{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۳

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۳
" در آغوش رویای آبی ات "

بیخیال روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشسته بودم و مشغول خوردن یه تکه سیب گنده بودم..وقتی میگم گنده ، یعنی گنده!..شایداندازه کل کف دستم..
همینجور بیخیال گاز میزدم و امیدوار بودم هیچ کدوم از چاپلوسای عمارت منو نبینن که از زیر کار در رفتم و انقدر واضح دارم استراحت میکنم..لعنت به روزی که گلفروشی رو ازم گرفتن..
از بچگی خیلی بی حوصله بودم و بابابزرگ همیشه اینو بهم می فهموند..اما علاقه ی شدیدم به گل و گیاه واقعا قابل انکار نبود!..

+ خانم ها خانم ها!..همگی جمع شید اینجا..

کنجکاو به خانم مین که روی یکی از پله های پیچ در پیچ عمارت ایستاده بود نگاه کردم..یعنی چی شده؟
میوری با آرنجش به پهلوم زد..

+ هی..به نظرت چی شده؟..

شانه ای بالا انداختم.

_ به ما چه..

اونم چشم غره ای برام رفت و بعدش دوباره ی صدای خانم مین بلند شد.

+ تدارکات امشب ، به مناسبت برگشت آقای جئون از آمریکا انجام شده و امشب ، مهمونی بزرگی قراره برگزار بشه..

یکم چهره اش گرفته شد ولی سعی کرد عادی جلوه بده.

+ و توی این مهمونی اکثر دوست های قدیمی شون هم میان و..خب ، و..

× یکی از شما ها باید امشب نقش نامزد من رو بازی کنه..

صدای زمزمه ها بالا رفت..به پشت سر خانم مین نگاه کردم ، جایی که صدا ازش اومده بود..ولی..ولی چرا انقدر آشناست؟..نکنه..؟..

+ آقا!..
× خودتون یکی رو انتخاب کنید و بفرستید برام..

وای خدا جونم..یه لحظه واقعا حس کردم قلبم ایستاد..مرد حواس پرتی که صبح از داخل انباری نجاتش دادم ، صاحب خونه بود..همون کسی که گلفروشی رو ازم گرفت..
قلبم گرفته شد..من ، من میتونستم از فرصت استفاده کنم..میتونستم در ازای بیرون آوردنش ازش بخوام گلفروشی رو بهم برگردونه..من..هوفف..خدایا!..

+ چشم آقا..قبل از شام میفرستمش..

قبل از اینکه فرصت هضم کلمات رو پیدا کنم همه سالن رو ترک کرده بودن.. فقط من بودم و خانم مین..
هرطور شده باید نقش نامزدش رو بدست بیارم!..

_ خانم مین؟..
+ آه سوجین ، باور کن نمیتونم انتخابت کنم..

دست هاش رو گرفتم و محض رضای خدا برای یه بارم که شده خواستم تو کل زندگیم واقعا بیگناه و مظلوم باشم..

_ لطفا..خواهش میکنم..میدونی که چقدر بهش نیاز دارم..این آخرین فرصتمه
+ با اون چشمای درشت آبی رنگت نگام نکن که خام نمیشم!..

سرم رو پایین انداختم و سعی کردم بغض بی موقعم رو کنترل کنم..تموم شد..دیگه هیچ شانسی ندارم..

+ ولی راجب بهش فکر میکنم..

سرم رو ناگهان بالا آوردم..وویی بلاخره خانم مین سخت گیر قبولم کرد..آخجونننن!..بلاخره این چشمای آبی یه جایی تو زندگیم بدردم خورد..
از شدت خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و فورا خم شدم و بوسه ای روی لپ هاش کاشتم..انقدر تو بهت بود بیچاره که اصلا متوجه تشکر های پی در پیم نشد!..
با ذوق و خوشحالی فراوان به سمت حیاط دویدم و بقیه روزم رو اونجا کنار گل و گیاه های تو باغچه گذروندم..تا اینکه عصر شد و میوری بهم گفت که قراره نامزد تقلبی رو اعلام کنن...
دیدگاه ها (۲۵)

خوشگل فالو شههه@jennie_1996

فالو شه😝💘@venuesx

زیبا فالوشههعع@raka.999

خانومی فالو شه@hosi2026

Enemys Embrsce [ part ۶ ]

شلامممممم خب بچه ها من خیلیییی وقته که نیومده بودم ویس و فک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط