{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سواحل دریای زندگی قدم میزدم

در سواحل دریای زندگی قدم میزدم
همه جا دو رد پا دیدم ، جای پای من
و خدا.به سخت ترین لخظه ها که
رسیدم فقط یک جای پا دیدم!
گفتم:خدایا من را در سخت ترین
لحظات رها کردی؟
ندا آمد:تو را در سخت ترین لحظات
بدوش کشیدم.
دیدگاه ها (۴)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 182♡⁠。⁠)⁩سر جون...

رمان آرام باش

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

#متن #تکست#استوری #دلنوشت#رشد#آگاهی#خودشناسی #دکلمه #زیبا #خ...

خیلی وقت‌ها منتظریم زندگی‌مون تغییر کنه… اما خدا تغییر واقعی...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

part 10ویو مایکیاز شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط