" تو "
" تو "
تو همان اتفاقی ...
همانی که باید می افتاد
ومن را از پا که هیچ
از دل و دین هم می انداخت ...
تو همان بایدی برای خندیدن ...
تو رخ میدهی درست زمان بی زمانی
ونگاهت
مرا تا سر حد جنون
آواره ی رویا میکند ...
خدا هم گاهی روزها
تو را می آورد می گذارد
درست رو به روی حواس پرتی های من
تا مبادا حواسم جز پیش تو جایی برود!...
آخ از این دیوانه که من باشم ...
واین بی خیالی که تو باشی ...
که هزار بار هم که در چشمان خیره ی تو دقیق شوم
باز هم حواست به هر چیزی میرود
ب جز دستان لرزان من ...
تو همان "عشقی"
که من
روزی در عالم رویا
تمنایش کردم از خدا ...
عشقی که بیاید
بسوزاند...
نبیند...
نباشد...
تو همان اتفاقی ...
همانی که باید می افتاد
ومن را از پا که هیچ
از دل و دین هم می انداخت ...
تو همان بایدی برای خندیدن ...
تو رخ میدهی درست زمان بی زمانی
ونگاهت
مرا تا سر حد جنون
آواره ی رویا میکند ...
خدا هم گاهی روزها
تو را می آورد می گذارد
درست رو به روی حواس پرتی های من
تا مبادا حواسم جز پیش تو جایی برود!...
آخ از این دیوانه که من باشم ...
واین بی خیالی که تو باشی ...
که هزار بار هم که در چشمان خیره ی تو دقیق شوم
باز هم حواست به هر چیزی میرود
ب جز دستان لرزان من ...
تو همان "عشقی"
که من
روزی در عالم رویا
تمنایش کردم از خدا ...
عشقی که بیاید
بسوزاند...
نبیند...
نباشد...
- ۹۳۵
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط