My professor
My professor
Chapter:2
Oart:23
یک آن یادش افتاد که رسما تو آسمونه و عین خیالشم نیست ... پنجره رو نگاه کرد .....هواپیما از بین تیکه ابرای کمرنگ رد میشد اما دخترک کنار ققنوس قدرتمندش اصلا احساس خطر نمیکرد ...
روشو چرخوند و دید جونگ کوک بهش خیره شده ....
اینبار تصمیم گرفت ترس رو کنار بزاره و به چشمای جدی و متمرکز اون مرد زل بزنه .....
یک ثانیه ... دو ثانیه ... سر ثانیه ی سوم فورا سرشو پایین گرفت و بزاقشو قورت داد ....
نمیتونست ... ضربان قلبش شديدا بالا رفته بود ... سکوت با صدای بم و آروم جونگ کوک
شکسته شد :
جونگکوک :چشمام ترسناکه ؟
هیزل با انگشتاش بازی کرد
هیزل :نمیترسم ... فقط ... نمیتونم مستقیم نگاهشون کنم .....
جونگکوک :ولى الان باید نگام کنی ... چون میخوام یه چیز مهمو بهت بگم .....
هیزل متعجب چهره ی جدی جونگ کوک رو نگاه کرد ... اخم محوش در کنار اون چشمایی که انگار او نقدری غرق منظره ی روبه روش بودن که چیزی نمیدیدن به مفهوم عميق به چهرش داده بود .....
نگاهی که فریاد میزد خالص ترین احساسات رو به کسی که جلومه دارم .....
جونگکوک:ممکنه به زودی ... دیگه نتونیم همو ببینیم ...
رنگ از صورت دختر پرید
هیزل:چی؟!
جونگکوک:نگران نباش ... هر دو زنده و سالم میمونیم ... فقط دیگه نمیتونیم کنار هم باشیم ....
هیزل :یعنی چی؟ آخه چرا؟!!!
جونگ کوک: الان نمیتونم بهت بگم چرا ... فقط حسم میگه خیلی نزدیکش شدیم ......
هیزل که قلبش داشت از جا کنده میشد مات و مبهوت منتظر ادامه ی حرفش موند و این بار این جونگ کوک بود که سرشو پایین گرفت ....
انگار طاقت دیدن اون چهره ی رنگ پریده و نگران رو از هیزل نداشت.
جونگکوک:شاید این آخرین فرصتم باشه ... چند روز وقت داریم ... دور از کره ... به جا که کسی
منو نمیشناسه ... تو ... برادرت و برادرمو نمیشناسه ...
هیزل از این چشم به اون چشم جونگ کوک رو تند تند نگاه میکرد و بی صدا نفس نفس میزد .....
جونگکوک:اگه ازت بخوام ... این چند روز و برای همدیگه باشیم ... و بهت بگم ممکنه عمر این رابطه به اندازه ی عمر به گل کوتاه باشه ..... بگم ممکنه دیگه هیچوقت با هم تجربش نکنیم ....
قبول میکنی ؟
چونه ی هیزل لرزید و دو قطره اشک داغ از چشماش سرازیر شد ... فورا سرشو پایین گرفت
و دوباره اشکاش مستقیم از چشماش ریخت رو پیراهنش ...
جونگکوک :گریه نکن همه کس من ... سونگ داره اینورو نگاه میکنه نمیتونم بغلت کنم ... داری دلمو
آتیش میزنی ...
هیزل چشماشو دزدکی پاک کرد و صندلی ریاست دانشگاهو نگاه کرد ....
ادامه دارد....
اینم پارت جبرانی
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۱۰۵
کامنت:هر چقدر که میخواید
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Oart:23
یک آن یادش افتاد که رسما تو آسمونه و عین خیالشم نیست ... پنجره رو نگاه کرد .....هواپیما از بین تیکه ابرای کمرنگ رد میشد اما دخترک کنار ققنوس قدرتمندش اصلا احساس خطر نمیکرد ...
روشو چرخوند و دید جونگ کوک بهش خیره شده ....
اینبار تصمیم گرفت ترس رو کنار بزاره و به چشمای جدی و متمرکز اون مرد زل بزنه .....
یک ثانیه ... دو ثانیه ... سر ثانیه ی سوم فورا سرشو پایین گرفت و بزاقشو قورت داد ....
نمیتونست ... ضربان قلبش شديدا بالا رفته بود ... سکوت با صدای بم و آروم جونگ کوک
شکسته شد :
جونگکوک :چشمام ترسناکه ؟
هیزل با انگشتاش بازی کرد
هیزل :نمیترسم ... فقط ... نمیتونم مستقیم نگاهشون کنم .....
جونگکوک :ولى الان باید نگام کنی ... چون میخوام یه چیز مهمو بهت بگم .....
هیزل متعجب چهره ی جدی جونگ کوک رو نگاه کرد ... اخم محوش در کنار اون چشمایی که انگار او نقدری غرق منظره ی روبه روش بودن که چیزی نمیدیدن به مفهوم عميق به چهرش داده بود .....
نگاهی که فریاد میزد خالص ترین احساسات رو به کسی که جلومه دارم .....
جونگکوک:ممکنه به زودی ... دیگه نتونیم همو ببینیم ...
رنگ از صورت دختر پرید
هیزل:چی؟!
جونگکوک:نگران نباش ... هر دو زنده و سالم میمونیم ... فقط دیگه نمیتونیم کنار هم باشیم ....
هیزل :یعنی چی؟ آخه چرا؟!!!
جونگ کوک: الان نمیتونم بهت بگم چرا ... فقط حسم میگه خیلی نزدیکش شدیم ......
هیزل که قلبش داشت از جا کنده میشد مات و مبهوت منتظر ادامه ی حرفش موند و این بار این جونگ کوک بود که سرشو پایین گرفت ....
انگار طاقت دیدن اون چهره ی رنگ پریده و نگران رو از هیزل نداشت.
جونگکوک:شاید این آخرین فرصتم باشه ... چند روز وقت داریم ... دور از کره ... به جا که کسی
منو نمیشناسه ... تو ... برادرت و برادرمو نمیشناسه ...
هیزل از این چشم به اون چشم جونگ کوک رو تند تند نگاه میکرد و بی صدا نفس نفس میزد .....
جونگکوک:اگه ازت بخوام ... این چند روز و برای همدیگه باشیم ... و بهت بگم ممکنه عمر این رابطه به اندازه ی عمر به گل کوتاه باشه ..... بگم ممکنه دیگه هیچوقت با هم تجربش نکنیم ....
قبول میکنی ؟
چونه ی هیزل لرزید و دو قطره اشک داغ از چشماش سرازیر شد ... فورا سرشو پایین گرفت
و دوباره اشکاش مستقیم از چشماش ریخت رو پیراهنش ...
جونگکوک :گریه نکن همه کس من ... سونگ داره اینورو نگاه میکنه نمیتونم بغلت کنم ... داری دلمو
آتیش میزنی ...
هیزل چشماشو دزدکی پاک کرد و صندلی ریاست دانشگاهو نگاه کرد ....
ادامه دارد....
اینم پارت جبرانی
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۱۰۵
کامنت:هر چقدر که میخواید
#رمان #فیک #فیکشن
- ۱.۷k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط