me My many years of lov
me: My many years of lov
Part:④⑦
☆خدای من(حیرت زده)
ویوی میونگ
مو هامو حالت دادم و کانزاشی رو زدم داخل موم نامه و جعبه رو برداشتمو دویدم رفتم به طرف چادر سریع گذاشنمش داخل چمدونم و درشو بستم رفتم بیرون که دیدم کسی نیست لینا کجا رفتن؟
رفتم داخل باغ گل رز و یکم از گل هارو چیدم گل سفید و صورتی و قرمز چیدم شبیه دست گل شده بود نسیمی که میود بوی گل رز ها هم بوش میومد فردا میریم خونه میترسم اون مرده بیاد سراغم وای یهو گوشیم زنگ خورد جواب دادم همون بود
هانجعو: سلام خانم خانوما
☆آقای هانجعو پسر ¹⁶ساله ای که با هوش مصنوعی صداشو بم و کلفت کرده تا منو بترسونه هه (پوزخند و سرد)
هانجعو: تو از کجا فهمیدی اه دیگه بهت زنگ نمیزنم(ترسیده و خط کرد)
☆بای بای(خنده عصبی)
ویو میونگ
نمیدونستم من داشتم حرف میزدم یا یکی دیگه داره بجام حرف میزنه انگار که کار کانزاشیه بود گوشیو قط کرد منم گوشیمو گذاشتم داخل جیبم برگشتم که با چهره کوک برخوردم
☆کجا بودی؟ کی اومدی؟
-چرا بهم دروغ گفتی؟(عصبی یکم بلند)
☆من بهت دروغ نگفتم تازه فهمیدم(یکم بغض)
-به من دروغ نگو(داد و عصبی)
ویو میونگ
با دادش دسته گلی که درست کرده بودم افتاد و دستمو به طرف گوشم بوردم مل فَکم و سرم داخلش بغض جمع شد اشکام تند تند افتادن روی زمین قلبم اومد داخل دهنم قلبم تند میزد یهو به خودش اومد و بغلم کردم از بغلش در اومدم نگاهم کرد و گفت
-ببخشید یهو کنترلمو از دست دادم
☆اشکال نداره مهم نیست
-منو بخشیدی
☆اوهوم(میره داخل بغل کوک) تو عصبی بودی نمیدونستی چی میگ اشکالی نداره
-واقعا که تو فرشته ای حالا اگه کسی دیگه ای همچین کاری نمیکرد
☆من میدونم که دست خودت نبوده
ویو میونگ
Part:④⑦
☆خدای من(حیرت زده)
ویوی میونگ
مو هامو حالت دادم و کانزاشی رو زدم داخل موم نامه و جعبه رو برداشتمو دویدم رفتم به طرف چادر سریع گذاشنمش داخل چمدونم و درشو بستم رفتم بیرون که دیدم کسی نیست لینا کجا رفتن؟
رفتم داخل باغ گل رز و یکم از گل هارو چیدم گل سفید و صورتی و قرمز چیدم شبیه دست گل شده بود نسیمی که میود بوی گل رز ها هم بوش میومد فردا میریم خونه میترسم اون مرده بیاد سراغم وای یهو گوشیم زنگ خورد جواب دادم همون بود
هانجعو: سلام خانم خانوما
☆آقای هانجعو پسر ¹⁶ساله ای که با هوش مصنوعی صداشو بم و کلفت کرده تا منو بترسونه هه (پوزخند و سرد)
هانجعو: تو از کجا فهمیدی اه دیگه بهت زنگ نمیزنم(ترسیده و خط کرد)
☆بای بای(خنده عصبی)
ویو میونگ
نمیدونستم من داشتم حرف میزدم یا یکی دیگه داره بجام حرف میزنه انگار که کار کانزاشیه بود گوشیو قط کرد منم گوشیمو گذاشتم داخل جیبم برگشتم که با چهره کوک برخوردم
☆کجا بودی؟ کی اومدی؟
-چرا بهم دروغ گفتی؟(عصبی یکم بلند)
☆من بهت دروغ نگفتم تازه فهمیدم(یکم بغض)
-به من دروغ نگو(داد و عصبی)
ویو میونگ
با دادش دسته گلی که درست کرده بودم افتاد و دستمو به طرف گوشم بوردم مل فَکم و سرم داخلش بغض جمع شد اشکام تند تند افتادن روی زمین قلبم اومد داخل دهنم قلبم تند میزد یهو به خودش اومد و بغلم کردم از بغلش در اومدم نگاهم کرد و گفت
-ببخشید یهو کنترلمو از دست دادم
☆اشکال نداره مهم نیست
-منو بخشیدی
☆اوهوم(میره داخل بغل کوک) تو عصبی بودی نمیدونستی چی میگ اشکالی نداره
-واقعا که تو فرشته ای حالا اگه کسی دیگه ای همچین کاری نمیکرد
☆من میدونم که دست خودت نبوده
ویو میونگ
- ۴.۳k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط