{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقی دوباره

عشقی دوباره
p¹³
با لباسای کوک اومدم خونه هنوز کلید توی قفل نچرخونده بودم که در با سرعت باز شد.

÷آخیش بالاخره گور از گور در اومدی دختر! (دست به کمر)

_جوون من میتونم توضیح بدم...

÷بیا تو اول. (کشیدم تو)

نشستم رو مبل. جوون شروع کرد به قدم زدن جلوم.

÷دیشب کجا بودی؟

_پیش... کوک.

÷پیش کوک؟! پس چرا جواب نمیدادی؟ ۲۷ تا زنگ زدم! من فکر کردم مردی! فکر کردم یه اتفاقی برات افتاده!

_دیشب گوشیم رو ندیدم. ببخشید.

÷ندیدی؟ (نگاه تیز) یا نتونستی جواب بدی؟

_جوون

÷آهااان. (ابرو بالا انداخت) فهمیدم. آهاان تونستی ها! آفرین!

_جووون خفه شو!

÷پس کوک جون رو راضی کردی؟

_من چیزی رو راضی نکردم. خودش... (نگاهم رو دزدیدم)

÷خودش چی؟

_هیچی. حالا بگو چقدر دلم برات تنگ شده بود. (بغلش کردم)

جوون منو بغل کرد. بعد یهو پس زد.

÷صبر کن. این لباس مال تو نیست.

_آره... کوک بهم داد.

÷چرا؟ لباس خودت کجاست؟

_...

÷دوباره سکوت؟ (خندید) باشه باشه. توضیح نمی‌خوام. فقط بیا صبحونه درست کنیم.

_اوکی.

با هم رفتیم آشپزخونه. جوون داشت پنکیک درست می‌کرد که ناگهان برگشت.

÷راستی... هانول دیشب با یونگی بود.

_چی؟! جدی؟

÷آره. تا صبح بیدار بودن. کلی باهم حرف زدن. (ابرو بالا انداخت)

_وای... چه خبرا!

÷داری می‌بینی؟ همه دارن عاشق میشن جز من.

_تو چی؟ کسی نیست؟

جوون ایستاد. سرش رو پایین انداخت. یه لبخند نازک زد.

÷...خب. راستش...

_چی؟ بگو دیگه.

÷منم عاشق یه نفر شدم.

_آهان؟! (با ذوق پریدم) کی؟ کیه؟ میشناسمش؟ بگو ببینم!

جوون چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهم کرد. مستقیم توی چشمام.

÷...تو.

_...چی؟

÷تو جای دوست پسرم رو پر می‌کنی، نینی کوچولو. (خندید)

داد زدم و پریدم بغلش:

_ای جوون! چقدر شیرینی! منم تو رو دوست دارم!

جوون محکم بغلم کرد. بعد منو پس زد و با خنده گفت:

÷آره آره. ولی نه اونقدر که کوک دوستت داره. (ابرو بالا انداخت)

_خفه شو جوون.

هر دو خندیدیم. همونطور که بغلمون کرده بودیم.

بعد جوون یهو جدی شد و آروم گفت:

÷...من واقعاً عاشقتم، میدونی؟

_منم عاشقتم جوون. تو بهترین دوست دنیایی.

و دوباره بغلم کرد. محکم. گرم. مثل همیشه.

بعد از کلی بغل کردن و خندیدن، از خونه جوون زدم بیرون. هوا عالی بود. خنک. آفتابی.

توی راه، به کوک فکر می‌کردم. به حرفاش. به نگاهش. لبخند زدم.

گوشیم رو درآوردم. بهش پیام دادم:

_دارم میام. دلم واست تنگ شده

چند ثانیه بعد جواب داد:

+منم وایستادم و نفس نمیکشم تا تو بیای

خندیدم. قدم‌هام تندتر شد.

"ویو خونه کوک"

رسیدم خونه کوک. در رو باز کردم. همه چی مرتب بود. شمع روشن بود. گل روی میز بود.

کوک اومد سمتم. لبخند زد.

+سلام عشقم.

_سلام کوکی

همدیگه رو بغل کردیم. بعد لبامون به هم رسید. بوسیدنم. آروم. عمیق. گرم. دستاش دور کمرم. دستام دور گردنش.

هیچی نبود جز ما. جز عشق.

ناگهان...

تق تق تق!

در زده بودن.

از هم جدا شدیم. کوک اخم کرد.

+کی میتونه باشه این موقع؟

_نمی‌دونم. بریم ببینیم.

رفتم سمت در. دستم رو گذاشتم رو دستگیره. قلبم تند میزد. یه حس بد.

در رو باز کردم.

یه دختر وایستاده بود. موهای بلوند و کوتاه،عطر تلخش،لباس بازش

از سر تا پا نگاهم کرد...پوزخندی زد

&پس تو اون دختری که جای منو گرفتی؟

صداش نرم بود. اما قاطع. دلم شروع کرد به تپیدن.

_...ببخشید؟ شما کی هستین؟

&من یونام. دوست‌دختر قبلی کوک.


خواستم چیزی بگم. دهنم خشک شده بود.

بومممم!

سیلی!

نمی‌دیدمش که میاد. محکم خورد توی گونه‌ام چپ. سرم رفت کنار. گرما رو حس کردم. بعد سوزش. بعد اشک.

&این برای اینه که جرات کردی وارد زندگیش بشی. (با تمسخر گفت)

دستم رو گذاشتم رو گونه‌ام. داغ بود. اشک از چشمام جاری شد.

یونا از کنارم رد شد. مستقیم رفت تو خونه. کفشاش پاشنه بلند بود. صداش میومد رو زمین چوبی.

کوک توی هال وایستاده بود. دستش رو گذاشته بود رو میز. صورتش سفید شده بود.

+یو... یونا؟ (صداش می‌لرزید)

یونا خندید. سریع رفت سمت کوک. دستش رو گذاشت دور گردنش. محکم و بوسیدش. با زور با تمام وجود.

دست و پای کوک قفل شد. چند ثانیه طول کشید تا تونست خودش رو جدا کنه.

+چیکار میکنی؟! (داد زد و هلش داد) ولم کن!

یونا عقب رفت. لبخند زد. برگشت نگاهم کرد.

&دیدیش کوک؟ من هنوز مال تو هستم. این دختره هیچی نیست. فقط یه تصادفه.

من وایستاده بودم دم در. اشک از چشمام جاری بود. گونه‌ام داغ بود. قلبم توی سینه‌م داشت می‌ترکید. زانوهام شل شده بود. داشتم می‌افتادم.
دیدگاه ها (۵۶)

عشقی دردناکp¹⁴کوک نگاهم کرد. چشمام رو دید. سریع دوید سمتم. د...

عشقی دوبارهp¹⁵سکوت اتاق رو فرا گرفته بود، اما این بار اون سک...

عشقی دوبارهp¹²÷دختره عباس آبادی مگه نمیگم جواب بده از دیشب ت...

"ویو ا.ت"با نور روی صورتم از خواب پاشدمسرم رو به سمت راست هد...

عشقی دوبارهp⁹کوک چشمانش رو باز کرد و لبخند زد. دستش رو دراز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط