part 10
part 10
ویو مایکی
از شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این بود که چرا نیک رفته کارمند جدید استخدام کرده
ویو چند ساعت قبل
تق تق
منشی:کاری داشتید ؟
مایکی:بیا این برگه ها رو ببر
منشی:چشم راستی رییس میخواستم بگم کارمند جدید داریم و از فردا شروع به کار میکنه
مایکی:با جدیت گفتم می استخدامش کرده؟
منشی:آقای نیک
مایکی:نیک حداقل کاش هماهنگ میکردی
منشی:کار دیگه ای ندارید قربان
مایکی:نه میتونی بری
ویو حال
رفتم روی تخت دراز کشیدم و بدون اینکه لباسم رو در بیارم خوابم برد
از خواب بیدار شدم رفتم حمام و لباسم رو عوض کردم و یه قهوه خوردم و رفتم سمت شرکت
نشسته بودم که دیدم یکی در زدفتم بیا تو
نیک بود
نیک:سلام داداش
مایکی:بیا که باهات کار دارم و از بدون هماهنگی رفتی کارمند استخدام کردی
نیک :چون به منشی نیاز داشتم
مایکی:خب میگفتی یه آدم قابل اعتماد رو برات پیدا کنم
نیک:نمیتونستم به ماریا نه بگم بعدشم نگران نباش آدم قابل اعتمادی هست
مایکی:چی ؟؟
نیک: آناستازیا بیا تو
مایکی:وقتی اسم آناستازیا رو شنیدم فقط ذهنم پیش اون دختر رفت و بله خودش بود آمد داخل و سلام کرد چند لحظه فقط نگاش کردم و با خودم گفتم لعنتی
و بعدش سری تکون دادم به معنی سلام
نیک: آناستازیا ایشون رییس این شرکته و همچنین همون کسی که دیشب دیدیش (با خنده)
مایکی:نیک دهنتو ببند
آناستازیا خیلی خوش اومدی میتونی بری و به کارت برسی
آناستازیا:باشه
مایکی:خب الان شما که ایشون رو استخدام کردی اگر بویی از بقیه ماجرا ها ببره چی
نیک:نگران نباش بویی نمیبره
مایکی : امیدوارم
نیک:خب من دیگه برم ماشین منتظره(با خنده)
و رفت
مایکی:لبخند نامحسوسی روی لبم آمد و سریع جمعش کردم و به بقیه کارا رسیدم
ویو آناستازیا
صبح از خواب پا شدم رفتم لباسم رو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون سوار تاکسی شدم و دم در شرکت وایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل دیدم نیک داره با یه نفر صحبت میکنه رفتم سمتش و گفتم سلام آقای نیک
نیک:سلام آناستازیا
و به اون مرده گفت بره
یکم راه رفتیم که نیک گفت ببین تو توی این شرکت منشی منی دیگه خودت میدونی باید چیکار کنی ؟
آناستازیا:بله
نیک :خب اول بریم به رییس معرفیت کنم احتمالا خبرا به کوشش رسیده
رفتیم جلوی یه در وایستادیم نیک رفت داخل و بعد از چند دقیقه به من گفت برم تو
وقتی رفتم داخل با چهره ای که دیدم جا خوردم همون مرد دیشب بود میدونستم دوست نیک هست اما نمیدونستم رییس این شرکته وایی بدبخت شدم چرا دیشب جلوش اونجوری صحبت کردی
نیک:ایشون رییس این شرکته آقای مایکل انجلینی
سلام مردم و گفتم من آناستازیا إنری هستم
بعد از چند لحظه سری تکون داد و بقیش رو خودتون میدونید دیگه
از اتاق آمدم بیرون و بعد از چند دقیقه نیک آمد و گفت بریم تا میزت رو بهت نشون بدم و.....
ادامه دارد ......
خوشگلا اینم پارت ۱۰ امیدوارم خوشتون بیاد ☺️
اسلاید اول لباس آناستازیا
ویو مایکی
از شرکت برگشتم خسته بودم و و ذهنم درگیر این بود که چرا نیک رفته کارمند جدید استخدام کرده
ویو چند ساعت قبل
تق تق
منشی:کاری داشتید ؟
مایکی:بیا این برگه ها رو ببر
منشی:چشم راستی رییس میخواستم بگم کارمند جدید داریم و از فردا شروع به کار میکنه
مایکی:با جدیت گفتم می استخدامش کرده؟
منشی:آقای نیک
مایکی:نیک حداقل کاش هماهنگ میکردی
منشی:کار دیگه ای ندارید قربان
مایکی:نه میتونی بری
ویو حال
رفتم روی تخت دراز کشیدم و بدون اینکه لباسم رو در بیارم خوابم برد
از خواب بیدار شدم رفتم حمام و لباسم رو عوض کردم و یه قهوه خوردم و رفتم سمت شرکت
نشسته بودم که دیدم یکی در زدفتم بیا تو
نیک بود
نیک:سلام داداش
مایکی:بیا که باهات کار دارم و از بدون هماهنگی رفتی کارمند استخدام کردی
نیک :چون به منشی نیاز داشتم
مایکی:خب میگفتی یه آدم قابل اعتماد رو برات پیدا کنم
نیک:نمیتونستم به ماریا نه بگم بعدشم نگران نباش آدم قابل اعتمادی هست
مایکی:چی ؟؟
نیک: آناستازیا بیا تو
مایکی:وقتی اسم آناستازیا رو شنیدم فقط ذهنم پیش اون دختر رفت و بله خودش بود آمد داخل و سلام کرد چند لحظه فقط نگاش کردم و با خودم گفتم لعنتی
و بعدش سری تکون دادم به معنی سلام
نیک: آناستازیا ایشون رییس این شرکته و همچنین همون کسی که دیشب دیدیش (با خنده)
مایکی:نیک دهنتو ببند
آناستازیا خیلی خوش اومدی میتونی بری و به کارت برسی
آناستازیا:باشه
مایکی:خب الان شما که ایشون رو استخدام کردی اگر بویی از بقیه ماجرا ها ببره چی
نیک:نگران نباش بویی نمیبره
مایکی : امیدوارم
نیک:خب من دیگه برم ماشین منتظره(با خنده)
و رفت
مایکی:لبخند نامحسوسی روی لبم آمد و سریع جمعش کردم و به بقیه کارا رسیدم
ویو آناستازیا
صبح از خواب پا شدم رفتم لباسم رو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون سوار تاکسی شدم و دم در شرکت وایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل دیدم نیک داره با یه نفر صحبت میکنه رفتم سمتش و گفتم سلام آقای نیک
نیک:سلام آناستازیا
و به اون مرده گفت بره
یکم راه رفتیم که نیک گفت ببین تو توی این شرکت منشی منی دیگه خودت میدونی باید چیکار کنی ؟
آناستازیا:بله
نیک :خب اول بریم به رییس معرفیت کنم احتمالا خبرا به کوشش رسیده
رفتیم جلوی یه در وایستادیم نیک رفت داخل و بعد از چند دقیقه به من گفت برم تو
وقتی رفتم داخل با چهره ای که دیدم جا خوردم همون مرد دیشب بود میدونستم دوست نیک هست اما نمیدونستم رییس این شرکته وایی بدبخت شدم چرا دیشب جلوش اونجوری صحبت کردی
نیک:ایشون رییس این شرکته آقای مایکل انجلینی
سلام مردم و گفتم من آناستازیا إنری هستم
بعد از چند لحظه سری تکون داد و بقیش رو خودتون میدونید دیگه
از اتاق آمدم بیرون و بعد از چند دقیقه نیک آمد و گفت بریم تا میزت رو بهت نشون بدم و.....
ادامه دارد ......
خوشگلا اینم پارت ۱۰ امیدوارم خوشتون بیاد ☺️
اسلاید اول لباس آناستازیا
- ۲۵۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط