Porsche
Part:30
بگو ببینم_
+راستش من عاشق چشمات شدم…طرز نگاه کردنت،برق چشمات…اون مشکی بودنشون که تو آفتاب خرمایی میشه…وای دیوونه ام میکنه!
انقدر قشنگ حرف زد که مونده بودم چی بگم…فقط بهش خیره بودم،ناگهان خنده کوتاهی کردم و نگاهم رو پنهان کردم،آروم زیر
لب خندیدم و خجالت کشیدم،قشنگ گرما رو تو گونه هام حس میکردم.
دیدم جونگکوک سرش رو گیج میکنه که چشمامو ببینه.بازم نگاهم رو دزدیدم.
+حالا که گفتم چشمات قشنگه،چشماتو ازم محروم میکنی؟!
همونطور که زانو هام رو جمع کرده بودم و صورتم رو پشت پاهام پنهون کرده بودم،گف
تم.
_نکن…چرا تا الان نگفته بودی؟راستش خودمم انتظارش رو نداشتم😅🤭
صدای قدم هاش اومد،روبه روم ایستاد و پاهام رو کشید و انداخت دور کمر خودش،خم شد و یک دستش رو گذاشت زیر باسنم و یک دستش هم روی کمرم.
با یک حرکت مثل اب خوردن بلندم کرد،باعث شد جیغ کوتاهی بکشم و دستامو دور گردنش حلقه کنم و پاهام رو سفت تر کنم.
+الانم خجالت میکشی؟
_جونگکوک بزارم زمین تو هواپیما ایم!
+مگه هواپیما و خونه داره؟نمیتونم تو هواپیما بغلت کنم؟!تازه اینجوری بیشترم حال میده
رفت روی صندلی خودش نشست و منم پاهام رو دو طرف پاهاش گذاشتم،به چشماش نگاه کردم و اونم دستش روی باسنم گذاشت.
چند لحظه همینطور بهم دیگه خیره بودیم…با صدای آروم زمزمه کرد.
+میدونستی چیه؟
_چیه؟*اروم*
+عاشقتم…دیوونتم!زندگی بدون تو جهنمه!!!
آروم خندیدم و یک دستم رو روی گردنش گذاشتم و اون یکی رو تو موهاش بردم که باعث شد برای چند لحظه چشماش بسته بشه و توی یک دنیای دیگه،سِیر کنه.
_اونوقت…وقتی هنوز دوست دخترت نبودم*مکث*زندگیت چطوری بود؟
+خب اون برمیگرده برای قبل دیدن تو…قبل از اینکه اون چشماتو ببینم،بعد از اون دیگه از ذهنم بیرون نرفتی…حتی یه لحظه!
بگو ببینم_
+راستش من عاشق چشمات شدم…طرز نگاه کردنت،برق چشمات…اون مشکی بودنشون که تو آفتاب خرمایی میشه…وای دیوونه ام میکنه!
انقدر قشنگ حرف زد که مونده بودم چی بگم…فقط بهش خیره بودم،ناگهان خنده کوتاهی کردم و نگاهم رو پنهان کردم،آروم زیر
لب خندیدم و خجالت کشیدم،قشنگ گرما رو تو گونه هام حس میکردم.
دیدم جونگکوک سرش رو گیج میکنه که چشمامو ببینه.بازم نگاهم رو دزدیدم.
+حالا که گفتم چشمات قشنگه،چشماتو ازم محروم میکنی؟!
همونطور که زانو هام رو جمع کرده بودم و صورتم رو پشت پاهام پنهون کرده بودم،گف
تم.
_نکن…چرا تا الان نگفته بودی؟راستش خودمم انتظارش رو نداشتم😅🤭
صدای قدم هاش اومد،روبه روم ایستاد و پاهام رو کشید و انداخت دور کمر خودش،خم شد و یک دستش رو گذاشت زیر باسنم و یک دستش هم روی کمرم.
با یک حرکت مثل اب خوردن بلندم کرد،باعث شد جیغ کوتاهی بکشم و دستامو دور گردنش حلقه کنم و پاهام رو سفت تر کنم.
+الانم خجالت میکشی؟
_جونگکوک بزارم زمین تو هواپیما ایم!
+مگه هواپیما و خونه داره؟نمیتونم تو هواپیما بغلت کنم؟!تازه اینجوری بیشترم حال میده
رفت روی صندلی خودش نشست و منم پاهام رو دو طرف پاهاش گذاشتم،به چشماش نگاه کردم و اونم دستش روی باسنم گذاشت.
چند لحظه همینطور بهم دیگه خیره بودیم…با صدای آروم زمزمه کرد.
+میدونستی چیه؟
_چیه؟*اروم*
+عاشقتم…دیوونتم!زندگی بدون تو جهنمه!!!
آروم خندیدم و یک دستم رو روی گردنش گذاشتم و اون یکی رو تو موهاش بردم که باعث شد برای چند لحظه چشماش بسته بشه و توی یک دنیای دیگه،سِیر کنه.
_اونوقت…وقتی هنوز دوست دخترت نبودم*مکث*زندگیت چطوری بود؟
+خب اون برمیگرده برای قبل دیدن تو…قبل از اینکه اون چشماتو ببینم،بعد از اون دیگه از ذهنم بیرون نرفتی…حتی یه لحظه!
- ۲.۶k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط