گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²
به ساعتِ روی میز نگاهی انداختم و گفتم:به هرحال تسلیت میگم..ساعت کاری من تموم شده،نوبت بعدی شما دو روز دیگهست،خوشحال میشم دوباره ببینمتون
بلند شد،به نشانه تمسخر زیر لب خنده ای کرد و فقط یه کلام گفت:منم همینطور
و بعد رفت.
چقدر عجیب..
بیمارهای زیادی با این مشکل دیدم اما این یکی خیلی عجیب بود..
رفتارش،طرز نگاهش،حرفهاش..همه مشکوکن.
پرونده رو بستم و گذاشتمش کنار.
صدای ویبره گوشیم اومد.
لیام"بردارم" بود.
برداشتم.
_الو،لیا کارت تموم شد؟
+اوهوم،دارم میرم خونه،تو کی میای؟
_یه مأموریت مهم دارم،شاید یه ماه طول بکشه..ببخشید
+اشکالی نداره،منتظرت میمونم،فعلا
_فعلا
و بعد قطع کرد..
خیلی دلم براش تنگ شده..
کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.
داشتم به سمت درِ خروجی میرفتم که با صدای منشیم وایسادم.
_خانم پارک،یه لحظه
برگشتم و منتظر نگاهش کردم.
به سمتم قدم برداشت و گفت:این بیماری که ساعت آخر بهتون مراجعه کرد..مواظب باشید..شنیدم آدم خطرناکیه
چشمامو ریز کردم و گفتم:چرا؟
با صدای ارومی گفت:شنیدم مشکل کنترل خشم داره،وضعیتش خیلی وخیمه
کلافه نفسمو دادم بیرون و گفتم:خانم چوی،همه بیمارهایی که به من مراجعه میکنن از یه مشکلی رنج میبرن و دنبال درمان هستن
لبخندی زدم و ادامه دادم:نگران نباشین،حواسم هست
و بعد رفتم.
داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم.
هوا ابریه و همهجا پر شده از برگهای زرد.
پاییز های سئول خیلی دلگیره..
با صدای در سرمو برگردوندم.
کیم تهیونگ..همون مرد عجیب..
+آقای کیم خوش اومدید،بشینید
بدون اینکه چیزی بگه روی کاناپه نشست.
به سمت میزم قدم برداشتم،روی صندلیم نشستم و نگاه کوتاهی بهش انداختم.
عینکمو زدم و با لبخند ملیحی گفتم:توی نوبت قبلیتون گفتید پدر و مادرتون فوت کردن..الان تنها زندگی میکنید؟
کمی مکث کرد،با اون نگاه ترسناکش بهم خیره شد و گفت:بله
سرمو تکون دادم و گفتم:خب..این عامل اصلی افسردگی و گوشه گیریه..نظرتون راجب یه شریک زندگی چیه؟
نیشخندی زد و جواب داد:شریک زندگی؟..خیلی مسخرهس...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه²
به ساعتِ روی میز نگاهی انداختم و گفتم:به هرحال تسلیت میگم..ساعت کاری من تموم شده،نوبت بعدی شما دو روز دیگهست،خوشحال میشم دوباره ببینمتون
بلند شد،به نشانه تمسخر زیر لب خنده ای کرد و فقط یه کلام گفت:منم همینطور
و بعد رفت.
چقدر عجیب..
بیمارهای زیادی با این مشکل دیدم اما این یکی خیلی عجیب بود..
رفتارش،طرز نگاهش،حرفهاش..همه مشکوکن.
پرونده رو بستم و گذاشتمش کنار.
صدای ویبره گوشیم اومد.
لیام"بردارم" بود.
برداشتم.
_الو،لیا کارت تموم شد؟
+اوهوم،دارم میرم خونه،تو کی میای؟
_یه مأموریت مهم دارم،شاید یه ماه طول بکشه..ببخشید
+اشکالی نداره،منتظرت میمونم،فعلا
_فعلا
و بعد قطع کرد..
خیلی دلم براش تنگ شده..
کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.
داشتم به سمت درِ خروجی میرفتم که با صدای منشیم وایسادم.
_خانم پارک،یه لحظه
برگشتم و منتظر نگاهش کردم.
به سمتم قدم برداشت و گفت:این بیماری که ساعت آخر بهتون مراجعه کرد..مواظب باشید..شنیدم آدم خطرناکیه
چشمامو ریز کردم و گفتم:چرا؟
با صدای ارومی گفت:شنیدم مشکل کنترل خشم داره،وضعیتش خیلی وخیمه
کلافه نفسمو دادم بیرون و گفتم:خانم چوی،همه بیمارهایی که به من مراجعه میکنن از یه مشکلی رنج میبرن و دنبال درمان هستن
لبخندی زدم و ادامه دادم:نگران نباشین،حواسم هست
و بعد رفتم.
داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم.
هوا ابریه و همهجا پر شده از برگهای زرد.
پاییز های سئول خیلی دلگیره..
با صدای در سرمو برگردوندم.
کیم تهیونگ..همون مرد عجیب..
+آقای کیم خوش اومدید،بشینید
بدون اینکه چیزی بگه روی کاناپه نشست.
به سمت میزم قدم برداشتم،روی صندلیم نشستم و نگاه کوتاهی بهش انداختم.
عینکمو زدم و با لبخند ملیحی گفتم:توی نوبت قبلیتون گفتید پدر و مادرتون فوت کردن..الان تنها زندگی میکنید؟
کمی مکث کرد،با اون نگاه ترسناکش بهم خیره شد و گفت:بله
سرمو تکون دادم و گفتم:خب..این عامل اصلی افسردگی و گوشه گیریه..نظرتون راجب یه شریک زندگی چیه؟
نیشخندی زد و جواب داد:شریک زندگی؟..خیلی مسخرهس...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۱.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط