آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 52
["ویو جونگکوک"]
هیچوقت فکر نمیکردم تهیونگ رو این شکلی ببینم.
روی زمین نشسته بود.
شونههاش میلرزید.
و اشکهاش بیوقفه پایین میاومدن.
اون مردی که همیشه تکیهگاه بقیه بود...
حالا خودش شکسته بود.
کامل.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد دیگه نتونستم.
کنارش زانو زدم.
و بدون اینکه چیزی بگم بغلش کردم.
محکم.
مثل سالهای دور.
مثل زمانی که هنوز بهترین دوست هم بودیم.
تهیونگ اول واکنشی نشون نداد.
اما چند ثانیه بعد...
دستش مشت شد روی لباس من.
و سرش روی شونهام افتاد.
_"دخترم..."
صدای گرفتهاش قلبم رو فشرد.
_"جونگکوک...
پنج سال..."
چشمهامو بستم.
چون هیچ جملهای وجود نداشت که این درد رو کم کنه.
هیچ جملهای.
اون طرف اتاق، سلین گریه میکرد.
آوا کنارش نشسته بود و دستش رو گرفته بود.
همه چیز به هم ریخته بود.
تا اینکه...
صدای دست زدن آرامی توی اتاق پیچید.
همه برگشتیم.
دکتر هان بود.
که آروم از جاش بلند شده بود.
و لبخند عجیبی روی صورتش داشت.
رنگ از صورتم پرید.
_"تو دیوونه شدی؟"
اما مرد فقط خندید.
_"نه."
نگاهش بین ما چرخید.
_"حالا تازه همه چیز داره درست میشه."
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
چشمهاش هنوز از اشک خیس بودن.
_"دخترم کجاست؟"
دکتر چند قدم جلو اومد.
_"اگر دخترت رو میخوای..."
سکوت.
سرد.
ترسناک.
_"باید یه بها بدی."
فکم قفل شد.
_"چی داری میگی؟"
لبخندش عمیقتر شد.
و برای اولین بار...
ترس واقعی رو توی وجودم حس کردم.
_"برای پس گرفتن یه زندگی..."
نگاهش تاریک شد.
_"باید یه زندگی دیگه از دست بره."
پارت 52
["ویو جونگکوک"]
هیچوقت فکر نمیکردم تهیونگ رو این شکلی ببینم.
روی زمین نشسته بود.
شونههاش میلرزید.
و اشکهاش بیوقفه پایین میاومدن.
اون مردی که همیشه تکیهگاه بقیه بود...
حالا خودش شکسته بود.
کامل.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد دیگه نتونستم.
کنارش زانو زدم.
و بدون اینکه چیزی بگم بغلش کردم.
محکم.
مثل سالهای دور.
مثل زمانی که هنوز بهترین دوست هم بودیم.
تهیونگ اول واکنشی نشون نداد.
اما چند ثانیه بعد...
دستش مشت شد روی لباس من.
و سرش روی شونهام افتاد.
_"دخترم..."
صدای گرفتهاش قلبم رو فشرد.
_"جونگکوک...
پنج سال..."
چشمهامو بستم.
چون هیچ جملهای وجود نداشت که این درد رو کم کنه.
هیچ جملهای.
اون طرف اتاق، سلین گریه میکرد.
آوا کنارش نشسته بود و دستش رو گرفته بود.
همه چیز به هم ریخته بود.
تا اینکه...
صدای دست زدن آرامی توی اتاق پیچید.
همه برگشتیم.
دکتر هان بود.
که آروم از جاش بلند شده بود.
و لبخند عجیبی روی صورتش داشت.
رنگ از صورتم پرید.
_"تو دیوونه شدی؟"
اما مرد فقط خندید.
_"نه."
نگاهش بین ما چرخید.
_"حالا تازه همه چیز داره درست میشه."
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
چشمهاش هنوز از اشک خیس بودن.
_"دخترم کجاست؟"
دکتر چند قدم جلو اومد.
_"اگر دخترت رو میخوای..."
سکوت.
سرد.
ترسناک.
_"باید یه بها بدی."
فکم قفل شد.
_"چی داری میگی؟"
لبخندش عمیقتر شد.
و برای اولین بار...
ترس واقعی رو توی وجودم حس کردم.
_"برای پس گرفتن یه زندگی..."
نگاهش تاریک شد.
_"باید یه زندگی دیگه از دست بره."
- ۹.۷k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط