{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان زیبا...

داستان زیبا...
لاک پشت پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...!
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.آهسته آهسته می خزید، دشوار و کُند؛
و دورها همیشه دور بود...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست.کاش پُشتم را این همه سنگین نمی کردی.من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی...!؟!
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.!!
زمین را نشانش داد. کُره ای کوچک بود...،،
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچکس نمی رسد.چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی!!
و هر بار که می روی، رسیده ای....
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛
پاره ای از مرا....
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت....
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
رفتن، حتی اگر اندکی؛
و پاره ای از او را با عشق بر دوش کشید.....
دیدگاه ها (۶)

دست خودم نیست،به گمانم دست تو است!که می تواند مرا با یک سلام...

دنیای زیر آب شبیه دنیای چشم های توست..!!هر چه بیشتر دست و پا...

دلمان خوش است که مینویسیم ...و دیگــران می خـواننــد ...و عـ...

غزل عاشقانه زیبا......شماره(4)آه از آن دلبر مه رو كه وفادار ...

گاهی آن‌قدر به فاصله‌ات تا مقصد نگاه می‌کنی که فراموش می‌کنی...

⁨⁨⁨⁨⁨گاهی تاریخ، پدر و پسرهایی را به خود دیده که نامشان فقط ...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

🍂🌸 امام حسن مجتبی (علیه السلام):🌸کسی که قرآن بخواند، دیر یا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط