتیازی رو باور کنم!
ایمی تو ذهنش( همینو بگو والا)
کیریشیما خندید. «آره خیلی غولپیکر بود»
دکو با شنیدن حرفشان ناخودآگاه لبخند زد.
اما...
تسو که چند ردیف جلو نشسته بود خیلی آرام برگشت و به دکو نگاه کرد.
«میدوریا چان قور....»
«ه... ها؟»
«یه چیزی از همون روز آزمون و مبارزه کلاسی با المایت ذهنمو درگیر کرده.»
دکو یک لحظه خشکش زد.
«چ... چی؟»
تسو بدون تغییر حالت صورت گفت:
«وقتی به اون ربات حمله کردی...و یا با باکوگو جنگیدی ........یه لحظه.....فکر کردم سبک مبارزهات شبیه آلمایته.
سکوت
قلب دکو انگار ایستاد
«ه... هه؟!»
صورتش یکدفعه سرخ شد
«ن... نه... یعنی... م... من فقط... چون... آلمایت... قهرمان مورد علاقهمه... یعنی... ازش الهام گرفتم... نه اینکه... یعنی...»
شروع کرد با دستهایش هولهولکی توضیح دادن.
کلمات از دهانش جلوتر میدویدند.
کامیناری خندید.
«باز هنگ کرد.»
کیریشیما با خنده گفت: «ولی راست میگه ها...خیلی شبیه آلمایت بود.
در همین موقع شوجی هم گفت: البته یه فرق بزرگ داره
ساتو سرش را تکان دادآره
شوجی ادامه داد: المایت هیچوقت بعد از یه ضربه خودش اونطوری داغون نمیشه
چند نفر خندیدند
دکو با خجالت سرش را پایین انداخت
ا... آخه... اون موقع😣😣😣.........
آخر اتوبوس...
ایمی که تمام مدت سرش به شیشه تکیه داشت، بدون اینکه وارد بحث شود فقط گوش میداد
(تو ذهنش)
چه جالب... حتی سبک مبارزه رو هم زیر نظر میگیرن... پس منم باید هواسم باشه خودمو عجیب غریب جلوه نکنم....
بعد دوباره نگاهش را به بیرون دوخت
که یهو
ایمی* وایسا انگاری حق با اونا زیادی شبیهشه..... از اولش هم معلوم... بود.. اخه یه نفر.. مگه میتونه انرژی ای همرا با هاله ای به قوی داشته باشه 😦😦😦😮... جای کار میلنگه... نه نه دوباره... فضولی نکنن....... بیخیالش....
تو همین حین که ایمی داشت خودشو قانع میکرد که اینا یه مشت خزعبلاته..... یهو اتفاقی که اون روز بعد مبارزه و صحبت دکو و کاچان..... مثل یه جرقه تو ذهنش ظاهر شدددد.
ایمی* اوه شتتتت🤯اون روز... تقریبا یادم رفته بود... یعنی صحبتای اون المایت باهاش... و رفتار عجیب اونو... باکوگو.... نکنه ههه که
در همان لحظه...
آیزاوا که تا آن موقع چشمهایش بسته بود، بدون اینکه بلند حرف بزند، گفت:
«دیگه رسیدیم.»
ایمی* اه به کلی هواس پرت شده بیخیال بابا...... خدایا از دست این ذهن بیمار و سناریو نویسم چه کنم نجاتم بده
صدای ترمز اتوبوس بلند شد.
همه از پنجره به بیرون نگاه کردند.
ساختمان عظیم و گنبدیشکل روبهرویشان قرار داشت
روی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود:
U.S.J.
همه دانشآموزها ناخودآگاه از جا بلند شدند.
کامیناری: «وااااااو...»
کودا: «از نزدیک خیلی بزرگتره!»
دکو با چشمهای درخشان زمزمه کرد:
«یو.اس.جی...»
اویاما :کاملاً در شأن من است.
دکو با ذوق اطراف را نگاه میکرد:......
همهی این قسمتها برای تمرین نجاته...
مومو هم با لبخند گفت: شنیده بودم، ولی از نزدیک خیلی بزرگتر از چیزیه که تصور میکردم
ایمی چند قدم عقبتر از بقیه ایستاده بود.
کلاه یونیفرمش قهرمانیش رو کمی پایین کشید و ماسکشو شل تر کرد
نگاهش روی ساختمان عظیم چرخید.
(تو ذهنش)
«چه جای بزرگی... یعنی واقعاً برای تمرین ساخته شده؟ یعنی توان تحمل کوسه ی منم دارم ...»
همان لحظه..
در بزرگ ساختمان باز شد.از داخل...
یک قهرمان با لباس فضایی سفید و مشکی بیرون آمد.بازوهای کلاه مخصوص و سیزده سوراخ روی دستکشهایش.
با دیدنش تقریباً همه صاف ایستادند.
بچه ها :«سیزدهههههه!»
دکو تقریباً برق گرفت.
«قهرمان نجات... سیزده!»
دفترچهاش را درآورد.
تق تق تق...
شروع به نوشتن کرد.
ایمی نگاه کوتاهی به دفترچه انداخت.
البته تنها کسی که تو پوستش عروسی بود دکو نبود ایمی داشت از خوشحالی غش میکرد ایمی تو ذهنش: *وای وای وای....... این عالی هههههه.... باوری نمیشه.... سیزده.... یعنی من خوابم یا بیدار اول المایت...حالا هم سیزده...هر روز یو ای مثل ردیف..یعنی..اون دختر قرار امروز به عنوان معلم کنارمون باشههعع...... دارم غش میکنم من... شانس بهم رو کرد همه. اگه فقط یه معلم تو یو ای باشه که بتونه منو کوسمو درک کنه اون قطعا سیزدس*
کامیناری که روی صندلی لم دادهبود با خنده گفت: راستی... هنوزم نمیتونم اون ربات صفر امتیازی رو باور کنم!
ایمی تو ذهنش( همینو بگو والا)
کیریشیما خندید. «آره خیلی غولپیکر بود»
دکو با شنیدن حرفشان ناخودآگاه لبخند زد.
اما...
تسو که چند ردیف جلو نشسته بود خیلی آرام برگشت و به دکو نگاه کرد.
«میدوریا چان قور....»
«ه... ها؟»
«یه چیزی از همون روز آزمون و مبارزه کلاسی با المایت ذهنمو درگیر کرده.»
دکو یک لحظه خشکش زد.
«چ... چی؟»
تسو بدون تغییر حالت صورت گفت:
«وقتی به اون ربات حمله کردی...و یا با باکوگو جنگیدی ........یه لحظه.....فکر کردم سبک مبارزهات شبیه آلمایته.
سکوت
قلب دکو انگار ایستاد
«ه... هه؟!»
صورتش یکدفعه سرخ شد
«ن... نه... یعنی... م... من فقط... چون... آلمایت... قهرمان مورد علاقهمه... یعنی... ازش الهام گرفتم... نه اینکه... یعنی...»
شروع کرد با دستهایش هولهولکی توضیح دادن.
کلمات از دهانش جلوتر میدویدند.
کامیناری خندید.
«باز هنگ کرد.»
کیریشیما با خنده گفت: «ولی راست میگه ها...خیلی شبیه آلمایت بود.
در همین موقع شوجی هم گفت: البته یه فرق بزرگ داره
ساتو سرش را تکان دادآره
شوجی ادامه داد: المایت هیچوقت بعد از یه ضربه خودش اونطوری داغون نمیشه
چند نفر خندیدند
دکو با خجالت سرش را پایین انداخت
ا... آخه... اون موقع😣😣😣.........
آخر اتوبوس...
ایمی که تمام مدت سرش به شیشه تکیه داشت، بدون اینکه وارد بحث شود فقط گوش میداد
(تو ذهنش)
چه جالب... حتی سبک مبارزه رو هم زیر نظر میگیرن... پس منم باید هواسم باشه خودمو عجیب غریب جلوه نکنم....
بعد دوباره نگاهش را به بیرون دوخت
که یهو
ایمی* وایسا انگاری حق با اونا زیادی شبیهشه..... از اولش هم معلوم... بود.. اخه یه نفر.. مگه میتونه انرژی ای همرا با هاله ای به قوی داشته باشه 😦😦😦😮... جای کار میلنگه... نه نه دوباره... فضولی نکنن....... بیخیالش....
تو همین حین که ایمی داشت خودشو قانع میکرد که اینا یه مشت خزعبلاته..... یهو اتفاقی که اون روز بعد مبارزه و صحبت دکو و کاچان..... مثل یه جرقه تو ذهنش ظاهر شدددد.
ایمی* اوه شتتتت🤯اون روز... تقریبا یادم رفته بود... یعنی صحبتای اون المایت باهاش... و رفتار عجیب اونو... باکوگو.... نکنه ههه که
در همان لحظه...
آیزاوا که تا آن موقع چشمهایش بسته بود، بدون اینکه بلند حرف بزند، گفت:
«دیگه رسیدیم.»
ایمی* اه به کلی هواس پرت شده بیخیال بابا...... خدایا از دست این ذهن بیمار و سناریو نویسم چه کنم نجاتم بده
صدای ترمز اتوبوس بلند شد.
همه از پنجره به بیرون نگاه کردند.
ساختمان عظیم و گنبدیشکل روبهرویشان قرار داشت
روی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود:
U.S.J.
همه دانشآموزها ناخودآگاه از جا بلند شدند.
کامیناری: «وااااااو...»
کودا: «از نزدیک خیلی بزرگتره!»
دکو با چشمهای درخشان زمزمه کرد:
«یو.اس.جی...»
اویاما :کاملاً در شأن من است.
دکو با ذوق اطراف را نگاه میکرد:......
همهی این قسمتها برای تمرین نجاته...
مومو هم با لبخند گفت: شنیده بودم، ولی از نزدیک خیلی بزرگتر از چیزیه که تصور میکردم
ایمی چند قدم عقبتر از بقیه ایستاده بود.
کلاه یونیفرمش قهرمانیش رو کمی پایین کشید و ماسکشو شل تر کرد
نگاهش روی ساختمان عظیم چرخید.
(تو ذهنش)
«چه جای بزرگی... یعنی واقعاً برای تمرین ساخته شده؟ یعنی توان تحمل کوسه ی منم دارم ...»
همان لحظه..
در بزرگ ساختمان باز شد.از داخل...
یک قهرمان با لباس فضایی سفید و مشکی بیرون آمد.بازوهای کلاه مخصوص و سیزده سوراخ روی دستکشهایش.
با دیدنش تقریباً همه صاف ایستادند.
بچه ها :«سیزدهههههه!»
دکو تقریباً برق گرفت.
«قهرمان نجات... سیزده!»
دفترچهاش را درآورد.
تق تق تق...
شروع به نوشتن کرد.
ایمی نگاه کوتاهی به دفترچه انداخت.
البته تنها کسی که تو پوستش عروسی بود دکو نبود ایمی داشت از خوشحالی غش میکرد ایمی تو ذهنش: *وای وای وای....... این عالی هههههه.... باوری نمیشه.... سیزده.... یعنی من خوابم یا بیدار اول المایت...حالا هم سیزده...هر روز یو ای مثل ردیف..یعنی..اون دختر قرار امروز به عنوان معلم کنارمون باشههعع...... دارم غش میکنم من... شانس بهم رو کرد همه. اگه فقط یه معلم تو یو ای باشه که بتونه منو کوسمو درک کنه اون قطعا سیزدس*
- ۲۶۴
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط