عشقی دوباره
عشقی دوباره
p¹⁵
سکوت اتاق رو فرا گرفته بود، اما این بار اون سکوتِ سنگین و نفسگیر قبلی نبود. حالا سکوتی بود پر از آرامش، سکوتی که بوی عطر تن کوک رو میداد، عطری که همیشه بهم حس امنیت میداد.
همونطور که روی پاهای کوک نشسته بودم، سرم رو از روی سینهاش بلند کردم. هنوز کمی چشمام میسوخت، اما اشکام بند اومده بود. به صورتش نگاه کردم؛ هنوز همون اخمِ ظریف و اون نگاهِ نگران توی چشمش بود. انگار نمیخواست حتی برای یک ثانیه هم ازم غافل بشه.
کوک با دیدن نگاهم، با انگشت شستش گوشهی چشمم رو نوازش کرد و آروم گفت:
+هنوز هم میترسی؟
سرم رو به نشونهی نفی تکون دادم.
_نه... وقتی کنارتم، دیگه نه.
کوک لبخند کمرنگی زد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. نفسهاش به صورتم میخورد.
+خوبه. چون من واقعاً نمیذارم هیچکس، نه یونا و نه هیچکس دیگهای، اون لبخند رو از صورتت بگیره. ما باید برای خودمون زندگی کنیم، نه برای بازیهای مریضیِ بقیه.
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:
+میخوای بریم بیرون؟ یهجا که یونا هیچوقت پیدامون نکنه؟ یا شاید... دوست داری همینجا بمونیم و فیلم ببینیم؟ هر چی تو بخوای.
دلم میخواست از این خونه و این فضای سنگین کمی فاصله بگیرم، اما در عین حال، دلم میخواست فقط توی این بغلِ امن بمونم.
_فقط... نمیخوام تنها باشم. همینجا بمونیم. پیش من باش.
کوک با شنیدن این حرف، انگار که قولی بزرگ بهش داده باشم، دستاش رو دور کمرم سفتتر کرد و منو بیشتر به خودش فشرد.
+تا ابد پیشتم. قول میدم.
اون شب، تا پاسی از شب گذشته، کوک نذاشت حتی یک لحظه از کنارش تکون بخورم. انگار میخواست با این کارش تمام ترسهایی که توی قلبم ریشه کرده بود رو ریشهکن کنه. برام قهوه درست کرد، کلی با هم حرف زدیم، از چیزهایی که قبل از آشناییمون میگذشت، از آرزوهامون... برای اولین بار بود که حس میکردم واقعاً داریم همدیگه رو میشناسیم.
اما یکجای دلم هنوز خالی بود. اون پیام یونا... اون جملهی "بهت نشون میدم"... یعنی یونا واقعاً قراره چه کار کنه؟ کوک خیلی راحت بلاکش کرد، اما آیا اون آدمِ خطرناکی بود که به راحتی عقبنشینی کنه؟
سرم رو دوباره روی سینهاش گذاشتم و به ضربان قلبش گوش دادم.
_کوک... اگه یونا دستبردار نباشه چی؟
کوک دستش رو لای موهام برد و آروم نوازشم کرد. صداش این بار جدیتر بود، عمیق و قاطع.
+اگه اون بخواد وارد بازی خطرناکی بشه، منم قانون بازی رو بلدم. ا.ت، یادت باشه، من دیگه اون آدم سابق نیستم که بشه راحت فریبش داد. الان تو اینجایی، و تو تنها چیزی هستی که برام ارزش جنگیدن داره. هر اتفاقی بیفته، من سپرِ تو میشم.
توی اون لحظه، با تمام وجود به حرفش ایمان آوردم. اون واقعاً تغییر کرده بود، یا شاید هم عشقِ اون به من بود که این قدرت رو بهش داده بود.
نیمهشب بود که کوک منو به سمت اتاق برد. منو روی تخت گذاشت و خودش هم کنارم دراز کشید. هنوز دستاش رو دورم حلقه کرده بود.
+بخواب عزیزم. فردا صبح که بیدار بشی، همهچیز بهتر میشه. من کنارتم.
چشمام رو بستم. گرما و صدای نفسهای منظمش باعث شد بالاخره به خواب برم. خوابی که برای اولین بار توی این چند روز، بدون کابوس یونا بود.
اما نمیدونستم که بیرون از این دیوارهای امن، توی تاریکی شب، یونا هنوز بیدار بود و داشت نقشهی جدیدی برای بهم ریختن دنیای ما میچید...
p¹⁵
سکوت اتاق رو فرا گرفته بود، اما این بار اون سکوتِ سنگین و نفسگیر قبلی نبود. حالا سکوتی بود پر از آرامش، سکوتی که بوی عطر تن کوک رو میداد، عطری که همیشه بهم حس امنیت میداد.
همونطور که روی پاهای کوک نشسته بودم، سرم رو از روی سینهاش بلند کردم. هنوز کمی چشمام میسوخت، اما اشکام بند اومده بود. به صورتش نگاه کردم؛ هنوز همون اخمِ ظریف و اون نگاهِ نگران توی چشمش بود. انگار نمیخواست حتی برای یک ثانیه هم ازم غافل بشه.
کوک با دیدن نگاهم، با انگشت شستش گوشهی چشمم رو نوازش کرد و آروم گفت:
+هنوز هم میترسی؟
سرم رو به نشونهی نفی تکون دادم.
_نه... وقتی کنارتم، دیگه نه.
کوک لبخند کمرنگی زد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. نفسهاش به صورتم میخورد.
+خوبه. چون من واقعاً نمیذارم هیچکس، نه یونا و نه هیچکس دیگهای، اون لبخند رو از صورتت بگیره. ما باید برای خودمون زندگی کنیم، نه برای بازیهای مریضیِ بقیه.
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:
+میخوای بریم بیرون؟ یهجا که یونا هیچوقت پیدامون نکنه؟ یا شاید... دوست داری همینجا بمونیم و فیلم ببینیم؟ هر چی تو بخوای.
دلم میخواست از این خونه و این فضای سنگین کمی فاصله بگیرم، اما در عین حال، دلم میخواست فقط توی این بغلِ امن بمونم.
_فقط... نمیخوام تنها باشم. همینجا بمونیم. پیش من باش.
کوک با شنیدن این حرف، انگار که قولی بزرگ بهش داده باشم، دستاش رو دور کمرم سفتتر کرد و منو بیشتر به خودش فشرد.
+تا ابد پیشتم. قول میدم.
اون شب، تا پاسی از شب گذشته، کوک نذاشت حتی یک لحظه از کنارش تکون بخورم. انگار میخواست با این کارش تمام ترسهایی که توی قلبم ریشه کرده بود رو ریشهکن کنه. برام قهوه درست کرد، کلی با هم حرف زدیم، از چیزهایی که قبل از آشناییمون میگذشت، از آرزوهامون... برای اولین بار بود که حس میکردم واقعاً داریم همدیگه رو میشناسیم.
اما یکجای دلم هنوز خالی بود. اون پیام یونا... اون جملهی "بهت نشون میدم"... یعنی یونا واقعاً قراره چه کار کنه؟ کوک خیلی راحت بلاکش کرد، اما آیا اون آدمِ خطرناکی بود که به راحتی عقبنشینی کنه؟
سرم رو دوباره روی سینهاش گذاشتم و به ضربان قلبش گوش دادم.
_کوک... اگه یونا دستبردار نباشه چی؟
کوک دستش رو لای موهام برد و آروم نوازشم کرد. صداش این بار جدیتر بود، عمیق و قاطع.
+اگه اون بخواد وارد بازی خطرناکی بشه، منم قانون بازی رو بلدم. ا.ت، یادت باشه، من دیگه اون آدم سابق نیستم که بشه راحت فریبش داد. الان تو اینجایی، و تو تنها چیزی هستی که برام ارزش جنگیدن داره. هر اتفاقی بیفته، من سپرِ تو میشم.
توی اون لحظه، با تمام وجود به حرفش ایمان آوردم. اون واقعاً تغییر کرده بود، یا شاید هم عشقِ اون به من بود که این قدرت رو بهش داده بود.
نیمهشب بود که کوک منو به سمت اتاق برد. منو روی تخت گذاشت و خودش هم کنارم دراز کشید. هنوز دستاش رو دورم حلقه کرده بود.
+بخواب عزیزم. فردا صبح که بیدار بشی، همهچیز بهتر میشه. من کنارتم.
چشمام رو بستم. گرما و صدای نفسهای منظمش باعث شد بالاخره به خواب برم. خوابی که برای اولین بار توی این چند روز، بدون کابوس یونا بود.
اما نمیدونستم که بیرون از این دیوارهای امن، توی تاریکی شب، یونا هنوز بیدار بود و داشت نقشهی جدیدی برای بهم ریختن دنیای ما میچید...
- ۴.۷k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط