「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 61
✦.................................
_ چیو؟
+ فرمانده کل ارتش کره ساعت پنج صبح از غذای مردم دزدی میکنه
این بار سکوت کوتاهی بینشان نشست
بعد... گوشه لب تهیونگ خیلی آرام تکان خورد، خیلی کم.. اما تکان خورد.
آیلین همان لحظه ساکت شد، چشمهایش گرد شدند، انگار چیزی دیده باشد که نباید میدید برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. چون شاید برای اولین بار، پشت آن چهره سرد و غیرقابل نفوذ، مردی را دیده بود که واقعاً لبخند میزد، هرچند فقط برای یک لحظه. و عجیبتر اینکه...
آن لبخند به او خیلی بیشتر از چیزی که باید، میآمد.
چند ثانیه بعد از آن لبخند کوتاه...
آشپزخانه در آرامش دلنشین صبح غرق شده بود.
نور کمرنگ سپیدهدم از پنجرههای بزرگ داخل میتابید و روی کابینتهای سفید و سطح مرمر جزیره آشپزخانه پخش میشد. بوی قهوه تازه با عطر نان برشته در هم آمیخته بود و سکوت خانه را گرمتر میکرد.
تهیونگ فنجان قهوه را در دست داشت و کنار پیشخوان ایستاده بود.
اما آیلین هنوز نگاهش میکرد، نه به خاطر ساندویچ، نه به خاطر قهوه، بلکه به خاطر همان لبخند، همان لبخند کوتاهی که انگار نباید وجود میداشت.
چشمهایش را ریز کرد.
+ هنوزم معتقدم دزد بودی
تهیونگ بدون عجله جرعهای از قهوهاش نوشید.
_ باید مطمئن میشدم زنده میمونم.
آیلین چند ثانیه پلک زد، بعد دهانش آرام باز ماند.
+ ببخشید چی؟
_ ساندویچو میگم.
+ الان داشتی از غذای من انتقاد میکردی؟
_ نه.
+ پس؟
_ فقط گفتم ریسک کردم.
برای یک لحظه سکوت شد، بعد آیلین با ناباوری خندید.
+ وای خدا...
+ این شوخی بود.
_ نبود.
+ فرمانده، من زبان کرهای بلدم
+ این شوخی بود
این بار تهیونگ چیزی نگفت.
فقط گوشه لبش خیلی آرام بالا رفت، خیلی کم اما این بار بیشتر از دفعه قبل و همین کافی بود، آیلین همان لحظه ساکت شد انگار مغزش برای چند ثانیه از کار افتاده باشد.
نور صبح روی صورت مرد افتاده بود و آن لبخند کمرنگ، چهره سردش را عجیب تغییر میداد طوری که برای لحظهای سخت بود باور کند همین آدم همان فرمانده خشک و غیرقابلنفوذ همیشگی است.
چشمهای آیلین ناخودآگاه روی صورتش ماند، روی گوشه لبش، روی نگاه آرامش... روی برق خیلی خفیفی که در چشمهایش دیده میشد.
چند ثانیه گذشت
بعد زیر لب، تقریباً زمزمه کرد:
+ برق چشات کورم کرد...
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
_ چی؟
آیلین سریع به خودش آمد.
+ هیچی!
+ هیچی نگفتم.
_ مطمئنم گفتی.
+ مدرک داری؟
تهیونگ چیزی نگفت. اما گوشه فنجان برای لحظهای جلوی لبخندی بسیار کمرنگ را گرفت.
همان لحظه گوشی آیلین روی میز لرزید. بیحوصله صفحه را باز کرد: ویدئویی از یک گربه سیاه تپل که با اعتماد به نفس روی مبل راه میرفت و بعد ناگهان تعادلش را از دست میداد.
هنوز سه ثانیه از ویدئو نگذشته بود که صدای خنده آیلین بلند شد.
+ نههههه...
+ بدبخت فکر میکرد حرفهایه.
تهیونگ نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
_ مردم واقعاً این چیزا رو میبینن؟
+ آره... چون بامزهست.
_ نمیفهمم
+ معلومه
+ احتمالاً بچگیتم اخبار میدیدی.
_ نه
+ گزارش نظامی؟
_ نه
+ پرونده جنایی؟
_ نه
+ پس چی؟
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
_ مدرسه میرفتم.
آیلین با قیافهای کاملاً جدی سر تکان داد.
+ منطقیه
+ بچهها بازی میکردن، تو مشق اضافه مینوشتی
این بار حتی خودش هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. در میان همان خندهها از روی صندلی پایین پرید.
اما به محض ایستادن، کمی تعادلش به هم خورد.
سرش برای لحظهای گیج رفت.
دستش را روی لبه میز گذاشت.
خنده از روی لبهای تهیونگ محو شد اخم کوتاهی میان ابروهایش نشست.
_ حالت خوبه؟
+ آره
_ مطمئنی؟
+ فقط یه لحظه دنیا تصمیم گرفت دور خودش بچرخه.
_ تب داری
+ ندارم.
_ داری!
+ دستگاه تشخیص تب مخفی داری؟
_ معلومه
+ خیلی جواب قانعکنندهای بود
هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان عطسه محکمی کرد. چند ثانیه سکوت شد، آیلین آرام بینیاش را مالید.
تهیونگ بیحرف فنجانش را روی میز گذاشت بعد از آشپزخانه خارج شد.
آیلین متعجب نگاهش کرد.
+ خب؟!
+ کجا رفت؟
چند ثانیه بعد صدای قدمهایش در راهرو پیچید و بعد دوباره برگشت، این بار یک جعبه دارو در دستش بود.
آیلین به دارو نگاه کرد بعد به تهیونگ و بعد دوباره به دارو.
+ اوه نه...
تهیونگ جعبه را روی میز گذاشت:
_ بخورش.
+ من خوبم
_ گفتم بخورش!
+ شماها همه یه گروه مخفی دارین؟
_ چی؟
+ تو، خانم کیم، لینا، لیندا...
+ تا یکی عطسه میکنه حمله میکنین سمتش
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 61
✦.................................
_ چیو؟
+ فرمانده کل ارتش کره ساعت پنج صبح از غذای مردم دزدی میکنه
این بار سکوت کوتاهی بینشان نشست
بعد... گوشه لب تهیونگ خیلی آرام تکان خورد، خیلی کم.. اما تکان خورد.
آیلین همان لحظه ساکت شد، چشمهایش گرد شدند، انگار چیزی دیده باشد که نباید میدید برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. چون شاید برای اولین بار، پشت آن چهره سرد و غیرقابل نفوذ، مردی را دیده بود که واقعاً لبخند میزد، هرچند فقط برای یک لحظه. و عجیبتر اینکه...
آن لبخند به او خیلی بیشتر از چیزی که باید، میآمد.
چند ثانیه بعد از آن لبخند کوتاه...
آشپزخانه در آرامش دلنشین صبح غرق شده بود.
نور کمرنگ سپیدهدم از پنجرههای بزرگ داخل میتابید و روی کابینتهای سفید و سطح مرمر جزیره آشپزخانه پخش میشد. بوی قهوه تازه با عطر نان برشته در هم آمیخته بود و سکوت خانه را گرمتر میکرد.
تهیونگ فنجان قهوه را در دست داشت و کنار پیشخوان ایستاده بود.
اما آیلین هنوز نگاهش میکرد، نه به خاطر ساندویچ، نه به خاطر قهوه، بلکه به خاطر همان لبخند، همان لبخند کوتاهی که انگار نباید وجود میداشت.
چشمهایش را ریز کرد.
+ هنوزم معتقدم دزد بودی
تهیونگ بدون عجله جرعهای از قهوهاش نوشید.
_ باید مطمئن میشدم زنده میمونم.
آیلین چند ثانیه پلک زد، بعد دهانش آرام باز ماند.
+ ببخشید چی؟
_ ساندویچو میگم.
+ الان داشتی از غذای من انتقاد میکردی؟
_ نه.
+ پس؟
_ فقط گفتم ریسک کردم.
برای یک لحظه سکوت شد، بعد آیلین با ناباوری خندید.
+ وای خدا...
+ این شوخی بود.
_ نبود.
+ فرمانده، من زبان کرهای بلدم
+ این شوخی بود
این بار تهیونگ چیزی نگفت.
فقط گوشه لبش خیلی آرام بالا رفت، خیلی کم اما این بار بیشتر از دفعه قبل و همین کافی بود، آیلین همان لحظه ساکت شد انگار مغزش برای چند ثانیه از کار افتاده باشد.
نور صبح روی صورت مرد افتاده بود و آن لبخند کمرنگ، چهره سردش را عجیب تغییر میداد طوری که برای لحظهای سخت بود باور کند همین آدم همان فرمانده خشک و غیرقابلنفوذ همیشگی است.
چشمهای آیلین ناخودآگاه روی صورتش ماند، روی گوشه لبش، روی نگاه آرامش... روی برق خیلی خفیفی که در چشمهایش دیده میشد.
چند ثانیه گذشت
بعد زیر لب، تقریباً زمزمه کرد:
+ برق چشات کورم کرد...
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
_ چی؟
آیلین سریع به خودش آمد.
+ هیچی!
+ هیچی نگفتم.
_ مطمئنم گفتی.
+ مدرک داری؟
تهیونگ چیزی نگفت. اما گوشه فنجان برای لحظهای جلوی لبخندی بسیار کمرنگ را گرفت.
همان لحظه گوشی آیلین روی میز لرزید. بیحوصله صفحه را باز کرد: ویدئویی از یک گربه سیاه تپل که با اعتماد به نفس روی مبل راه میرفت و بعد ناگهان تعادلش را از دست میداد.
هنوز سه ثانیه از ویدئو نگذشته بود که صدای خنده آیلین بلند شد.
+ نههههه...
+ بدبخت فکر میکرد حرفهایه.
تهیونگ نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
_ مردم واقعاً این چیزا رو میبینن؟
+ آره... چون بامزهست.
_ نمیفهمم
+ معلومه
+ احتمالاً بچگیتم اخبار میدیدی.
_ نه
+ گزارش نظامی؟
_ نه
+ پرونده جنایی؟
_ نه
+ پس چی؟
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
_ مدرسه میرفتم.
آیلین با قیافهای کاملاً جدی سر تکان داد.
+ منطقیه
+ بچهها بازی میکردن، تو مشق اضافه مینوشتی
این بار حتی خودش هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. در میان همان خندهها از روی صندلی پایین پرید.
اما به محض ایستادن، کمی تعادلش به هم خورد.
سرش برای لحظهای گیج رفت.
دستش را روی لبه میز گذاشت.
خنده از روی لبهای تهیونگ محو شد اخم کوتاهی میان ابروهایش نشست.
_ حالت خوبه؟
+ آره
_ مطمئنی؟
+ فقط یه لحظه دنیا تصمیم گرفت دور خودش بچرخه.
_ تب داری
+ ندارم.
_ داری!
+ دستگاه تشخیص تب مخفی داری؟
_ معلومه
+ خیلی جواب قانعکنندهای بود
هنوز جملهاش تمام نشده بود که ناگهان عطسه محکمی کرد. چند ثانیه سکوت شد، آیلین آرام بینیاش را مالید.
تهیونگ بیحرف فنجانش را روی میز گذاشت بعد از آشپزخانه خارج شد.
آیلین متعجب نگاهش کرد.
+ خب؟!
+ کجا رفت؟
چند ثانیه بعد صدای قدمهایش در راهرو پیچید و بعد دوباره برگشت، این بار یک جعبه دارو در دستش بود.
آیلین به دارو نگاه کرد بعد به تهیونگ و بعد دوباره به دارو.
+ اوه نه...
تهیونگ جعبه را روی میز گذاشت:
_ بخورش.
+ من خوبم
_ گفتم بخورش!
+ شماها همه یه گروه مخفی دارین؟
_ چی؟
+ تو، خانم کیم، لینا، لیندا...
+ تا یکی عطسه میکنه حمله میکنین سمتش
- ۱.۲k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط