Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۹۸
بیشتر صورتش را نزدیک صورت عصبی مرد کرد و با درد قلبش داد زد : نمیخوام توضیح بدی دیگه برام مهم نیستی
جیمین با نگاه پر خشمش که روی صورت زخمی هویون میچرخید داد زد : من دلیل داشتم چرا نمیخواهی بشنوی
هویون: نمیخوام دروغاتو بشنوم
جیمین با صدای مردانه اش داد زد : دروغ نمیگم
هویون: چرا میگی .. مثله همیشه دورغ میگی و ترکم میکنی
هویون بدون آنکه متوجه بشه ناگهان زد زیره گریه از بین اشک هایش گفت. : ازت متنفرم جیمی ..
قلب جیمین با شنیدن این جمله از زبون هویوت قلبش مچاله شد اما صورتش را عادی نگهداشت کار هر مردی همین بود، چطور به اینجا رسیدن آن دونفری که از بچه گی بهم علاقه داشتن ظالمانه ست اما این حقیقتی بود که جیمین هیچوقت نمیتوانست عشقش را به هویون ابراز کنه
برای لحظه ای سکوت برقرار شد هویون تلاش کرد از روی تخت پایین برود با بغض زمزمه کرد : من بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم ..
وقتی روی هر دو پایش ایستاد از درد به خودش پیچید پای مقولات کرد
درحالیکه تلو میخورد به سمته درب رفت جیمین کلافه و خسته نگاهش کرد
تا اینکه سمتش رفت و راهش را بست : نمیتونی از اینجا بری
هویون با بغض خشمی لب زد : چرا میتونم
جیمین عصبی گفت : احمق نباش
هویون با بغض خندید و گفت : احمقم اگه یه لحظهای دیگه اینجا وایسم
جیمین عصبی داد زد : هویون
جیمین عصبی مچ دستش های ظریف دختر را سفت گرفت و از لایه دندون هایش ادامه داد : اگه از این در بری بیرون با این وضعت دیگه زنده نمی مونی فرشته نیستی که آسمان ها نجاتت بدن سایه هم نیستی که دیوار ها ازت محافظت کنن گل نیستی که آب زندهت نگهداره یاد نیستی که از هرچی بگذری اما هم نشی تو هویونی که به جیمین نیاز داری
هویون به آن چشم های که آماده طوفان و طغیان بودن نگاه کرد لحظه ای بغضش شکست و اشک هایش جاری شدن از درد پایش و درد قلبش
مشتی که برای جیمین کوچیک بود را زد روی سینه اش و با گریه لب زد : گمشو برو .. نمیخوامت .. همش تقصیر توعه...
عصبی مشت های کوچکش را روی جیمین میزد
بیشتر صورتش را نزدیک صورت عصبی مرد کرد و با درد قلبش داد زد : نمیخوام توضیح بدی دیگه برام مهم نیستی
جیمین با نگاه پر خشمش که روی صورت زخمی هویون میچرخید داد زد : من دلیل داشتم چرا نمیخواهی بشنوی
هویون: نمیخوام دروغاتو بشنوم
جیمین با صدای مردانه اش داد زد : دروغ نمیگم
هویون: چرا میگی .. مثله همیشه دورغ میگی و ترکم میکنی
هویون بدون آنکه متوجه بشه ناگهان زد زیره گریه از بین اشک هایش گفت. : ازت متنفرم جیمی ..
قلب جیمین با شنیدن این جمله از زبون هویوت قلبش مچاله شد اما صورتش را عادی نگهداشت کار هر مردی همین بود، چطور به اینجا رسیدن آن دونفری که از بچه گی بهم علاقه داشتن ظالمانه ست اما این حقیقتی بود که جیمین هیچوقت نمیتوانست عشقش را به هویون ابراز کنه
برای لحظه ای سکوت برقرار شد هویون تلاش کرد از روی تخت پایین برود با بغض زمزمه کرد : من بیشتر از این نمیتونم اینجا بمونم ..
وقتی روی هر دو پایش ایستاد از درد به خودش پیچید پای مقولات کرد
درحالیکه تلو میخورد به سمته درب رفت جیمین کلافه و خسته نگاهش کرد
تا اینکه سمتش رفت و راهش را بست : نمیتونی از اینجا بری
هویون با بغض خشمی لب زد : چرا میتونم
جیمین عصبی گفت : احمق نباش
هویون با بغض خندید و گفت : احمقم اگه یه لحظهای دیگه اینجا وایسم
جیمین عصبی داد زد : هویون
جیمین عصبی مچ دستش های ظریف دختر را سفت گرفت و از لایه دندون هایش ادامه داد : اگه از این در بری بیرون با این وضعت دیگه زنده نمی مونی فرشته نیستی که آسمان ها نجاتت بدن سایه هم نیستی که دیوار ها ازت محافظت کنن گل نیستی که آب زندهت نگهداره یاد نیستی که از هرچی بگذری اما هم نشی تو هویونی که به جیمین نیاز داری
هویون به آن چشم های که آماده طوفان و طغیان بودن نگاه کرد لحظه ای بغضش شکست و اشک هایش جاری شدن از درد پایش و درد قلبش
مشتی که برای جیمین کوچیک بود را زد روی سینه اش و با گریه لب زد : گمشو برو .. نمیخوامت .. همش تقصیر توعه...
عصبی مشت های کوچکش را روی جیمین میزد
- ۲.۶k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط