زندگی دوباره
زندگی دوباره...
پارت هجدهم
______________
ویو ات_۱۸:۳۲ غروب- سازمان*
بعد از حرف هه سو آروم از دفتر همراه با نامجون خارج شد نگاهی به تهیونگ که جلو در بود کرد
_اوه...تهیونگا...خوشحالم میبینمت.
برعکس جونگکوک...تهیونگ لبخند آرومی زد و با لحن گرم همیشگی اش لب زد:
_منم همینطور دختر...
ات برگشت سمت دفتر از قسمت دیواره شیشه ایی و اون پرده های کرکره ایی که بالا کشیده شده بودن و راه دید و باز کرده بود نگاهی به داخل دفتر کرد که چشمش خورد به هه سو که پایین پای جونگکوک نشسته و چند لحظه نگذشت تا جونگکوک رو تو بغلش گرفت ....
نفس عمیقی کشید و به نامجون و بعد به تهیونگ نگاه کرد ...
_من اشتباه بزرگی انجام دادم و حالا نمیدونم با چه رویی باید برگردم...
تهیونگ متعجب لب زد:
_برگردی؟...یعنی دوباره میای همینجا؟!
آروم سرش و به معنی "آره"بالا و پایین کرد .
_از فردا دوباره باید برگردم...
۱۵ دقیقه بعد_سازمان-ویو تهیونگ*
منتظر رو صندلی به هه سو نگاه میکرد...
_خبب ببنیم چی شد؟!...چی شنیدی اونجا؟
@"تعریف کردن ماجرا"
_واو دختر...همینکه که جونگکوک بلند نشده بزنه تو دهنت شانس آوردی!
@به مسیح که بعد از حرفام فهمیدم چه گندی زدم ولی...تو عمرم جونگکوک انقدر بی دفاع ندیده بودم این پسر با رفتن اون دختر خیلی شکسته تر از چیزی شده بود که ما فکرش رو می کردیم مخصوصا وقتی که خودش و مقصر مرگ یوری میدونست.
_فکر میکنی بعدش چی میشه؟
@نمیدونم...ولی من و جونگکوک...
هنوز حرفش و کامل نشده بود که صدای جونگکوک و شنیدن:
_حدس میزدم باید کار تو باشه ...
_@:چی؟!
_همون موقعی که هه سو اومد داخل فهمیدم توعه فضول فرستادیش و قطعا هم بهش گفتی"برو جاسوسِ تهیونگ"
@یاا...تو از کجا میدونی؟
_من اینو بزرگ کردم ...همیشه هم تو مدرسه و خیابون چیزی میشد منو و میفرستاد جلو و همین جمله رو میگفت.
_خوبه هم سنیم.!...راستی از فردا ات دوباره میاد سازمان...
با این حرف تهیونگ لبخند جونگکوک محو شد هه سو که کنار ته بود ضربه ایی به پاش زد آروم لب زد:
@نمیشد خفه بشی!
_اوهوم چه خوب!...تهیونگ....
انقدر آروم و مُلتَمِسانه اسم پسر رو لب زد و بهش نگاه کرد که تهیونگ سریع بلند شد و سمتش رفت و لب زد:
_بهتره ما بریم ...من با جونگکوک حرف دارم.
دست جونگکوک و کشید و با خودش برد ...وارد دفتر خودش شد و در رو پشت سرش بست و قفل کرد ...برگشت سمت جونگکوک که با پسر مواجه شد که سرش پایینه و هیچ حرفی نمیزنه...آروم جلو رفت و لب زد:
_میدونم...هرچیزی لعنتی که تو ذهنت داره میچرخه و میدونم...باهات آشنام ...و الان فقط گوش میدم و بعد روح دردمند رفیق و تنها آدم زندگیم و بغل میکنم...پس حرف بزن پسر بزار از دهن خودت بشنوم.
چشمای اشکیش و به صورت رفیقش تهیونگ داد...
_ب.برگشت...همه خاطره هام برگشت...خودش برگشت ولی...من دیگه نیستم...دیگه زنده نیستم...دلم براش تنگ شده بود ولی...حالا که رفته بود نباید بر میگشت...رفت روحمو برد ولی وقتی برگشت روحم باهاش نبود...
سرش رو روی شونه های رفیقش گذاشت و نفس عمیقی کشید
_باید چیکار کنم؟...حالا باید چیکار کنم؟...دوباره زانو بزنم جلوش و التماس کنم علاقه ایی که نمیدونم با دیدنش کمتر شده یا بیشتر رو قبول کنه؟
تهیونگ دستاش رو پشت کمر جونگکوک برد و ضربه های آرومی زد
_باید اهمیت ندی...
_اهمیت ندم؟...به کسی که روحمو پانسمان کرد بعد یوری و خودش بیشتر زخم زد ؟!
_آره...اهمیت نده...بزار ایندفعه اون بیاد جلو...بزار ایندفعه اون پیش قدم بشه...جونگکوک من تمام تو رو میشناسم ...بهم اعتماد داری ؟!....تا کاری که که میگم و انجام بدی؟
_از چشمام بیشتر.
_پس اهمیت نده...جونگکوک هیچ چیزی مهم تر از خودت نیست...خودتو خوب کن اون میاد سراغت ...قول میدم !
.....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت هجدهم
______________
ویو ات_۱۸:۳۲ غروب- سازمان*
بعد از حرف هه سو آروم از دفتر همراه با نامجون خارج شد نگاهی به تهیونگ که جلو در بود کرد
_اوه...تهیونگا...خوشحالم میبینمت.
برعکس جونگکوک...تهیونگ لبخند آرومی زد و با لحن گرم همیشگی اش لب زد:
_منم همینطور دختر...
ات برگشت سمت دفتر از قسمت دیواره شیشه ایی و اون پرده های کرکره ایی که بالا کشیده شده بودن و راه دید و باز کرده بود نگاهی به داخل دفتر کرد که چشمش خورد به هه سو که پایین پای جونگکوک نشسته و چند لحظه نگذشت تا جونگکوک رو تو بغلش گرفت ....
نفس عمیقی کشید و به نامجون و بعد به تهیونگ نگاه کرد ...
_من اشتباه بزرگی انجام دادم و حالا نمیدونم با چه رویی باید برگردم...
تهیونگ متعجب لب زد:
_برگردی؟...یعنی دوباره میای همینجا؟!
آروم سرش و به معنی "آره"بالا و پایین کرد .
_از فردا دوباره باید برگردم...
۱۵ دقیقه بعد_سازمان-ویو تهیونگ*
منتظر رو صندلی به هه سو نگاه میکرد...
_خبب ببنیم چی شد؟!...چی شنیدی اونجا؟
@"تعریف کردن ماجرا"
_واو دختر...همینکه که جونگکوک بلند نشده بزنه تو دهنت شانس آوردی!
@به مسیح که بعد از حرفام فهمیدم چه گندی زدم ولی...تو عمرم جونگکوک انقدر بی دفاع ندیده بودم این پسر با رفتن اون دختر خیلی شکسته تر از چیزی شده بود که ما فکرش رو می کردیم مخصوصا وقتی که خودش و مقصر مرگ یوری میدونست.
_فکر میکنی بعدش چی میشه؟
@نمیدونم...ولی من و جونگکوک...
هنوز حرفش و کامل نشده بود که صدای جونگکوک و شنیدن:
_حدس میزدم باید کار تو باشه ...
_@:چی؟!
_همون موقعی که هه سو اومد داخل فهمیدم توعه فضول فرستادیش و قطعا هم بهش گفتی"برو جاسوسِ تهیونگ"
@یاا...تو از کجا میدونی؟
_من اینو بزرگ کردم ...همیشه هم تو مدرسه و خیابون چیزی میشد منو و میفرستاد جلو و همین جمله رو میگفت.
_خوبه هم سنیم.!...راستی از فردا ات دوباره میاد سازمان...
با این حرف تهیونگ لبخند جونگکوک محو شد هه سو که کنار ته بود ضربه ایی به پاش زد آروم لب زد:
@نمیشد خفه بشی!
_اوهوم چه خوب!...تهیونگ....
انقدر آروم و مُلتَمِسانه اسم پسر رو لب زد و بهش نگاه کرد که تهیونگ سریع بلند شد و سمتش رفت و لب زد:
_بهتره ما بریم ...من با جونگکوک حرف دارم.
دست جونگکوک و کشید و با خودش برد ...وارد دفتر خودش شد و در رو پشت سرش بست و قفل کرد ...برگشت سمت جونگکوک که با پسر مواجه شد که سرش پایینه و هیچ حرفی نمیزنه...آروم جلو رفت و لب زد:
_میدونم...هرچیزی لعنتی که تو ذهنت داره میچرخه و میدونم...باهات آشنام ...و الان فقط گوش میدم و بعد روح دردمند رفیق و تنها آدم زندگیم و بغل میکنم...پس حرف بزن پسر بزار از دهن خودت بشنوم.
چشمای اشکیش و به صورت رفیقش تهیونگ داد...
_ب.برگشت...همه خاطره هام برگشت...خودش برگشت ولی...من دیگه نیستم...دیگه زنده نیستم...دلم براش تنگ شده بود ولی...حالا که رفته بود نباید بر میگشت...رفت روحمو برد ولی وقتی برگشت روحم باهاش نبود...
سرش رو روی شونه های رفیقش گذاشت و نفس عمیقی کشید
_باید چیکار کنم؟...حالا باید چیکار کنم؟...دوباره زانو بزنم جلوش و التماس کنم علاقه ایی که نمیدونم با دیدنش کمتر شده یا بیشتر رو قبول کنه؟
تهیونگ دستاش رو پشت کمر جونگکوک برد و ضربه های آرومی زد
_باید اهمیت ندی...
_اهمیت ندم؟...به کسی که روحمو پانسمان کرد بعد یوری و خودش بیشتر زخم زد ؟!
_آره...اهمیت نده...بزار ایندفعه اون بیاد جلو...بزار ایندفعه اون پیش قدم بشه...جونگکوک من تمام تو رو میشناسم ...بهم اعتماد داری ؟!....تا کاری که که میگم و انجام بدی؟
_از چشمام بیشتر.
_پس اهمیت نده...جونگکوک هیچ چیزی مهم تر از خودت نیست...خودتو خوب کن اون میاد سراغت ...قول میدم !
.....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۱۳.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط