{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من سکوت خویش را گم کرده ام.

من سکوت خویش را گم کرده ام.
لاجرم در این هیاهو گم شدم.
من که خود افسانه می پرداختم،
عاقبت افسانه مردم شدم!

ای سکوت ای مادر فریادها!
ساز جانم از تو پر آوازه بود.
تا در آغوش تو راهی داشتم،
چون شراب کهنه شعرم تازه بود.

در پناهت برگ و بار من شکفت،
تو مرا بردی به شهر یادها،
من ندیدم خوشتر از جادوی تو،
ای سکوت ای مادر فریادها.

گم شدم در این هیاهو گم شدم،

تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم،
زندگی پر بود از فریاد من!
*م ح س ن*
دیدگاه ها (۳۹)

ما انسانهای عجیبی هستیموقتی به دستفروشی فقیری میرسیم که جنس ...

بسیار زیباپند یک پدر پیر روی تخت بیمارستان درحال مرگ به فرزن...

حسرتش به دلم مونده ...،که یکبار نمازی قسمتم بشه ،بدون یادی ا...

وای از آن روزی که ما، "دل" را به "دنیا" باختیمخانه مان را، ر...

AR-Lp 36

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

برده عمارت جئون

ابلیس

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

پارت ۵۵:مادر(ماری)یک بار دیگه به صورت ماه سونگ آه نگاه کردم....

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط