{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:24

سونگ با لبخند پر انرژی ای دستشو براش تکون داد و هیزل هم لبخند غمگینی زد و دوباره سرشو پایین انداخت ...

جونگ کوک به تک تک جزئیات چهره ی هیزل خیره شد و منتظر جوابش موند ...

دختر که سعی میکرد جلوی لرزش صداشو بگیره بالاخره گفت:


هیزل:من در هر صورت دور از تو میمیرم ... قبل مرگم میخوام با تو باشم ... حتی اگه فقط چند ساعت طول بكشه ...


وقتی نگاهشو بالا داد و چهره ی جدی و اخموی جونگ کوک رو دید بابت این اعتراف مطمئن شد ...

قطعا دور از این نگاه می مرد و پر پر میشد

........


نور اتاق کمترین میزان ممکن بود ...
دیر وقت بود و نامجون هنوز تو ستاد کار میکرد ...


به خاطر سردرد شدیدش به هیچ نوری جز نور ضعیف چراغ مطالعه ی فلزی اجازه ی تابیدن نمیداد ...

در حالی که موهاشو چنگ زده بود روی نقشه ی شهر با ماژیک قرمز علامت هایی میزد ... نگاه کلی ای به نقشه انداخت ... و ناامیدی قلبشو پر کرد .....


نفس عمیقی کشید ...
در کمال ناباوری میدید چیزی نزدیک به هفتاد درصد شهر قرمز شده

ريتم نفساش از شدت رخوت تند شد ... شهر دست دشمناش افتاده بود! ....

لعنتی به سران کشور فرستاد ... در ماژیک رو بست و محکم پرتش کرد تو دیوار ...
صورتشو با دستاش پوشوند و چشماشو ماساژ داد ... شک نداشت اگر هر کسی الان جای خودش بود به خاطر غرور جريحه دار شده اش های های گریه می کرد! .....

بعد از ۶ ماه احساساتش برای اولین بار داشتن فوران میکردن اما نمیتونست اشک بریزه دردش فراتر از حدی بود که با گریه تخلیه شه ... یه مشت خلافکار شارلاتان داشتن تو این نبرد پیروز میشدن ...

نبردی که نابودی این کشور رو در پی داشت ...

مثل یه کابوس هر چقدر بیشتر میدوید عقب تر میموند....خسته بود از تمام درجا زدنای شبانه روزی و بی ثمرش ....

این روزا مدام به وقتی که تو دانشکده پلیس درس میخوند فکر می کرد .....
به جوون پرانرژی با چشمای مغروری که برای نجات بشریت آرزوهای دور و دراز داشت

چقدر امید داشت که نسل همه ی کسایی که از مردم کشورش سلب آسایش میکنن رو منقرض کنه ... اما حالا ناامید و شکشت خورده ، هر روز از اهدافش دور تر میشد


هر روز جنازه هایی با یه قاتل مجهول که وسط ابروهاشون متلاشی شده بود رو هم انبار میشدن ...

مردم بی گناه کشورش کرور کرور کشته و معتاد میشدن و از دستش هیچ کاری ساخته نبود ...

درست همونجا که منتظر بود اشک صورتشو خیس کنه
چند تقه به در اتاقش خورد ....

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🍀

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۶)

My professor Chapter:2Part:25سعی کرد به خودش بیاد ولی داغون ...

My professor Chapter:2Part:26امیدوار بود منظورشو اشتباه بردا...

My professor Chapter:2Oart:23یک آن یادش افتاد که رسما تو آسم...

My professor Chapter:2Part:22حتى كنج جهنم هم تو آغوش اون مرد...

My professor Chapter:2Part:8جئون بدون اینکه هیزل رو نگاه کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط