「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60
✦.................................
بدون اینکه حتی خودش را در آینه نگاه کند، همه موهایش را بالای سر جمع کرد و با یک کش بست. گوجهای نامرتب و بامزه که نصف موها داخلش بودند و نصف دیگرشان از هر طرف بیرون زده بودند.
لباس خواب صورتی رنگ و نرمی پوشیده بود که آستینهایش کمی از انگشتهایش بلندتر بودند و هر بار دستش را تکان میداد روی کف دستش میافتادند.
در آن حالت بیشتر شبیه یک دختر خوابآلود و لوس به نظر میرسید تا همان دختری که معمولاً همه را به دردسر میانداخت.
آرام از اتاق بیرون رفت و از پلهها پایین آمد. خانه آنقدر ساکت بود که صدای قدمهای خودش را میشنید.
همین که وارد آشپزخانه شد مستقیم سمت یخچال رفت و یک بطری آب برداشت. تقریباً نصف بطری را یکجا نوشید و بعد با رضایت نفس بلندی کشید.
اما درست همان لحظه شکمش اعتراض کرد.
آیلین به شکمش نگاه کرد، بعد به یخچال، دوباره به شکمش.
+ حق با توعه..
در یخچال را باز کرد.
چند دقیقه بعد بوی کره داغ در فضای آشپزخانه پیچیده بود. تابه روی حرارت آرام قرار داشت و صدای جلزولز تخممرغها سکوت خانه را پر کرده بود. آیلین با حوصله نانها را برشته کرد، پنیر اضافه کرد و در نهایت ساندویچ بزرگی درست کرد که برای یک نفر زیادی بزرگ به نظر میرسید.
بشقاب را برداشت و روی صندلی کنار جزیره آشپزخانه نشست. یک پایش را روی صندلی جمع کرد و گوشی را مقابل خودش گذاشت. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خندهاش در آشپزخانه پیچید.
+ نههههه...
ویدیو را دوباره عقب کشید، دوباره نگاه کرد، این بار بیشتر خندید.
+ این دیگه چی بود؟!
لقمهای از ساندویچش خورد و در حالی که میخندید سرش را تکان داد، آنقدر غرق گوشی شده بود که اصلاً متوجه نشد در آشپزخانه باز شده است
تهیونگ بیصدا وارد شد.
شب قبل بیشتر از سه ساعت نخوابیده بود اما مثل همیشه هیچ اثری از آن در ظاهرش دیده نمیشد. پیراهن مشکی سادهای پوشیده بود و موهایش هنوز کمی نامرتب بودند. قصد داشت فقط یک فنجان قهوه بخورد و قبل از جلسه صبح دوباره مشغول کار شود.
اما با دیدن صحنه مقابلش قدمش متوقف شد.
نگاهش روی آیلین ثابت ماند.
دخترک کاملاً بیخبر از حضور او روی صندلی نشسته بود. موهای نامرتب بالای سرش، لباس خواب صورتی، گونههایی که هنوز از خواب کمی سرخ بودند و لبخندی که هر چند ثانیه روی صورتش ظاهر میشد.
برخلاف تمام آدمهایی که تهیونگ هر روز میدید، آیلین هیچ تلاشی برای کامل یا بینقص بودن نمیکرد.
فقط خودش بود.
و همین موضوع عجیبتر از چیزی بود که باید میبود، چند ثانیه همانجا ایستاد، بیحرکت.
نگاهش روی صورت خندان دخترک ماند.
درست همان لحظه آیلین لقمه دیگری برداشت و چشمش از روی گوشی بلند شد.
و مستقیم به تهیونگ افتاد
برای دو ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد...
+ یا خداااا!
تقریباً از روی صندلی پرید. دستش روی قلبش نشست.
+ نزدیک بود سکته کنم!
تهیونگ حتی پلک هم نزد..
+ چرا اینجوری ظاهر میشی؟!
_ از در اومدم.
+ نه. تو از ناکجاآباد ظاهر شدی.
_ فرقش چیه؟
+ خیلی فرق داره.
تهیونگ بیتفاوت از کنارش عبور کرد و سمت دستگاه قهوه رفت. آیلین هنوز زیر لب غر میزد.
+ آدم این ساعت صبح اینجوری نمیترسونه ملت رو...
_ ملت؟
+ بله ملت.
_ منظورت خودتی!
+ جزئیات مهم نیست
صدای دستگاه قهوه در آشپزخانه پیچید.
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد نگاه تهیونگ روی بشقاب مقابل آیلین افتاد.
_ اینو خودت درست کردی؟
آیلین فوراً صاف نشست.
+ بله
_ قابل خوردنه؟
+ خیلی هم قابل خوردنه!
_ مطمئنی؟
+ صد درصد.
تهیونگ چند لحظه به ساندویچ نگاه کرد.
بعد بدون هیچ اخطار قبلی دستش را جلو برد و تکه کوچکی از آن را برداشت.
آیلین خشکش زد.
+ هی!
اما تهیونگ کاملاً خونسرد همان تکه را خورد.
چند ثانیه مشغول جویدن شد. بعد فنجان قهوهاش را برداشت.
_ بد نیست.
چشمهای آیلین گرد شد.
+ یعنی الان غذای منو دزدیدی؟
_ نمونهگیری کردم.
+ اسم جدید دزدیه؟
_ نه
+ هست
_ مدرک داری؟
+ خودم دیدم.
_ شاهد قابل اعتمادی نیستی
آیلین با ناباوری به او خیره شد.
+ باورم نمیشه.
..
شرط: 50 لایک 20 کامنت
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60
✦.................................
بدون اینکه حتی خودش را در آینه نگاه کند، همه موهایش را بالای سر جمع کرد و با یک کش بست. گوجهای نامرتب و بامزه که نصف موها داخلش بودند و نصف دیگرشان از هر طرف بیرون زده بودند.
لباس خواب صورتی رنگ و نرمی پوشیده بود که آستینهایش کمی از انگشتهایش بلندتر بودند و هر بار دستش را تکان میداد روی کف دستش میافتادند.
در آن حالت بیشتر شبیه یک دختر خوابآلود و لوس به نظر میرسید تا همان دختری که معمولاً همه را به دردسر میانداخت.
آرام از اتاق بیرون رفت و از پلهها پایین آمد. خانه آنقدر ساکت بود که صدای قدمهای خودش را میشنید.
همین که وارد آشپزخانه شد مستقیم سمت یخچال رفت و یک بطری آب برداشت. تقریباً نصف بطری را یکجا نوشید و بعد با رضایت نفس بلندی کشید.
اما درست همان لحظه شکمش اعتراض کرد.
آیلین به شکمش نگاه کرد، بعد به یخچال، دوباره به شکمش.
+ حق با توعه..
در یخچال را باز کرد.
چند دقیقه بعد بوی کره داغ در فضای آشپزخانه پیچیده بود. تابه روی حرارت آرام قرار داشت و صدای جلزولز تخممرغها سکوت خانه را پر کرده بود. آیلین با حوصله نانها را برشته کرد، پنیر اضافه کرد و در نهایت ساندویچ بزرگی درست کرد که برای یک نفر زیادی بزرگ به نظر میرسید.
بشقاب را برداشت و روی صندلی کنار جزیره آشپزخانه نشست. یک پایش را روی صندلی جمع کرد و گوشی را مقابل خودش گذاشت. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای خندهاش در آشپزخانه پیچید.
+ نههههه...
ویدیو را دوباره عقب کشید، دوباره نگاه کرد، این بار بیشتر خندید.
+ این دیگه چی بود؟!
لقمهای از ساندویچش خورد و در حالی که میخندید سرش را تکان داد، آنقدر غرق گوشی شده بود که اصلاً متوجه نشد در آشپزخانه باز شده است
تهیونگ بیصدا وارد شد.
شب قبل بیشتر از سه ساعت نخوابیده بود اما مثل همیشه هیچ اثری از آن در ظاهرش دیده نمیشد. پیراهن مشکی سادهای پوشیده بود و موهایش هنوز کمی نامرتب بودند. قصد داشت فقط یک فنجان قهوه بخورد و قبل از جلسه صبح دوباره مشغول کار شود.
اما با دیدن صحنه مقابلش قدمش متوقف شد.
نگاهش روی آیلین ثابت ماند.
دخترک کاملاً بیخبر از حضور او روی صندلی نشسته بود. موهای نامرتب بالای سرش، لباس خواب صورتی، گونههایی که هنوز از خواب کمی سرخ بودند و لبخندی که هر چند ثانیه روی صورتش ظاهر میشد.
برخلاف تمام آدمهایی که تهیونگ هر روز میدید، آیلین هیچ تلاشی برای کامل یا بینقص بودن نمیکرد.
فقط خودش بود.
و همین موضوع عجیبتر از چیزی بود که باید میبود، چند ثانیه همانجا ایستاد، بیحرکت.
نگاهش روی صورت خندان دخترک ماند.
درست همان لحظه آیلین لقمه دیگری برداشت و چشمش از روی گوشی بلند شد.
و مستقیم به تهیونگ افتاد
برای دو ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد...
+ یا خداااا!
تقریباً از روی صندلی پرید. دستش روی قلبش نشست.
+ نزدیک بود سکته کنم!
تهیونگ حتی پلک هم نزد..
+ چرا اینجوری ظاهر میشی؟!
_ از در اومدم.
+ نه. تو از ناکجاآباد ظاهر شدی.
_ فرقش چیه؟
+ خیلی فرق داره.
تهیونگ بیتفاوت از کنارش عبور کرد و سمت دستگاه قهوه رفت. آیلین هنوز زیر لب غر میزد.
+ آدم این ساعت صبح اینجوری نمیترسونه ملت رو...
_ ملت؟
+ بله ملت.
_ منظورت خودتی!
+ جزئیات مهم نیست
صدای دستگاه قهوه در آشپزخانه پیچید.
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد نگاه تهیونگ روی بشقاب مقابل آیلین افتاد.
_ اینو خودت درست کردی؟
آیلین فوراً صاف نشست.
+ بله
_ قابل خوردنه؟
+ خیلی هم قابل خوردنه!
_ مطمئنی؟
+ صد درصد.
تهیونگ چند لحظه به ساندویچ نگاه کرد.
بعد بدون هیچ اخطار قبلی دستش را جلو برد و تکه کوچکی از آن را برداشت.
آیلین خشکش زد.
+ هی!
اما تهیونگ کاملاً خونسرد همان تکه را خورد.
چند ثانیه مشغول جویدن شد. بعد فنجان قهوهاش را برداشت.
_ بد نیست.
چشمهای آیلین گرد شد.
+ یعنی الان غذای منو دزدیدی؟
_ نمونهگیری کردم.
+ اسم جدید دزدیه؟
_ نه
+ هست
_ مدرک داری؟
+ خودم دیدم.
_ شاهد قابل اعتمادی نیستی
آیلین با ناباوری به او خیره شد.
+ باورم نمیشه.
..
شرط: 50 لایک 20 کامنت
- ۱.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط