آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 54
["ویو تهیونگ"]
_"سلین!
سلین...!"
دستهام از خونش خیس شده بود.
خون...
همه جا خون بود.
روی لباسم.
روی دستهام.
روی زمین.
و لعنتی...
همش مال سلین بود.
_"نه..."
صدایم میلرزید.
_"نه عزیزم...
نه..."
سرش روی زانوهام افتاده بود.
رنگ صورتش لحظه به لحظه سفیدتر میشد.
و من...
برای اولین بار توی زندگیم واقعاً میترسیدم.
همه چیز به هم ریخته بود.
آوا جیغ میزد.
جونگکوک فریاد میکشید.
و دکتر هان...
قبل از فرار ناگهان چیزی رو به سمت آوا هل داد.
بغلی کوچیک.
آشنا.
قلبم ایستاد.
آمِلیا.
دخترمون.
آوا با گریه بغلش کرد.
_"خدایا..."
آمِلیا گیج و ترسیده بود.
اما سالم.
زنده.
و قبل از اینکه کسی به خودش بیاد...
دکتر دوید.
صدای قدمهاش توی راهرو پیچید.
و چند ثانیه بعد...
صدای سربازها و نیروهای امنیتی بلند شد.
_"اسلحه رو بنداز!"
_"متوقف شو!"
فریادها از بیرون اتاق میاومد.
اما برای من...
هیچکدوم مهم نبود.
فقط سلین.
فقط اون.
["ویو جونگکوک"]
دستم میلرزید.
اما مجبور بودم خودمو جمع کنم.
مجبور بودم.
چون اگر من از هم میپاشیدم، همه چیز نابود میشد.
به سمت در دویدم.
_"پرستار!"
صدام توی راهرو پیچید.
_"کمک کنید!"
چند نفر با عجله از انتهای راهرو دویدن.
_"اورژانس رو خبر کنید!"
یکی از پرستارها وقتی خون رو دید رنگش پرید.
_"خدای من..."
_"وای نایستین!"
تقریباً فریاد زدم.
_"بیاین اینجا!"
همزمان صدای بیسیم نیروها توی راهرو میپیچید.
اما نگاهم روی تهیونگ موند.
و چیزی که دیدم...
قلبم رو شکست.
["ویو تهیونگ"]
هیچکس رو نمیدیدم.
هیچکس رو نمیشنیدم.
فقط سلین.
دستم روی گونه سردش بود.
و اشکهام بیوقفه روی صورتش میچکیدن.
_"هی..."
صدام شکسته بود.
خیلی شکسته.
_"عزیز دلم..."
موهای خونیش رو کنار زدم.
_"قربونت برم..."
نفسش ضعیف بود.
خیلی ضعیف.
و همین بیشتر میترسوندم.
_"چشمهات رو باز کن."
لبش تکون نخورد.
_"خواهش میکنم..."
پیشونیش رو بوسیدم.
بارها.
بیوقفه.
مثل آدمی که با بوسه بخواد مرگ رو دور کنه.
_"سلین...
قربون اون خندهات برم."
اشکام روی صورتش میریخت.
_"قربون اون اخمهات برم."
دستم رو دورش حلقه کردم.
_"قربون اون لجبازیهات برم."
نفسم شکست.
و صدام به گریه تبدیل شد.
_"تازه بهم گفتی دوستم داری..."
شونههام لرزید.
_"تازه قرار بود درستش کنیم..."
سرم رو روی پیشونیش گذاشتم.
_"تازه فهمیدم آمِلیا دخترمونه..."
هقهق کردم.
بیاختیار.
مثل یک بچه.
مثل مردی که همه چیزش داشت از دست میرفت.
_"پس حق نداری بری..."
دستم صورتش رو نوازش کرد.
_"میشنوی؟"
اشکهام بند نمیاومدن.
_"حق نداری منو تنها بذاری."
صدای گریه آمِلیا از دور شنیده میشد.
صدای آوا.
صدای جونگکوک.
صدای پرستارها.
اما من فقط به زنم نگاه میکردم.
به عشق زندگیم.
و با تمام وجود التماس میکردم.
_"چشمهات رو باز کن عزیزم..."
لبم روی پیشونیش نشست.
_"فقط یه بار دیگه..."
و برای اولین بار در عمرم...
از خدا خواهش کردم.
نه برای خودم.
نه برای بخشیده شدن.
فقط برای زنده موندن اون.
پارت 54
["ویو تهیونگ"]
_"سلین!
سلین...!"
دستهام از خونش خیس شده بود.
خون...
همه جا خون بود.
روی لباسم.
روی دستهام.
روی زمین.
و لعنتی...
همش مال سلین بود.
_"نه..."
صدایم میلرزید.
_"نه عزیزم...
نه..."
سرش روی زانوهام افتاده بود.
رنگ صورتش لحظه به لحظه سفیدتر میشد.
و من...
برای اولین بار توی زندگیم واقعاً میترسیدم.
همه چیز به هم ریخته بود.
آوا جیغ میزد.
جونگکوک فریاد میکشید.
و دکتر هان...
قبل از فرار ناگهان چیزی رو به سمت آوا هل داد.
بغلی کوچیک.
آشنا.
قلبم ایستاد.
آمِلیا.
دخترمون.
آوا با گریه بغلش کرد.
_"خدایا..."
آمِلیا گیج و ترسیده بود.
اما سالم.
زنده.
و قبل از اینکه کسی به خودش بیاد...
دکتر دوید.
صدای قدمهاش توی راهرو پیچید.
و چند ثانیه بعد...
صدای سربازها و نیروهای امنیتی بلند شد.
_"اسلحه رو بنداز!"
_"متوقف شو!"
فریادها از بیرون اتاق میاومد.
اما برای من...
هیچکدوم مهم نبود.
فقط سلین.
فقط اون.
["ویو جونگکوک"]
دستم میلرزید.
اما مجبور بودم خودمو جمع کنم.
مجبور بودم.
چون اگر من از هم میپاشیدم، همه چیز نابود میشد.
به سمت در دویدم.
_"پرستار!"
صدام توی راهرو پیچید.
_"کمک کنید!"
چند نفر با عجله از انتهای راهرو دویدن.
_"اورژانس رو خبر کنید!"
یکی از پرستارها وقتی خون رو دید رنگش پرید.
_"خدای من..."
_"وای نایستین!"
تقریباً فریاد زدم.
_"بیاین اینجا!"
همزمان صدای بیسیم نیروها توی راهرو میپیچید.
اما نگاهم روی تهیونگ موند.
و چیزی که دیدم...
قلبم رو شکست.
["ویو تهیونگ"]
هیچکس رو نمیدیدم.
هیچکس رو نمیشنیدم.
فقط سلین.
دستم روی گونه سردش بود.
و اشکهام بیوقفه روی صورتش میچکیدن.
_"هی..."
صدام شکسته بود.
خیلی شکسته.
_"عزیز دلم..."
موهای خونیش رو کنار زدم.
_"قربونت برم..."
نفسش ضعیف بود.
خیلی ضعیف.
و همین بیشتر میترسوندم.
_"چشمهات رو باز کن."
لبش تکون نخورد.
_"خواهش میکنم..."
پیشونیش رو بوسیدم.
بارها.
بیوقفه.
مثل آدمی که با بوسه بخواد مرگ رو دور کنه.
_"سلین...
قربون اون خندهات برم."
اشکام روی صورتش میریخت.
_"قربون اون اخمهات برم."
دستم رو دورش حلقه کردم.
_"قربون اون لجبازیهات برم."
نفسم شکست.
و صدام به گریه تبدیل شد.
_"تازه بهم گفتی دوستم داری..."
شونههام لرزید.
_"تازه قرار بود درستش کنیم..."
سرم رو روی پیشونیش گذاشتم.
_"تازه فهمیدم آمِلیا دخترمونه..."
هقهق کردم.
بیاختیار.
مثل یک بچه.
مثل مردی که همه چیزش داشت از دست میرفت.
_"پس حق نداری بری..."
دستم صورتش رو نوازش کرد.
_"میشنوی؟"
اشکهام بند نمیاومدن.
_"حق نداری منو تنها بذاری."
صدای گریه آمِلیا از دور شنیده میشد.
صدای آوا.
صدای جونگکوک.
صدای پرستارها.
اما من فقط به زنم نگاه میکردم.
به عشق زندگیم.
و با تمام وجود التماس میکردم.
_"چشمهات رو باز کن عزیزم..."
لبم روی پیشونیش نشست.
_"فقط یه بار دیگه..."
و برای اولین بار در عمرم...
از خدا خواهش کردم.
نه برای خودم.
نه برای بخشیده شدن.
فقط برای زنده موندن اون.
- ۴.۰k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط