{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طناب را به دور گردنم انداختند...

طناب را به دور گردنم انداختند...
گفتند :آخرین آرزویت؟
گفتم :دیدن عشقم...
گفتند :خسته است, تا صبح برایت طناب بافته...
دیدگاه ها (۴)

امروز بدترین روز زندگیم بود.!!.!!!! جلوی همه ی فامیلا.....!!...

ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم نه کسی از کنارم...

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی به خاطر ت...

دل شکسته ایی کنارپنجره سیگارمیکشید خسته بودآنقدرکه یادش رفت ...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

I'm not jealous part 39با عشوه ای که بیشتر شبیه به صدای عرعر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

هوس شعر کردم

هوس شعر کردم

برده عمارت جئون

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط