برداشتم نامه رو خوندم بهش گفتم
برداشتم نامه رو خوندم بهش گفتم
ته:برو پیش پدرت
میهو:نه الان نمیشه
ته :چرا میشه
*دستش رو گرفت و راه رفتارن سمت کافه *
[رسیدن]
میهو:بابا خوبی
پ.م:آره خوبم دخترم ولی علی حضرت شما اینجا چیکار میکنید
ته:وقتی فهمیدم حالتون بده گفتم منم بیام
پ.م:ممنونم که از قصر تا اینجا اومدید
میهو:ولش کن حالا میگم سوآ خوب مراقب بابا باش ها
سوآ:چشم اونی
میهو:خب باید ما بریم بای
ته:خداحافظ
سوآ:خداحافظ
*رسیدن به قصر*
ته: تو برو تو اتاقت
میهو :باش
*رفت تو*
ته ویو:
خدااا خیلی خسته شدم برم ی حمومی بگیرم و برم بخوابم
*رفت تو اتاقش تا آب رو گرم کنن براش*
ج.ز:علی حضرت آب گرم شد بفرمایید برید
ته:آها باش
*رفت حموم *
(اون زمان تو کره پادشاه ها تو وان و چند تا خدمه پیشش باید باشن پیشش)
میهو: خواجه ارشد علی حضرت کجان
خ.ا:تو حموم
میهو:میتونم ببینمشون
خ.ا:بله
*میهورفت تو*
ته ویو :
یهو در باز شد و میهو اومد تو. شوکه شدم گفت که میخواد باهام تنها باشه منم اون یکی ها رو فرستادم تا بده
ته:چ..چی میخوای بگی
میهو:هیچی میخواستم پیشت باشم
ته:آهان
ته ویو:
داشت ی چیزی رو آماده میکرد مثل گفته ی مشاور ی کار کوچیکی که میکنه قلبم به تپش می یو فته
*ته صورت خودش رو دست کشید *
میهو:علی حضرت گلبرگ رو صورتتونه
ته:اینجا
میهو:نه نه اونور اصلا بیاین جلو خودم بردارم
*ته اومد جلو میهو میخواست برداره که میهو افتاد بغل ته ، ته هم بوسیدش *
*جدا شدن*
ته:میدونی چقدر دوست دارم
میهو:علی حضرت لطفا ولن کنید
ته:عمرن
*دوباره بوسیدش بعددچند دقیقه جداشد*
میهو:علی حضرت بلکه یکی ببینه
ته:من خودم جوابش رو میدم
میهو:باش ولم کنید دیگه
ته: باش برو
میهو:ولی علی حضرت بدنتون خیلی خوبه
ته:هی برو ببینم
میهو: *خندید و فرار کرد*
ته:برو پیش پدرت
میهو:نه الان نمیشه
ته :چرا میشه
*دستش رو گرفت و راه رفتارن سمت کافه *
[رسیدن]
میهو:بابا خوبی
پ.م:آره خوبم دخترم ولی علی حضرت شما اینجا چیکار میکنید
ته:وقتی فهمیدم حالتون بده گفتم منم بیام
پ.م:ممنونم که از قصر تا اینجا اومدید
میهو:ولش کن حالا میگم سوآ خوب مراقب بابا باش ها
سوآ:چشم اونی
میهو:خب باید ما بریم بای
ته:خداحافظ
سوآ:خداحافظ
*رسیدن به قصر*
ته: تو برو تو اتاقت
میهو :باش
*رفت تو*
ته ویو:
خدااا خیلی خسته شدم برم ی حمومی بگیرم و برم بخوابم
*رفت تو اتاقش تا آب رو گرم کنن براش*
ج.ز:علی حضرت آب گرم شد بفرمایید برید
ته:آها باش
*رفت حموم *
(اون زمان تو کره پادشاه ها تو وان و چند تا خدمه پیشش باید باشن پیشش)
میهو: خواجه ارشد علی حضرت کجان
خ.ا:تو حموم
میهو:میتونم ببینمشون
خ.ا:بله
*میهورفت تو*
ته ویو :
یهو در باز شد و میهو اومد تو. شوکه شدم گفت که میخواد باهام تنها باشه منم اون یکی ها رو فرستادم تا بده
ته:چ..چی میخوای بگی
میهو:هیچی میخواستم پیشت باشم
ته:آهان
ته ویو:
داشت ی چیزی رو آماده میکرد مثل گفته ی مشاور ی کار کوچیکی که میکنه قلبم به تپش می یو فته
*ته صورت خودش رو دست کشید *
میهو:علی حضرت گلبرگ رو صورتتونه
ته:اینجا
میهو:نه نه اونور اصلا بیاین جلو خودم بردارم
*ته اومد جلو میهو میخواست برداره که میهو افتاد بغل ته ، ته هم بوسیدش *
*جدا شدن*
ته:میدونی چقدر دوست دارم
میهو:علی حضرت لطفا ولن کنید
ته:عمرن
*دوباره بوسیدش بعددچند دقیقه جداشد*
میهو:علی حضرت بلکه یکی ببینه
ته:من خودم جوابش رو میدم
میهو:باش ولم کنید دیگه
ته: باش برو
میهو:ولی علی حضرت بدنتون خیلی خوبه
ته:هی برو ببینم
میهو: *خندید و فرار کرد*
- ۸.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط