زندگی دوباره
زندگی دوباره....
پارت هفده
_____________
تو اتاق روبرو هم نشسته بودن ....نگاهی به پسر کنارش انداخت "اون دیگه کیه؟چه نسبتی باهاش داره؟" سوال هایی که مثل مَته ذهن پسر رو سوراخ میکرد...
آروم لب زد:
_ات...کجا بودی؟!...چرا رفتی؟
قبل از اینکه دختر فرصت حرف زدن پیدا بکنه مرد کنارش محکم و جدی لب زد:
_فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه که ات کجا بوده!
_اوپا!...
ویو تهیونگ_بیرون دفتر*
_ هه سو برو داخل ببین چخبره
@یاا ...چرا من و میندازی وسط...برم که جونگکوک منو نصف میکنه!
_اون جا میز کار تو هم هست.
دختر رو برگردوند و آروم هلش داد
_برو دیگه ...برو جاسوسِ تهیونگ.
@اخر به خاطر تو منو اخراج میکنه!...
وارد دفتر شد که سر دو نفر جدید سمتش چرخید
مرد غریبه لب زد:
_تو دیگه کی هستی؟...بدون اجازه وارد شدی بهت یاد ندادن....
هنور حرفش تمام نشده بود که جونگکوک لب زد:
_هه سو برو سر میزت بشین ...
هه سو همراه لبخند تعظیم کوتاهی کرد
@چشم جونگ...قربان.
هه سو رفت جای میزش نشست و مثلا مشغول انجام کاری شد
ویو جونگکوک*
_ببخشید...نمیدونستم برای سوال پرسیدن باید از شما اجازه میگرفتم.
_حواست به حرف زدنت باشه ...وگرنه..
_نامجون اوپا...بس کن...وگرنه برو بیرون...
سمت جونگکوک برگشت.
_زخمی شده بودم...پرونده نا بک جین رو یادته ؟....سر دستگیری افرادش...یکم بالاتر از قلبم تیر خورد...
_دوتا.
با حرف نامجون جونگکوک سمتش برگشت
_چی؟
_نمیشنوی؟...دو تا تیر خورد.
_گفتم تا خوب نشم برم یه جا دور از اینجا...تموم این مدتی که اونجوری بودم تا لبه مرگ رفتم و برگشتم ولی...
هنوز حرفش کامل نشده بود که یکدفعه هه سو از اونور لب زد:
@ولی جونگکوک مُرد!
با این حرف هه سو همه به جز جونگکوک سمتش برگشتن جونگکوک سرش پایین بود و حرف نمیزد
_بهت یاد ندادن وسط حرف یکی دیگه نپری؟...خوبه که افسر جئون حتی بلد نیست به زیر دستاش هم آموزش بده!
با این حرف نامجون...هه سو نگاهی بهش کرد الان وقت کم آوردن جلو این مرد نبود پس مثل خودش و مثل همیشه که با جونگکوک بحث میکرد لب زد:
@اولا من زیر دست افسر جئون نیستم...دوما...چرا بهم یاد دادن ولی یادم نمیاد گفته باشن در برابر حقیقت هم ساکت بمونم ...این دختر با رفتنش جونگکوک و کشت اصلا مهم نیست چه بلایی سر خودش اومده اون میتونست مثل آدم وقتی میره بیمارستان به همه بگه قهرمان بازی نیازی نبود...خودش مثلا تا لبه مرگ رفت؟...جونگکوک مرد و زنده شدنش هم فقط به دست کسیه که قاتلشه ولی انگار قاتلش بی رحم تر از چیزی بود که فکر میکرد.
بعد از تمام شدن حرف های هه سو ...ات نگاهی به جونگکوک که سرش پایین بود کرد و آروم حرف زد:
_ متاسفم جونگکوکا...
آروم بلند شد و همراه با نامجون از دفتر بیرون رفت که جونگکوک سرش و بالا آورد و به هه سو نگاهی کرد
@م.متاسفم قربان...نباید فضولی میکردم ولی ن.نمیشد ساکت موند من...
حرفش با دیدن چشمای اشکی جونگکوک نصفه موند...آروم بلند شد و سمتش رفت که...
@من عذر میخوام ن.نباید یکاری میکردم که بلند بشه بره ...
مکث آرومی کرد حرفای الانش به درد جونگکوک نمیخورد ...
@م.میتونم بغلتون کنم؟...بغل درد ها رو آروم میکنه ...شاید باهم رابطه خوبی نداشته باشیم ولی الان میخوام اینکار رو بکنم.
با سکوت جونگکوک نرم پسر رو تو بغل خودش کشید دستش و نوازش وارانه پشت پسر کشید ...
@واقعیتش تا حالا تو رو انقدر بی دفاع و گارد پایین ندیده بودم...نه نه...هیچ ترحمی در کار نیست ولی وقتی با توعه اینجوری مواجه شدم یاد گذشته خودم افتادم...پس قرار نیست گریه هات بیرون اتاق بره ...بهتره گریه کنی تا از سیاهی و سایه قلبت کمی کم بشه...
با لرزش تن گنده مرد متوجه گریه هاش شد نفس عمیقی کشید و نوازشش رو ادامه داد....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت هفده
_____________
تو اتاق روبرو هم نشسته بودن ....نگاهی به پسر کنارش انداخت "اون دیگه کیه؟چه نسبتی باهاش داره؟" سوال هایی که مثل مَته ذهن پسر رو سوراخ میکرد...
آروم لب زد:
_ات...کجا بودی؟!...چرا رفتی؟
قبل از اینکه دختر فرصت حرف زدن پیدا بکنه مرد کنارش محکم و جدی لب زد:
_فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه که ات کجا بوده!
_اوپا!...
ویو تهیونگ_بیرون دفتر*
_ هه سو برو داخل ببین چخبره
@یاا ...چرا من و میندازی وسط...برم که جونگکوک منو نصف میکنه!
_اون جا میز کار تو هم هست.
دختر رو برگردوند و آروم هلش داد
_برو دیگه ...برو جاسوسِ تهیونگ.
@اخر به خاطر تو منو اخراج میکنه!...
وارد دفتر شد که سر دو نفر جدید سمتش چرخید
مرد غریبه لب زد:
_تو دیگه کی هستی؟...بدون اجازه وارد شدی بهت یاد ندادن....
هنور حرفش تمام نشده بود که جونگکوک لب زد:
_هه سو برو سر میزت بشین ...
هه سو همراه لبخند تعظیم کوتاهی کرد
@چشم جونگ...قربان.
هه سو رفت جای میزش نشست و مثلا مشغول انجام کاری شد
ویو جونگکوک*
_ببخشید...نمیدونستم برای سوال پرسیدن باید از شما اجازه میگرفتم.
_حواست به حرف زدنت باشه ...وگرنه..
_نامجون اوپا...بس کن...وگرنه برو بیرون...
سمت جونگکوک برگشت.
_زخمی شده بودم...پرونده نا بک جین رو یادته ؟....سر دستگیری افرادش...یکم بالاتر از قلبم تیر خورد...
_دوتا.
با حرف نامجون جونگکوک سمتش برگشت
_چی؟
_نمیشنوی؟...دو تا تیر خورد.
_گفتم تا خوب نشم برم یه جا دور از اینجا...تموم این مدتی که اونجوری بودم تا لبه مرگ رفتم و برگشتم ولی...
هنوز حرفش کامل نشده بود که یکدفعه هه سو از اونور لب زد:
@ولی جونگکوک مُرد!
با این حرف هه سو همه به جز جونگکوک سمتش برگشتن جونگکوک سرش پایین بود و حرف نمیزد
_بهت یاد ندادن وسط حرف یکی دیگه نپری؟...خوبه که افسر جئون حتی بلد نیست به زیر دستاش هم آموزش بده!
با این حرف نامجون...هه سو نگاهی بهش کرد الان وقت کم آوردن جلو این مرد نبود پس مثل خودش و مثل همیشه که با جونگکوک بحث میکرد لب زد:
@اولا من زیر دست افسر جئون نیستم...دوما...چرا بهم یاد دادن ولی یادم نمیاد گفته باشن در برابر حقیقت هم ساکت بمونم ...این دختر با رفتنش جونگکوک و کشت اصلا مهم نیست چه بلایی سر خودش اومده اون میتونست مثل آدم وقتی میره بیمارستان به همه بگه قهرمان بازی نیازی نبود...خودش مثلا تا لبه مرگ رفت؟...جونگکوک مرد و زنده شدنش هم فقط به دست کسیه که قاتلشه ولی انگار قاتلش بی رحم تر از چیزی بود که فکر میکرد.
بعد از تمام شدن حرف های هه سو ...ات نگاهی به جونگکوک که سرش پایین بود کرد و آروم حرف زد:
_ متاسفم جونگکوکا...
آروم بلند شد و همراه با نامجون از دفتر بیرون رفت که جونگکوک سرش و بالا آورد و به هه سو نگاهی کرد
@م.متاسفم قربان...نباید فضولی میکردم ولی ن.نمیشد ساکت موند من...
حرفش با دیدن چشمای اشکی جونگکوک نصفه موند...آروم بلند شد و سمتش رفت که...
@من عذر میخوام ن.نباید یکاری میکردم که بلند بشه بره ...
مکث آرومی کرد حرفای الانش به درد جونگکوک نمیخورد ...
@م.میتونم بغلتون کنم؟...بغل درد ها رو آروم میکنه ...شاید باهم رابطه خوبی نداشته باشیم ولی الان میخوام اینکار رو بکنم.
با سکوت جونگکوک نرم پسر رو تو بغل خودش کشید دستش و نوازش وارانه پشت پسر کشید ...
@واقعیتش تا حالا تو رو انقدر بی دفاع و گارد پایین ندیده بودم...نه نه...هیچ ترحمی در کار نیست ولی وقتی با توعه اینجوری مواجه شدم یاد گذشته خودم افتادم...پس قرار نیست گریه هات بیرون اتاق بره ...بهتره گریه کنی تا از سیاهی و سایه قلبت کمی کم بشه...
با لرزش تن گنده مرد متوجه گریه هاش شد نفس عمیقی کشید و نوازشش رو ادامه داد....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۸.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط