{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 150
با زنجیر بسته شده بود و سرش پایین بود...درون چهار دیواری ای قرار داشت که کاملا تاریک بود اما مطمئنن تمیز بود! اینجا زیر زمین یا انبار نبود بلکه یه اتاق خالی بود ولی برای دازای مگه فرقی داشت؟
در با صدای جیغی باز شد و دازای حتی جون اینکه سرشو بالا بیاره رو هم نداشت...دلش شکسته بود کودک درونش کشته شده بود اینکه بفهمی مادرت تورو توی یه جهنم ول کنه عذاب کمی نبود...اون نفس می‌کشید!
قدم ها نزدیک شدن و صداش بلند شد
" خیلی وقت بود همو ندیده بودیم "
دازای چشماشو بست و خواست که نشنیده بگیره ولی دهنش رو نمی‌بست
" برادر بزرگ داشتنم خیلی خوبه ها "
خنده ای کرد و ادامه داد
" مطمئنن تازه فهمیدی...ولی من از همون اول میدونستم "
دازای به اجبار سرشو بالا آورد و به پسری که برادرش خطاب میشد نگاه کرد
_ نه اون هر&زه مادر منه نه تو برادر منی
سرشو به دیوار تکیه داد و کریس دستشو زیر چونه اش گذاشت
" میتونی اینطور بگی...ولی مادر جفتمون یوکیه "
بازم سکوت شد جوابش اما خنده ای کرد و گفت
" میخوای مامانو ببینی؟ "
دازای نگاه سردشو به کریس داد...حالا که دقت می‌کرد موهاشون شبیه هم بود اما فقط موهاشون!
_ نه
" یعنی الکی اومدی اینجا؟ "
_ بعد از اینکه خودم کشتمش میرم
کریس تک خنده ای کرد و سمتش خم شد
" بنظرت میتونی از اینجا بری؟ تو حتی دستت بهش نمیرسه "
_ نگرانش نباش...اول تورو میکشم بعد اون مادر هر&زهت
" داری به خودی میزنی هر کاریم کنی اون بدنیات آورده "
دازای خنده بی جونی کرد و سرشو کج کرد که موهاش یه ور ریخت
_ چند ساله منتظر این روزم!
کریس زنجیر های دستش رو باز کرد و دازای همونجا نشست که کریس متعجب شد
" تلاشی برای کشتن من نمیکنی داداش بزرگه؟ "
_ خفه شو
" اه درست مثل مامان تو هم خیلی سرد برخوردی...یکم گرما تو وجودتون نیست "
_ منو به اون زنیکه تشبیه نکن...من شبیه اون نیستم
کریس با بیخیالی شونه بالا انداخت و از اتاقک خارج شد و دازای تچی زیر لب گفت
_ من شبیه اون زن نیستم...هر چیم باشه ریو منو بزرگ کرده...
....................................................
توی خونه قدم برمی‌داشت و ناخن هاش رو میجوید. دو روز گذشته...
لوکا سمت چویا قدم برداشت و چویا فورا سمتش هجوم برد و یقه اش رو تو مشتش گرفت و غرید
+ دازای کجاست؟ بی سابقه ست دو شب خونه نیاد...لعنتی حتی یه زنگ هم نزده شماها دارید چه غلطی میکنید؟
" چویا آروم باش "
+ چطور آروم باشم؟ دو روزه ازش بی خبرم و تو میگی آروم باشم؟ منو بچه فرض کردی لوکا؟
هولش داد و یقه اش رو ول کرد
+ چه بلایی سرش اوردین؟ اون موری هنوز زنده ست...چرا به من گفتید مرده؟ چرا من انقدر بی خبرم!؟؟؟؟؟؟
" یه لحظه گوش کن...بزار بهت بگم "
+ عجله کن...دازای کجاست؟
" اون پیش مدیره "
چویا ساکت شد و بعد با ترس گفت
+ ح...حالش...خوبه؟
لوکا سریع گفت
" چویا نترس اون حالش خوبه فقط برای دیدن مادرش رفته...تو میخوای اون بچه رو بکشی؟ "
چویا دستاشو روی سینه لوکا گذاشت و با لحن ملتمسانه گفت
+ منو ببر پیشش
" این ریسک بزرگیه نمیتونم "
+ ولی من باید کنارش باشم
" نه...اون کارشو بلده....چویا شوهر تو رئیس مافیاست اونو دست کم نگیر! "
+ اگه بلایی سرش بیاد چی؟
چشماش پر از اشک شد و لوکا ازش خواست که بشینه
" کریس و یوکی پیش مدیرن "
+ کریس و یوکی؟ کریس نمیدونم ولی یوکی مگه اسم مادر دازای نبود؟ "
" دقیقا...اون نمرده تازه یه پسر از مدیر داره "
+ منو ببر پیشش
" نمیشه چویا اون پیش مدیره...مدیر خطرناکه اگه اونا بفهمن تو حامله ای اول بچه تو میکشن بعد ازت میخوان که با کریس ازدواج کنی...تو اینو میپذیری؟ لطفا جلو دست پای دازای نباش بزار با خیال راحت کارشو بکنه "
+ تو هواشو داری مگه نه؟ از وضعیتش باخبری؟
" آره...همه چیو زیر نظر دارم تو زیاد به فکرش نباش...یادت رفته دکتر بهت گفت بارداری خطرناکی داری؟ اگه به این وضع ادامه بدی... "
چویا دستشو روی شکمش گذاشت و چشماشو بست
+ نباید این همه نگران باباتون بشید
لوکا شوکه شد!
" تون؟؟!!! چویا اونا... "
چویا چشماشو باز کرد و لبخند زد
+ اوهوم
لوکا کمی استرس گرفت...امیدوار بود که چهار ماه دیگه زایمانش موفق باشه
" جنسیت دوم... "
+ اونم پسره!
لوکا لبخند بهش زد و پیشونیش رو بوسید
" مراقب خودت باش کار خطایی نکن "
چویا عصبی گفت
+ انقدر منو بوس نکن احمق
" فکر کنم برای عمو بودن زیادی احساساتی شدم "
خنده ای کرد و از عمارت خارج شد و چویا خنده ای به پرو بودنش زد...لوکا بیشتر به برادر دازای بودن می‌خورد تا اون کریس حال بهم زن!
ائویی تند تند سمتش اومد و دست هاشو باز کرد تا چویا بغلش کنه و چویا هم اونو تو بغلش گرفت
" ب...بابا "
+ چی؟!!!؟؟
______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط