{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ا سیر شده بود

ا سیر شده بود
15 سال بیشتر نداشت ؛ حتی مویی در صورتش نبود
سرهنگ عراقی اومد یقه شو گرفت ، کشیدش بالا گفت:
اینجا چیکار میکنی؟
حرف نمی زد؛
سرهنگ عراقی گفت جواب بده
گفت ولم کن تا بگم ؛ ولش کرد
خم شد از روی زمین یک مشت خاک برداشت ؛ آورد بالا گفت:
اینجا خاک منه ، تو بگو اینجا چیکار میکنی؟
سرهنگ عراقی خشکش زده بود …
دیدگاه ها (۲)

داستان کوتاه شماره1: روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از ...

داستان کوتاه شماره2: گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نز...

دست های زنانه بی سر و صدا خیلی چیزها را سر و سامان می دهند …

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۴۱ا. ت سرخ شد: من...

سناریو ران پارت ۲

گل خونی پارت 25 کم کم دست تهیونگ رفت توی شلوار جونگکوک که دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط