{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 53

["ویو سلین"]

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

اونقدر سریع که حتی فرصت فکر کردن نداشتم.

دکتر هان دستش رو داخل کتش برد.

اول هیچ‌کس متوجه نشد.

اما وقتی فلز سرد اسلحه زیر نور اتاق برق زد...

صدای جیغ آوا بلند شد.

_"نه!"

قلبم ایستاد.

تهیونگ از جا بلند شد.

جونگ‌کوک یک قدم جلو اومد.

اما دیر شده بود.

خیلی دیر.

دکتر اسلحه رو مستقیم به سمت تهیونگ گرفت.

_"همه چیز از تو شروع شد."

نفسم بند اومد.

+"نه..."

صدای خودم رو نمی‌شنیدم.

فقط اسلحه رو می‌دیدم.

و تهیونگ رو.

مردی که دوستش داشتم.

مردی که تازه فهمیده بود پدر آمِلیاست.

مردی که هنوز دخترش رو ندیده بود.

و همون لحظه فقط یک فکر از ذهنم گذشت.

نه.

نباید بمیره.

نباید.

+"تهیونگ!"

فریاد زدم.

و خودم رو به سمتش پرت کردم.

همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

صدای شلیک.

جیغ آوا.

فریاد جونگ‌کوک.

و بعد...

درد.

دردی سوزان.

نفس توی سینه‌ام شکست.

پاهام خالی شد.

و گرمای عجیبی زیر دستم پخش شد.

به پایین نگاه کردم.

خون.

لباسم داشت قرمز می‌شد.

صدای تهیونگ از دور به گوشم رسید.

_"سلین!"

بازوهام بی‌حس شده بودن.

و وقتی روی زمین افتادم...

تنها چیزی که دیدم صورت وحشت‌زده تهیونگ بود که خودش رو به سمتم می‌رسوند.

اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود.

_"نه...
نه نه نه..."

دست‌هاش روی صورتم نشست.

لرزون.

وحشت‌زده.

و برای اولین بار...

ترس رو توی چشم‌های مردی دیدم که همیشه از همه محافظت می‌کرد.

_"سلین...
چشم‌هات رو نبند."

اما صداش انگار از خیلی دور می‌اومد.

خیلی دور...

و آخرین چیزی که شنیدم...

فریاد شکسته تهیونگ بود که اسمم رو صدا می‌زد.
دیدگاه ها (۴)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 54["ویو تهیونگ"]_"سلین!سلین...!"...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 55["ویو تهیونگ"]_"کنار برید!"صدا...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 52["ویو جونگ‌کوک"]هیچ‌وقت فکر نم...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 51["ویو سلین"]+"آره..."اشک روی گ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط