پارت: 12 (بخش3)
پارت: 12 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو اومدی سینما، برای تماشا.» به میز نزدیک شدم و با دستمالِ مرطوبِ توی دستم، با حرکتی عصبی، تند و محکم روی لکهی شربت کشیدم تا پاک شود. «اومدی ببینی دختری که دیروز بهت گفت قفسِ خودشو خودش انتخاب نکرده، دقیقاً تو چه لجنزاری دستوپا میزنه؟ خب، تماشا کردی. چشمات روشن شد. حالا میتونی بری تو دورهمیِ بعدیتون به تایلر و بقیهی اکیپِ مسخرهت بگی که هیزل که تو مدرسه فازِ استقلال برمیداره، شبها تو یه خرابشده با ساعتی چند دلار ناچیز سفارشِ تخممرغ و بیکن میگیره. سوژهی خندهی کلِ هفتهتون جوره.»
زین صندلیِ چرمی و پارهِ میز را عقب کشید و با آرامش نشست. سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمهایِ پر از خشمِ من خیره شد.
«من به تایلر هیچی نمیگم. به هیچکس هیچی نمیگم.»
«آره، ارواحِ عمهت.» دفترچهی سفارشم را با خشونت از جیبم بیرون کشیدم و دکمهی خودکارم را تقتق فشار دادم. «چی میخوری؟ اگه اومدی بشینی که نقشِ مجسمه رو بازی کنی، باید بهت بگم اینجا سالنِ انتظارِ عمارتِ استون نیست. سفارش بده وگرنه کلارا پرتت میکنه بیرون.»
زین چند لحظه سکوت کرد. نگاهش از روی صورتم پایین رفت، روی دستم که خودکار را با که با تمام توانم میفشردم مکث کرد، و بعد دوباره به چشمهایم برگشت.
«یه قهوهی سیاه. تلخ باشه. و... یه ساندویچِ پنیرِ برشته.»
«قهوه سیاه، پنیر برشته. ۵ دقیقه دیگه حاضره.»
چرخیدم که فرار کنم، که بروم تو پناهگاهِ آشپزخانه و نفس بکشم، اما صدای زین از پشتِ سرم مثل یه طناب دورم پیچید و متوقفم کرد:
«داری لنگ میزنی.»
پاشنهی پایم روی زمین چسبید. خون تو رگهایم یخ بست. بدون اینکه به سمتش برگردم، با صدایی که سعی میکردم بیتفاوت باشد گفتم: «توهم زدی. به تو ربطی نداره.»
«زانوته. همون زانویی که تایلر تو پیست داغون کرد.» صدایش آرام بود، اما مثل یک مته تو ذهنم فرو میرفت. «تو امروز ٢ساعتِ تمام تو سالنِ ژیمناستیک سرپا بودی و کار کردی. قبلش هم تمرینِ دو داشتی. و الان... چند ساعته که اینجایی هیزل؟»
به آرامی به سمتش چرخیدم. چانهام را دادم بالا تا لرزشِ خفیفِ چانهام مشخص نشود. «گفتم به تو هیچ ربطی نداره، زین. فازت چیه؟ تو الان نه دکترِ ارتوپدِ منی، نه ناظمِ مدرسه. تو فقط یه پسری هستی که تصادفاً رو یه کوهِ پول به دنیا اومده و فکر میکنه حق داره تو زندگیِ همه سرک بکشه و در موردِ آستانهی تحملِ بقیه نظر بده. بکش بیرون.»
زین هیچ واکنشی به لحنِ تند و طعنهام نشان نداد. هیچ اخمی نکرد. حتی سعی نکرد مثلِ همیشه یه تیکهی سنگینتر بهم بندازد. و این... این سکوتِ مرگبار و نگاهِ نرمش داشت من رو تا مرزِ جنون میبرد. اگر سرم داد میکشید، میدانستم چطور جوابش را بدهم. اما این نگاهِ عمیق، درککننده و بدونِ قضاوت؟ من برای این یکی هیچ اسلحه و سپری نداشتم.
«من اصلاً فکر نمیکنم حق دارم نظر بدم، هیزل.» زین ساعدهایش را روی میزِ کهنه گذاشت و به جلو خم شد. انگشتهای کشیدهاش را در هم گره زد. «من فقط... دارم نگاهت میکنم.»
«خب نگاه نکن!»
صدا از تهِ گلویم چنگ زد و بیرون پرید. چند نفر از مشتریهای میزهای عقبی سرشان را برگرداندند. کلارا از پشتِ پنجرهی کوچکِ آشپزخانه با تعجب و نگرانی نگاهم کرد.
نفسِ بریدهای کشیدم و به زین نزدیکتر شدم. دستانم را لبهی میز تکیه دادم و صدایم را پایین آوردم؛ به یک پچپچِ خشمگین، لرزان و پر از استیصال تبدیلش کردم: «از این نگاهِ کوفتیت حالم به هم میخوره، استون. بهم ترحم نکن. من به دلسوزیِ تو نیاز ندارم. میفهمی؟ من این کارو میکنم چون باید بکنم. چون اگه نکنم، آخرِ ماه قبضِ گازمون پرداخت نمیشه و مادرم باید تو سرمای سگلرز بخوابه. چون من برای اون بورسیهی لعنتی به هر پِنی از این پول نیاز دارم تا بتونم فرمهای ثبتنام دانشگاههای ایالتی رو پر کنم و از این خرابشده برم. این زندگیِ منه. کثیفه، سخته، بوی گندِ روغن میده، هیچ زرقوبرقی نداره، ولی مالِ *منه*. پس با اون چشمهای کاپیتانی و دلسوزت بهم نگاه نکن انگار یه گربهی زیرِ ماشینرفته کنارِ خیابونم!»
سینهام به شدت بالا و پایین میرفت. نفسهایم داغ شده بود و چشمهایم بیدلیل میسوخت. منتظر بودم. منتظر بودم که او چیزی بگوید که همهچیز را خراب کند. منتظرِ یک کلمهِ مغرورانه بودم تا بتوانم قهوهاش را روی میز بکوبم و از این مکالمه فرار کنم.
اما زین فقط به دستهای گرهخوردهاش روی میز نگاه کرد. سکوتی طولانی و خفهکننده بینمان افتاد—سکوتی که فقط با صدای جلز و ولزِ بیکنها روی صفحهِ چدنیِ آشپزخانه شکسته میشد.
**زاویه دید: هیزل*
«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو اومدی سینما، برای تماشا.» به میز نزدیک شدم و با دستمالِ مرطوبِ توی دستم، با حرکتی عصبی، تند و محکم روی لکهی شربت کشیدم تا پاک شود. «اومدی ببینی دختری که دیروز بهت گفت قفسِ خودشو خودش انتخاب نکرده، دقیقاً تو چه لجنزاری دستوپا میزنه؟ خب، تماشا کردی. چشمات روشن شد. حالا میتونی بری تو دورهمیِ بعدیتون به تایلر و بقیهی اکیپِ مسخرهت بگی که هیزل که تو مدرسه فازِ استقلال برمیداره، شبها تو یه خرابشده با ساعتی چند دلار ناچیز سفارشِ تخممرغ و بیکن میگیره. سوژهی خندهی کلِ هفتهتون جوره.»
زین صندلیِ چرمی و پارهِ میز را عقب کشید و با آرامش نشست. سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمهایِ پر از خشمِ من خیره شد.
«من به تایلر هیچی نمیگم. به هیچکس هیچی نمیگم.»
«آره، ارواحِ عمهت.» دفترچهی سفارشم را با خشونت از جیبم بیرون کشیدم و دکمهی خودکارم را تقتق فشار دادم. «چی میخوری؟ اگه اومدی بشینی که نقشِ مجسمه رو بازی کنی، باید بهت بگم اینجا سالنِ انتظارِ عمارتِ استون نیست. سفارش بده وگرنه کلارا پرتت میکنه بیرون.»
زین چند لحظه سکوت کرد. نگاهش از روی صورتم پایین رفت، روی دستم که خودکار را با که با تمام توانم میفشردم مکث کرد، و بعد دوباره به چشمهایم برگشت.
«یه قهوهی سیاه. تلخ باشه. و... یه ساندویچِ پنیرِ برشته.»
«قهوه سیاه، پنیر برشته. ۵ دقیقه دیگه حاضره.»
چرخیدم که فرار کنم، که بروم تو پناهگاهِ آشپزخانه و نفس بکشم، اما صدای زین از پشتِ سرم مثل یه طناب دورم پیچید و متوقفم کرد:
«داری لنگ میزنی.»
پاشنهی پایم روی زمین چسبید. خون تو رگهایم یخ بست. بدون اینکه به سمتش برگردم، با صدایی که سعی میکردم بیتفاوت باشد گفتم: «توهم زدی. به تو ربطی نداره.»
«زانوته. همون زانویی که تایلر تو پیست داغون کرد.» صدایش آرام بود، اما مثل یک مته تو ذهنم فرو میرفت. «تو امروز ٢ساعتِ تمام تو سالنِ ژیمناستیک سرپا بودی و کار کردی. قبلش هم تمرینِ دو داشتی. و الان... چند ساعته که اینجایی هیزل؟»
به آرامی به سمتش چرخیدم. چانهام را دادم بالا تا لرزشِ خفیفِ چانهام مشخص نشود. «گفتم به تو هیچ ربطی نداره، زین. فازت چیه؟ تو الان نه دکترِ ارتوپدِ منی، نه ناظمِ مدرسه. تو فقط یه پسری هستی که تصادفاً رو یه کوهِ پول به دنیا اومده و فکر میکنه حق داره تو زندگیِ همه سرک بکشه و در موردِ آستانهی تحملِ بقیه نظر بده. بکش بیرون.»
زین هیچ واکنشی به لحنِ تند و طعنهام نشان نداد. هیچ اخمی نکرد. حتی سعی نکرد مثلِ همیشه یه تیکهی سنگینتر بهم بندازد. و این... این سکوتِ مرگبار و نگاهِ نرمش داشت من رو تا مرزِ جنون میبرد. اگر سرم داد میکشید، میدانستم چطور جوابش را بدهم. اما این نگاهِ عمیق، درککننده و بدونِ قضاوت؟ من برای این یکی هیچ اسلحه و سپری نداشتم.
«من اصلاً فکر نمیکنم حق دارم نظر بدم، هیزل.» زین ساعدهایش را روی میزِ کهنه گذاشت و به جلو خم شد. انگشتهای کشیدهاش را در هم گره زد. «من فقط... دارم نگاهت میکنم.»
«خب نگاه نکن!»
صدا از تهِ گلویم چنگ زد و بیرون پرید. چند نفر از مشتریهای میزهای عقبی سرشان را برگرداندند. کلارا از پشتِ پنجرهی کوچکِ آشپزخانه با تعجب و نگرانی نگاهم کرد.
نفسِ بریدهای کشیدم و به زین نزدیکتر شدم. دستانم را لبهی میز تکیه دادم و صدایم را پایین آوردم؛ به یک پچپچِ خشمگین، لرزان و پر از استیصال تبدیلش کردم: «از این نگاهِ کوفتیت حالم به هم میخوره، استون. بهم ترحم نکن. من به دلسوزیِ تو نیاز ندارم. میفهمی؟ من این کارو میکنم چون باید بکنم. چون اگه نکنم، آخرِ ماه قبضِ گازمون پرداخت نمیشه و مادرم باید تو سرمای سگلرز بخوابه. چون من برای اون بورسیهی لعنتی به هر پِنی از این پول نیاز دارم تا بتونم فرمهای ثبتنام دانشگاههای ایالتی رو پر کنم و از این خرابشده برم. این زندگیِ منه. کثیفه، سخته، بوی گندِ روغن میده، هیچ زرقوبرقی نداره، ولی مالِ *منه*. پس با اون چشمهای کاپیتانی و دلسوزت بهم نگاه نکن انگار یه گربهی زیرِ ماشینرفته کنارِ خیابونم!»
سینهام به شدت بالا و پایین میرفت. نفسهایم داغ شده بود و چشمهایم بیدلیل میسوخت. منتظر بودم. منتظر بودم که او چیزی بگوید که همهچیز را خراب کند. منتظرِ یک کلمهِ مغرورانه بودم تا بتوانم قهوهاش را روی میز بکوبم و از این مکالمه فرار کنم.
اما زین فقط به دستهای گرهخوردهاش روی میز نگاه کرد. سکوتی طولانی و خفهکننده بینمان افتاد—سکوتی که فقط با صدای جلز و ولزِ بیکنها روی صفحهِ چدنیِ آشپزخانه شکسته میشد.
- ۱۷۰
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط