قلب های مرده پارت ۵۵
قلب های مرده پارت ۵۵
سکوت بین ما تغییر کرد. دیگه اون سکوتِ سنگین و ترسناک نبود؛ یه جورایی به سکوتِ عمیق و پر از تنش تبدیل شده بود. نگاه جونگکوک از چشمام به لبهام افتاد و من حس کردم تمامِ بدنم یخ کرده، اما نه از ترس. یه جور اضطرابِ دیگه بود، یه چیزی که زیر پوستم میخزید.
او آروم، خیلی آروم، نزدیکتر شد. من میتونستم گرمای نفسهای گرمش رو روی پوستم حس کنم، در حالی که هوای شب توی ریههام میپیچید. دستش که هنوز دستم رو گرفته بود، بالا اومد و با انگشت شست، اشکِ باقیمانده روی گونهام رو پاک کرد. حرکتش خیلی ملایم بود، انگار داشت با یه چیزی که میترسید بشکنه برخورد میکرد.
صورتش رو نزدیکتر آورد. چشمهاش در فاصله چند سانتیمتری من، درخشنده و تاریک شده بودن. قبل از اینکه بتونم حتی یه نفس دیگه بکشم، لبهاش رو روی لبهام گذاشت.
بوسهاش برخلافِ تمامِ اون سردی و بیتفاوتی که همیشه داشت، پر از ولع و گرسنگی بود. انگار داشت با این بوسه، تمامِ تنهاییِ سالهای خودش رو جبران میکرد. من برای یه لحظه، فقط خودم بودم و اون؛ و اون حسِ ممنوعه که مثلِ یه جریانِ الکتریکی از ستون فقراتم بالا میرفت. دنیا دور سرم چرخید و صدای باغ، صدای پرندهها و حتی صدای قلب خودم، همه ناپدید شدن. فقط حسِ دستهای سردش روی کمرم و گرمای لبهاش باقی مونده بود.
اما درست وقتی که داشتم غرق در اون حس میشدم، یه صدای ناگهانی و تیز توی سرم پیچید. تصویرِ صورتِ تهیونگ، نگاهِ نگرانش، و اون حقیقتِ تلخی که جونگکوک گفته بود: *"ما هیچخونی با هم نداریم... اما این درست نیست."*
انگار یه بادِ سرد مستقیم به قلبم خورد. با تمامِ توانم، دستم رو گذاشتم روی سینهی جونگکوک و با یه فشارِ ناگهانی، اون رو از خودم جدا کردم.
نفسنفس میزدم. سینهام بالا و پایین میشد و چشمهام از شوک، گشاد شده بود. جونگکوک همونطور که خیره شده بود به من، کمی جا خورد. نگاهش از اون حالتِ مست و ولعآلود، به یه حالتِ پرسشگر و کمی آسیبپذیر تغییر کرد.
«ا.ت...» صداش لرزید.
«نه...» حرفم رو قطع کردم. ایستادم و عقب رفتم، طوری که انگار اون نیمکتِ سنگی یه دیوار بین ماست. «جونگکوک، این... این یه اشتباهه. خیلی بزرگ یه اشتباهه!»
او سعی کرد جلو بیاد، اما من با دستم اشاره کردم که متوقف بشه. «ما داریم چیکار میکنیم؟ تو میگی میخوای با برادرت بجنگی؟ میگی حاضری با پدرت بجنگی؟ اما من... من نمیتونم بخشی از این جنگ باشم. این رابطه، این اتفاق... این همهاش داره یه چیزِ کثیف رو ساخته. ما داریم از مرزها رد میشیم که هیچکدوممون نباید ازشون رد بشیم.»
اشک توی چشمام جمع شد، اما این بار از سرِ پشیمانی بود. «من نمیتونم چشمم رو روی این حقیقت ببندم که ما توی یه خونه زندگی میکنیم، که ما مثلِ دو تا خواهر و برادر جلوی بقیه ظاهر میشیم... و حالا این... این بوسه... این یعنی من دارم به همه چیزی که میشناختم خیانت میکنم.»
جونگکوک ایستاد. اون لبخندِ آرومِ چند لحظه پیش، دوباره محو شد و جای خودش رو به اون چهرهی سنگی و مقتدر داد. اما این بار، توی چشماش یه دردِ عمیق دیده میشد.
«فکر کردی با فرار کردن، این رو عوض میکنی؟» لحنش دوباره سرد شد، اما این بار با یه رگههایی از تلخی. «فکر کردی اگه این بوسه رو فراموش کنی، حقیقت عوض میشه؟ ا.ت، تو از حقیقت فرار میکنی، نه از من.»
او یه قدم به سمت من برداشت و این بار، اون نگاهِ مالکانه و بیرحم دوباره برگشت. «این اشتباه نیست. این تنها چیزیه که توی این عمارتِ دروغین، واقعاً واقعیه.»
حمایت کنین لطفا
سکوت بین ما تغییر کرد. دیگه اون سکوتِ سنگین و ترسناک نبود؛ یه جورایی به سکوتِ عمیق و پر از تنش تبدیل شده بود. نگاه جونگکوک از چشمام به لبهام افتاد و من حس کردم تمامِ بدنم یخ کرده، اما نه از ترس. یه جور اضطرابِ دیگه بود، یه چیزی که زیر پوستم میخزید.
او آروم، خیلی آروم، نزدیکتر شد. من میتونستم گرمای نفسهای گرمش رو روی پوستم حس کنم، در حالی که هوای شب توی ریههام میپیچید. دستش که هنوز دستم رو گرفته بود، بالا اومد و با انگشت شست، اشکِ باقیمانده روی گونهام رو پاک کرد. حرکتش خیلی ملایم بود، انگار داشت با یه چیزی که میترسید بشکنه برخورد میکرد.
صورتش رو نزدیکتر آورد. چشمهاش در فاصله چند سانتیمتری من، درخشنده و تاریک شده بودن. قبل از اینکه بتونم حتی یه نفس دیگه بکشم، لبهاش رو روی لبهام گذاشت.
بوسهاش برخلافِ تمامِ اون سردی و بیتفاوتی که همیشه داشت، پر از ولع و گرسنگی بود. انگار داشت با این بوسه، تمامِ تنهاییِ سالهای خودش رو جبران میکرد. من برای یه لحظه، فقط خودم بودم و اون؛ و اون حسِ ممنوعه که مثلِ یه جریانِ الکتریکی از ستون فقراتم بالا میرفت. دنیا دور سرم چرخید و صدای باغ، صدای پرندهها و حتی صدای قلب خودم، همه ناپدید شدن. فقط حسِ دستهای سردش روی کمرم و گرمای لبهاش باقی مونده بود.
اما درست وقتی که داشتم غرق در اون حس میشدم، یه صدای ناگهانی و تیز توی سرم پیچید. تصویرِ صورتِ تهیونگ، نگاهِ نگرانش، و اون حقیقتِ تلخی که جونگکوک گفته بود: *"ما هیچخونی با هم نداریم... اما این درست نیست."*
انگار یه بادِ سرد مستقیم به قلبم خورد. با تمامِ توانم، دستم رو گذاشتم روی سینهی جونگکوک و با یه فشارِ ناگهانی، اون رو از خودم جدا کردم.
نفسنفس میزدم. سینهام بالا و پایین میشد و چشمهام از شوک، گشاد شده بود. جونگکوک همونطور که خیره شده بود به من، کمی جا خورد. نگاهش از اون حالتِ مست و ولعآلود، به یه حالتِ پرسشگر و کمی آسیبپذیر تغییر کرد.
«ا.ت...» صداش لرزید.
«نه...» حرفم رو قطع کردم. ایستادم و عقب رفتم، طوری که انگار اون نیمکتِ سنگی یه دیوار بین ماست. «جونگکوک، این... این یه اشتباهه. خیلی بزرگ یه اشتباهه!»
او سعی کرد جلو بیاد، اما من با دستم اشاره کردم که متوقف بشه. «ما داریم چیکار میکنیم؟ تو میگی میخوای با برادرت بجنگی؟ میگی حاضری با پدرت بجنگی؟ اما من... من نمیتونم بخشی از این جنگ باشم. این رابطه، این اتفاق... این همهاش داره یه چیزِ کثیف رو ساخته. ما داریم از مرزها رد میشیم که هیچکدوممون نباید ازشون رد بشیم.»
اشک توی چشمام جمع شد، اما این بار از سرِ پشیمانی بود. «من نمیتونم چشمم رو روی این حقیقت ببندم که ما توی یه خونه زندگی میکنیم، که ما مثلِ دو تا خواهر و برادر جلوی بقیه ظاهر میشیم... و حالا این... این بوسه... این یعنی من دارم به همه چیزی که میشناختم خیانت میکنم.»
جونگکوک ایستاد. اون لبخندِ آرومِ چند لحظه پیش، دوباره محو شد و جای خودش رو به اون چهرهی سنگی و مقتدر داد. اما این بار، توی چشماش یه دردِ عمیق دیده میشد.
«فکر کردی با فرار کردن، این رو عوض میکنی؟» لحنش دوباره سرد شد، اما این بار با یه رگههایی از تلخی. «فکر کردی اگه این بوسه رو فراموش کنی، حقیقت عوض میشه؟ ا.ت، تو از حقیقت فرار میکنی، نه از من.»
او یه قدم به سمت من برداشت و این بار، اون نگاهِ مالکانه و بیرحم دوباره برگشت. «این اشتباه نیست. این تنها چیزیه که توی این عمارتِ دروغین، واقعاً واقعیه.»
حمایت کنین لطفا
- ۱۸۰
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط