گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³
نیشخندی زد و جواب داد:شریک زندگی؟..خیلی مسخرهس
سرمو تکون دادم و گفتم:وقتی یه همدم توی زندگیتون داشته باشید که همه جوره ازتون حمایت کنه باعث میشه حالتون بهتر بشه
زبونشو توی دهنش چرخوند و چیزی نگفت.
اطلاعات رو یادداشت کردم و گفتم:آقای کیم..عشق معجزه میکنه
کمی مکث کردم و ادامه دادم:تا حالا به آسمونِ شب بدون ماه نگاه کردید؟..انسان بدون عشق همونقدر ناقصه
نیشخندی زد،نگاهشو ازم گرفت و گفت:آسمون من بدون ماهم کامله
لبخندی زدم و گفتم:من اینطور فکر نمیکنم آقای کیم..مطمئنم که اگه خودتون بخواید میتونید بلاخره طعم شادی رو بچشید
به ساعتم نگاهی انداختم.
چه زود گذشت!
عینکمو درآوردم و گفتم:جلسه امروز هم تموم شد،امیدورام تونسته باشم بهتون کمکی کنم
بلند شد و چند قدم به میز نزدیک شد.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:خیلی بهم کمک کردین خانم پارک..به امید دیدار
"به امید دیدار" رو محکم تلفظ کرد.
و بعد رفت.
ماشین رو توی پارکینگ خونه پارک کردم و به سمت خونه رفتم.
کتمو درآوردم و به چوب لباسی کنار در آویزون کردم.
روی کاناپه نشستم،چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
با اینکه خودم روانشناسم اما به یه تراپی نیاز دارم.
احساس میکنم هر روز دارم دیروز رو زندگی میکنم..هر روزم داره تکراری تر از دیروز میشه.
با صدای بارون چشمامو باز کردم.
بلند شدم و به سمت پنجره خونه رفتم.
بازش کردم و نگاهی به بیرون انداختم.
قطرات بارون با شدت زمین رو لمس میکردن.
چه بارون شدیدی..
پنجره رو سریع بستم و به سمت اشپز خونه رفتم.
تا اومدم یه لیوان آب برای خودم بریزم زنگ خونه به صدا دراومد.
حتما لیامه..
لیوان رو گذاشتم روی میز،سریع به سمت در قدم برداشتم و بازش کردم.
چرا هیچکس اینجا نیست؟
اطراف رو نگاه کردم که یهو چشمم خورد به یه ماشین سیاه رنگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³
نیشخندی زد و جواب داد:شریک زندگی؟..خیلی مسخرهس
سرمو تکون دادم و گفتم:وقتی یه همدم توی زندگیتون داشته باشید که همه جوره ازتون حمایت کنه باعث میشه حالتون بهتر بشه
زبونشو توی دهنش چرخوند و چیزی نگفت.
اطلاعات رو یادداشت کردم و گفتم:آقای کیم..عشق معجزه میکنه
کمی مکث کردم و ادامه دادم:تا حالا به آسمونِ شب بدون ماه نگاه کردید؟..انسان بدون عشق همونقدر ناقصه
نیشخندی زد،نگاهشو ازم گرفت و گفت:آسمون من بدون ماهم کامله
لبخندی زدم و گفتم:من اینطور فکر نمیکنم آقای کیم..مطمئنم که اگه خودتون بخواید میتونید بلاخره طعم شادی رو بچشید
به ساعتم نگاهی انداختم.
چه زود گذشت!
عینکمو درآوردم و گفتم:جلسه امروز هم تموم شد،امیدورام تونسته باشم بهتون کمکی کنم
بلند شد و چند قدم به میز نزدیک شد.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:خیلی بهم کمک کردین خانم پارک..به امید دیدار
"به امید دیدار" رو محکم تلفظ کرد.
و بعد رفت.
ماشین رو توی پارکینگ خونه پارک کردم و به سمت خونه رفتم.
کتمو درآوردم و به چوب لباسی کنار در آویزون کردم.
روی کاناپه نشستم،چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
با اینکه خودم روانشناسم اما به یه تراپی نیاز دارم.
احساس میکنم هر روز دارم دیروز رو زندگی میکنم..هر روزم داره تکراری تر از دیروز میشه.
با صدای بارون چشمامو باز کردم.
بلند شدم و به سمت پنجره خونه رفتم.
بازش کردم و نگاهی به بیرون انداختم.
قطرات بارون با شدت زمین رو لمس میکردن.
چه بارون شدیدی..
پنجره رو سریع بستم و به سمت اشپز خونه رفتم.
تا اومدم یه لیوان آب برای خودم بریزم زنگ خونه به صدا دراومد.
حتما لیامه..
لیوان رو گذاشتم روی میز،سریع به سمت در قدم برداشتم و بازش کردم.
چرا هیچکس اینجا نیست؟
اطراف رو نگاه کردم که یهو چشمم خورد به یه ماشین سیاه رنگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۷۷.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط