{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عادت کرده‌ایم

عادت کرده‌ایم
من
به چای تلخ اول صبح
تو
به بوسهء تلخ آخر شب
من، به اینکه تو هربار حرف‌هایت را
مثل یک مرد بزنی
تو، به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم

عادت کرده‌ایم
آنقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهی موهایمان ناگهان می‌پرد
و یک‌روز آنقدر صبح می‌شود
که برای بیدارشدن
دیر است
دیدگاه ها (۱)

من نام کسی نخوانده ام الا توبا هیچ کس نمانده ام الا توعید آم...

در زندگی به هیچکس اعتماد نکن....آینه با تمام یک رنگیش دست چپ...

.

بلاتکلیف تر از اسفند دیده اے؟معشوقه ے زمستانستاماعطر بهار را...

با تو در عهدیم تا صبح #ظهور...چهل روز گذشت؛ چهل روزی که هر ر...

پارت نوزدهمصبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای می‌ریخت که ته‌س...

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳ | چیزی که نباید می‌دیدمصبح با ص...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌و‌یــکــم 𓆪 🖤🥀مرد چند قدم عقب رفت.بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط