اشتباه کردم پارت
اشتباه کردم 🫂💔(پارت ۲ )
سورانگ :باشه میام تعریف میکنم *بغض*
..
*رسید خونه ی پسرا و زنگ زد*
شوگا :بفرما تو
سورانگ :مرسی
پسرا:سلام
سورانگ:سلام
هوپی:بیا بشین ببینم چیشده
سورانگ :*گریه *
ته:واسه اونه نه؟
سورانگ :آره *گریه *
هوپی :واسه چیه ته ؟
*ته همه چیز رو تعریف کرد *
نامجون:خیلی زود قضاوت کرده
جین:زنداداش میخوای برم صحبت کنم
سورانگ:اونوقت بد تر میشه
شوگا :نه اصلانم بد نمیشه من الان میرم پیشش
سورانگ:داداش (سورانگ اعضارو داداش صدامیکنه) بهم قول میدی هیچکاری نکنی
شوگا :سورانگ برو کنار من خیلی عصبی ام
سورانگ :اصلا میخوای طلاق بگیرم ازش
شوگا:چی میگی بزار خودم حلش میکنم
سورانگ :نه نمیخوام بری
جین :سورانگ من برم
سورانگ:نه هیچکدوم نمیرید من میخوام ازش طلاق بگیرم
کوکی:چرا زنداداش
سورانگ :چون این اولین بارش نیس میرم پیش دکتر میگه شما رابطه دارید میرم پیش ته که بهترین دوستشه میگه شما قرار میزارید خودشم هر بار که دعوا میکنیم یا کتکم میزنه یا از خونه میندازه بیرون
کوکی : بیاین بشینید زنداداش تو هم بیا اینا رو بپوش امروز اینجا میمونی
سورانگ :مرسی کوک
نامجون: نگران نباش خودم برات شوهر پیدا میکنم و طلاقت رو از جیمین میگیرم
سورانگ :مرسی نامی
*سورانگ رفت اتاق کوک که لباسش رو عوض کنه*
ته:همش بخاطر منه
نامجون:نه بابا جیمین خیلی شکاکه منم جای سورانگ بودم طلاق میگرفتم
شوگا:به خدا اگه سورانگ جلوم رو نمیگرفت تا حد مرگ میزدم ش
جین:اروم باش ایشالا به طلاق نمیکشه
نامجون :ولی من خودم طلاقش رو میگیرم
کوکی:چرا
نامجون :مگه نشنیدی چی گفت بیچاره رو کتک میزنه و از خونه میندازه بیرون
*سورانگ از اتاق در اومد *
سورانگ :بچه ها من خوابم میاد کجا میتونم بخوابم
کوکی:میتونی رو تخته من بخوابی
سورانگ :واقعا
کوکی :آره برو بخواب
سورانگ :مرسی کوکی
*رفت بخوابه *
نامجون:من الان به جیمین زنگ میزنم
مکالمه^
نامجون :الو جیمین
جیمین:الو سلام نامجون
نامجون:تو خجالت نمیکشی که دختر بیچاره رو از خونه بیرون میکنی
جیمین:خودش خواس به من چه اصلا
نامجون:اونا هر دوتا شون خسته بودن رفتم قهوه بخورن نه این که قرار بزارن
جیمین :آره میدیدم که داشتن بگو و بخند میکردن
نامجون: اصل مطلب من طلاق سورانگ رو میگیرم خود دانی
*قطع کرد *
جیمین:الو الو نامجون اههه چرا باید این کارو میکردم
جین:چی گفت
نامجون :چرت و پرت
کوکی :بچه ها از سورانگ هیچ صدایی نمیاد من برم نگاه کنم
کوک ویو:
رفتم تو اتاقم که دیدم.....
سورانگ :باشه میام تعریف میکنم *بغض*
..
*رسید خونه ی پسرا و زنگ زد*
شوگا :بفرما تو
سورانگ :مرسی
پسرا:سلام
سورانگ:سلام
هوپی:بیا بشین ببینم چیشده
سورانگ :*گریه *
ته:واسه اونه نه؟
سورانگ :آره *گریه *
هوپی :واسه چیه ته ؟
*ته همه چیز رو تعریف کرد *
نامجون:خیلی زود قضاوت کرده
جین:زنداداش میخوای برم صحبت کنم
سورانگ:اونوقت بد تر میشه
شوگا :نه اصلانم بد نمیشه من الان میرم پیشش
سورانگ:داداش (سورانگ اعضارو داداش صدامیکنه) بهم قول میدی هیچکاری نکنی
شوگا :سورانگ برو کنار من خیلی عصبی ام
سورانگ :اصلا میخوای طلاق بگیرم ازش
شوگا:چی میگی بزار خودم حلش میکنم
سورانگ :نه نمیخوام بری
جین :سورانگ من برم
سورانگ:نه هیچکدوم نمیرید من میخوام ازش طلاق بگیرم
کوکی:چرا زنداداش
سورانگ :چون این اولین بارش نیس میرم پیش دکتر میگه شما رابطه دارید میرم پیش ته که بهترین دوستشه میگه شما قرار میزارید خودشم هر بار که دعوا میکنیم یا کتکم میزنه یا از خونه میندازه بیرون
کوکی : بیاین بشینید زنداداش تو هم بیا اینا رو بپوش امروز اینجا میمونی
سورانگ :مرسی کوک
نامجون: نگران نباش خودم برات شوهر پیدا میکنم و طلاقت رو از جیمین میگیرم
سورانگ :مرسی نامی
*سورانگ رفت اتاق کوک که لباسش رو عوض کنه*
ته:همش بخاطر منه
نامجون:نه بابا جیمین خیلی شکاکه منم جای سورانگ بودم طلاق میگرفتم
شوگا:به خدا اگه سورانگ جلوم رو نمیگرفت تا حد مرگ میزدم ش
جین:اروم باش ایشالا به طلاق نمیکشه
نامجون :ولی من خودم طلاقش رو میگیرم
کوکی:چرا
نامجون :مگه نشنیدی چی گفت بیچاره رو کتک میزنه و از خونه میندازه بیرون
*سورانگ از اتاق در اومد *
سورانگ :بچه ها من خوابم میاد کجا میتونم بخوابم
کوکی:میتونی رو تخته من بخوابی
سورانگ :واقعا
کوکی :آره برو بخواب
سورانگ :مرسی کوکی
*رفت بخوابه *
نامجون:من الان به جیمین زنگ میزنم
مکالمه^
نامجون :الو جیمین
جیمین:الو سلام نامجون
نامجون:تو خجالت نمیکشی که دختر بیچاره رو از خونه بیرون میکنی
جیمین:خودش خواس به من چه اصلا
نامجون:اونا هر دوتا شون خسته بودن رفتم قهوه بخورن نه این که قرار بزارن
جیمین :آره میدیدم که داشتن بگو و بخند میکردن
نامجون: اصل مطلب من طلاق سورانگ رو میگیرم خود دانی
*قطع کرد *
جیمین:الو الو نامجون اههه چرا باید این کارو میکردم
جین:چی گفت
نامجون :چرت و پرت
کوکی :بچه ها از سورانگ هیچ صدایی نمیاد من برم نگاه کنم
کوک ویو:
رفتم تو اتاقم که دیدم.....
- ۸.۴k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط