گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹
ترس،اضطراب،نا امیدی و غم چیزیه که هر روز باهاش سر و کار دارم.
بعضی اوقات حس میکنم حتی منم نمیتونم با اینهمه درد و غم مقابله کنم..
یکم از قهوه نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم.
داشتم پرونده بیمار بعدی رو چک میکردم.
کیم تهیونگ،۲۷ ساله،دچار اختلال اعصاب و روان.
منشی در زد و گفت:خانم بیمارتون اومدن
+بگو بیاد تو
در اروم باز شد و صدای قدم های محکم یه نفر اومد.
بوی عطر تلخش کل اتاق رو گرفت.
آروم سرمو آوردم بالا.
یه مرد قد بلند با چشمهای خمار که کت سیاه بلندی تنش بود.
بدون اینکه چیزی بگه روی صندلی نشست و بهم خیره شد.
توی نگاهش بی تفاوتی رو میشد دید.
مثل همیشه لبخند ملیحی زدم و گفتم:سلام،امیدوارم بتونم کمکتون کنم،خب..اول از همه باید مشکلتون رو بهم بگید
نیشخندی زد،دستی توی موهاش کشید و گفت:اونی که بقیه بهش میگن مشکل از نظر من مشکل نیست،از دید من همه آدمهایی که توی روز میبینم مثل همن،همشون مثل یه کفتار خائنن،حتی خانواده و دوستات هم دنبال یه فرصت هستن تا به بدترین شکل ممکن بهت ظربه بزنن
اینطور که معلومه بیمار دچار اختلال پارانوئید هست.
اما این بی اعتمادی به دیگران از کجا سر چشمه گرفته؟..شاید از کودکی..
سرمو تکون دادم و گفتم:میتونم بپرسم از کی این دیدگاه رو به ادم ها دارید؟
بعد از کمی سکوت گفت:از جایی که یادم میاد
سرمو تکون دادم و مشغول نوشتن اطلاعات شدم.
لحظه ای بعد سرمو آوردم بالا.
چقدر عجیب بهم خیره شده بود..
لبخندی زدم و گفتم:اگه امکانش هست میتونید بگید شغلتون چیه؟
نیشخندی زد و با همون نگاه عجیبش گفت:صاحب یه شرکت تجاریم
سرمو تکون دادم و یادداشت کردم،نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خب..با پدر و مادرتون در ارتباط هستید؟
نگاهش طوفانی شد،دندوناشو روی هم فشار داد و بعد از لحظه ای سکوت گفت:اونا..اونا توی یه تصادف مردن
پس احتمال داره دلیل تنفرش از بقیه ضربه روحی باشه که توی بچگی در اثر فوت شدن خونوادش داشته..
سرمو تکون دادم و لب زدم:خوب درکتون میکنم..منم پدر و مادرم رو وقتی بچه بودم توی تصادف از دست دادم
چیزی نگفت و نگاهشو ازم گرفت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینکه فرد مجبور بشه زود بزرگ بشه و نتونه از کودکیش لذت ببره واقعا دردناکه،اما آقای کیم..این باعث میشه یاد بگیریم روی پای خودمون بایستیم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹
ترس،اضطراب،نا امیدی و غم چیزیه که هر روز باهاش سر و کار دارم.
بعضی اوقات حس میکنم حتی منم نمیتونم با اینهمه درد و غم مقابله کنم..
یکم از قهوه نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم.
داشتم پرونده بیمار بعدی رو چک میکردم.
کیم تهیونگ،۲۷ ساله،دچار اختلال اعصاب و روان.
منشی در زد و گفت:خانم بیمارتون اومدن
+بگو بیاد تو
در اروم باز شد و صدای قدم های محکم یه نفر اومد.
بوی عطر تلخش کل اتاق رو گرفت.
آروم سرمو آوردم بالا.
یه مرد قد بلند با چشمهای خمار که کت سیاه بلندی تنش بود.
بدون اینکه چیزی بگه روی صندلی نشست و بهم خیره شد.
توی نگاهش بی تفاوتی رو میشد دید.
مثل همیشه لبخند ملیحی زدم و گفتم:سلام،امیدوارم بتونم کمکتون کنم،خب..اول از همه باید مشکلتون رو بهم بگید
نیشخندی زد،دستی توی موهاش کشید و گفت:اونی که بقیه بهش میگن مشکل از نظر من مشکل نیست،از دید من همه آدمهایی که توی روز میبینم مثل همن،همشون مثل یه کفتار خائنن،حتی خانواده و دوستات هم دنبال یه فرصت هستن تا به بدترین شکل ممکن بهت ظربه بزنن
اینطور که معلومه بیمار دچار اختلال پارانوئید هست.
اما این بی اعتمادی به دیگران از کجا سر چشمه گرفته؟..شاید از کودکی..
سرمو تکون دادم و گفتم:میتونم بپرسم از کی این دیدگاه رو به ادم ها دارید؟
بعد از کمی سکوت گفت:از جایی که یادم میاد
سرمو تکون دادم و مشغول نوشتن اطلاعات شدم.
لحظه ای بعد سرمو آوردم بالا.
چقدر عجیب بهم خیره شده بود..
لبخندی زدم و گفتم:اگه امکانش هست میتونید بگید شغلتون چیه؟
نیشخندی زد و با همون نگاه عجیبش گفت:صاحب یه شرکت تجاریم
سرمو تکون دادم و یادداشت کردم،نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خب..با پدر و مادرتون در ارتباط هستید؟
نگاهش طوفانی شد،دندوناشو روی هم فشار داد و بعد از لحظه ای سکوت گفت:اونا..اونا توی یه تصادف مردن
پس احتمال داره دلیل تنفرش از بقیه ضربه روحی باشه که توی بچگی در اثر فوت شدن خونوادش داشته..
سرمو تکون دادم و لب زدم:خوب درکتون میکنم..منم پدر و مادرم رو وقتی بچه بودم توی تصادف از دست دادم
چیزی نگفت و نگاهشو ازم گرفت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینکه فرد مجبور بشه زود بزرگ بشه و نتونه از کودکیش لذت ببره واقعا دردناکه،اما آقای کیم..این باعث میشه یاد بگیریم روی پای خودمون بایستیم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۶۸.۹k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط