{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ همیشه انبوهی رختخواب داشت...

مادربزرگ همیشه انبوهی رختخواب داشت...
خیلی وقت ها میگفت :
شب بمانید،
واقعی بود...
تعارف نبود...
حرف نبود...
.
دلم کمی قدیم می خواهد...💔
.
دیدگاه ها (۹)

چشمانش را تنگ کردبه دنبال او...در گوشه گوشه‌ی خانه...گوشه گو...

از وقتی تو خونه‌هامون از این پنجره‌ها نیست،دیگه خونه‌هامون ص...

اگر قرار بوداز “عشق “رنگ عشق را نقاشی کنند ..بی شک شبیه چشما...

بوی مستی سماوربوی ایوان قدیمیسه سبد عطر شقایقکلی آدمِ قدیمی...

نامه‌ای بخودم. ✨✨می‌دونم بعضی روزا حالت خوب نیست ؛می‌دونم آر...

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط