"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم!
"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم!"
P⁶
'دختر کوچولو گروه' لقبی که از وقتی داخل گروه بودی سونگمین بهت میداد. یکم اینکه یهویی بهت گفته بود میخواد باهات حرف بزنه باعث میشد ضربه های قلبت محکمتر بشه،درحالی که سونگمین به چشمات نگاه کرد و قلبت با سرعت بیشتری خون پمپاژ کرد.
خبر نداشتی اما توی قلب سونگمین هم غوغایی به پا بود که سعی داشت پنهانش کنه اما اینکه اول به چشمای تو،بعدش به زمین و دستاش نگاه میکرد باعث شد بفهمی قضیه شاید واقعا جدیه؟!
"چیزی شده؟"
نفس عمیقی کشید و ایندفعه با تمام جراتش به چشمات نگاه کرد و شروع کرد به صحبت کردن:"میدونی که...زیاد اهل مقدمه چینی نیستم اما شاید نیاز باشه برای این حرفام یکم،مقدمه بزارم."
دستشو آورد جلو و آروم انگشتاشو بین انگشتات با ملایمت خاصی قفل کرد.
تو داشتی با چهرهای متعجب و کمی خجالت زده از این نگاه های خیره سونگمین و لبخند لطیفی که با نگاه کردن به چفت دستاتون به هم روی لباش اومده بود نگاه میکردی،اما اون انگار توی همون لحظه که دستتو گرفت غرق شد و لحظهای بعدش یادش اومد باید نفس بکشه و به چهرهات نگاه کرد و حرف نصفهاش رو کامل کرد:"شاید تو هنوزم منو به چشم همگروهی یا دوستت ببینی...ولی من دیگه نمیتونم حسمو خفه کنم. تا همین الان هم با بدبختی جلوی خودمو گرفته بودم که راجبش باهات حرف نزنم،اما از الان به بعد دیگه ریسک انجام دادن هرکاری رو برای تو پذیرفتم. مهم نیست اگه ردم کنی یا ناراحت بشی...تو بازم برای من همون ا.تی میمونی که باعث میشه با لبخنداش حس کنم قلبم داره از سینهام میره بیرون."
همه این حرفا رو درحالی میگفت که شست دستش داشت ناخودآگاه پوستتو نوازش میکرد. نگاهش از لپهای گل انداخته و چشمای درشت و برق زدهات گرفت،و تک خندهای زد و درحالی که به دستاتون خیره شده بود ادامه داد:"عجیب غریبه اما دیگه داره چند ماهی میشه که شبا با فکر اینکه فردا بهت بگم چقدر دوستت دارم میخوابم و صبحش با شوق اینکه شاید امروز جراتشو پیدا کنم تا بهت بگم از خواب بیدار میشم."
به عمق چشمات خیره شد،انگار داشت با ملایمتی دستشو سمت قلبت میبرد تا برای همیشه اون رو توی بغلش بگیره و با جون و دل ازش محافظت کنه.
"الان دیگه دارم رویامو زندگی میکنم. پس میخوام بگم دوستت دارم سونگ ا.ت! دیگه تسلیم حسشم شدم پس...بالاخره باید بهت میگفتم."
"م-منم...منم دوستت دارم سونگمین!"
با چشمایی که حالا اشک شوق درونشون حلقه زده بود جواب دادی. حرفاش بهشدت قلبتو لرزونده بود و باعث شده بود لبخندی روی لبات بشینه.
"چ-چی؟!"
با چشمایی درشت شده زیر لب تکرار کرد.
"منم...منم خیلی وقته که فهمیدم بهت یه حسایی دارم ولی،نه از احساسات تو مطمئن بودم نه جرات داشتنشو!"
درحالی که با همون لبخند به دستاتون که حالا با فشار سونگمین محکمتر در هم حلقه شده بود نگاه کردی و اینارو بالاخره به زبون آوردی.
ثانیهای بعد توی بغلی فرو رفتی که آرزو داشتی شبا قبل از خواب توش آروم بگیری.
درحالی که سونگمین دستاشو دورت حلقه کرده بود و محکم نگهت داشته بود،با لبخند بوسهای روی موهات کاشت. شوق و ذوق زیادی توی بدن جفتتون شروع به حرکت کرده بود و همین باعث شد بعد از یکی دو ثانیه متوجه بشی،و بعدش تو هم سریع دستاتو بندازی دورش؛چشماتو ببندی و از عطر بغلش نفسی در از آرامش و عشق بکشی.
"خیلی میترسیدم که بهت بگم...اما الان فقط خوشحالم! حس میکنم خوشبختترین آدم دنیام! قول میدم هیچوقت هیچوقت ولت نکنم و قلبتو نشکونم. اصلا اگه همچین کاری کردم...تو هم حق داری هرجور که دلت خواست تلافی کنی!"
جوری بغلت کرده بود که انگار برای زنده موندن به حس جسم تو بین دستاش نیاز داره. با حرفاش تک خندهای از خوشحالی و بامزه بودن حرفاش زدی که همون لحظه اشکی از گوشه چشمات لیز خورد و گونهات رو خیس کرد.
"قبوله...اما پس منم قول میدم همون ا.تی که دوستش داری بمونم سونگمینم! "
_Soki.
-دوستش داشته باشید؟:)🫠💖
#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P⁶
'دختر کوچولو گروه' لقبی که از وقتی داخل گروه بودی سونگمین بهت میداد. یکم اینکه یهویی بهت گفته بود میخواد باهات حرف بزنه باعث میشد ضربه های قلبت محکمتر بشه،درحالی که سونگمین به چشمات نگاه کرد و قلبت با سرعت بیشتری خون پمپاژ کرد.
خبر نداشتی اما توی قلب سونگمین هم غوغایی به پا بود که سعی داشت پنهانش کنه اما اینکه اول به چشمای تو،بعدش به زمین و دستاش نگاه میکرد باعث شد بفهمی قضیه شاید واقعا جدیه؟!
"چیزی شده؟"
نفس عمیقی کشید و ایندفعه با تمام جراتش به چشمات نگاه کرد و شروع کرد به صحبت کردن:"میدونی که...زیاد اهل مقدمه چینی نیستم اما شاید نیاز باشه برای این حرفام یکم،مقدمه بزارم."
دستشو آورد جلو و آروم انگشتاشو بین انگشتات با ملایمت خاصی قفل کرد.
تو داشتی با چهرهای متعجب و کمی خجالت زده از این نگاه های خیره سونگمین و لبخند لطیفی که با نگاه کردن به چفت دستاتون به هم روی لباش اومده بود نگاه میکردی،اما اون انگار توی همون لحظه که دستتو گرفت غرق شد و لحظهای بعدش یادش اومد باید نفس بکشه و به چهرهات نگاه کرد و حرف نصفهاش رو کامل کرد:"شاید تو هنوزم منو به چشم همگروهی یا دوستت ببینی...ولی من دیگه نمیتونم حسمو خفه کنم. تا همین الان هم با بدبختی جلوی خودمو گرفته بودم که راجبش باهات حرف نزنم،اما از الان به بعد دیگه ریسک انجام دادن هرکاری رو برای تو پذیرفتم. مهم نیست اگه ردم کنی یا ناراحت بشی...تو بازم برای من همون ا.تی میمونی که باعث میشه با لبخنداش حس کنم قلبم داره از سینهام میره بیرون."
همه این حرفا رو درحالی میگفت که شست دستش داشت ناخودآگاه پوستتو نوازش میکرد. نگاهش از لپهای گل انداخته و چشمای درشت و برق زدهات گرفت،و تک خندهای زد و درحالی که به دستاتون خیره شده بود ادامه داد:"عجیب غریبه اما دیگه داره چند ماهی میشه که شبا با فکر اینکه فردا بهت بگم چقدر دوستت دارم میخوابم و صبحش با شوق اینکه شاید امروز جراتشو پیدا کنم تا بهت بگم از خواب بیدار میشم."
به عمق چشمات خیره شد،انگار داشت با ملایمتی دستشو سمت قلبت میبرد تا برای همیشه اون رو توی بغلش بگیره و با جون و دل ازش محافظت کنه.
"الان دیگه دارم رویامو زندگی میکنم. پس میخوام بگم دوستت دارم سونگ ا.ت! دیگه تسلیم حسشم شدم پس...بالاخره باید بهت میگفتم."
"م-منم...منم دوستت دارم سونگمین!"
با چشمایی که حالا اشک شوق درونشون حلقه زده بود جواب دادی. حرفاش بهشدت قلبتو لرزونده بود و باعث شده بود لبخندی روی لبات بشینه.
"چ-چی؟!"
با چشمایی درشت شده زیر لب تکرار کرد.
"منم...منم خیلی وقته که فهمیدم بهت یه حسایی دارم ولی،نه از احساسات تو مطمئن بودم نه جرات داشتنشو!"
درحالی که با همون لبخند به دستاتون که حالا با فشار سونگمین محکمتر در هم حلقه شده بود نگاه کردی و اینارو بالاخره به زبون آوردی.
ثانیهای بعد توی بغلی فرو رفتی که آرزو داشتی شبا قبل از خواب توش آروم بگیری.
درحالی که سونگمین دستاشو دورت حلقه کرده بود و محکم نگهت داشته بود،با لبخند بوسهای روی موهات کاشت. شوق و ذوق زیادی توی بدن جفتتون شروع به حرکت کرده بود و همین باعث شد بعد از یکی دو ثانیه متوجه بشی،و بعدش تو هم سریع دستاتو بندازی دورش؛چشماتو ببندی و از عطر بغلش نفسی در از آرامش و عشق بکشی.
"خیلی میترسیدم که بهت بگم...اما الان فقط خوشحالم! حس میکنم خوشبختترین آدم دنیام! قول میدم هیچوقت هیچوقت ولت نکنم و قلبتو نشکونم. اصلا اگه همچین کاری کردم...تو هم حق داری هرجور که دلت خواست تلافی کنی!"
جوری بغلت کرده بود که انگار برای زنده موندن به حس جسم تو بین دستاش نیاز داره. با حرفاش تک خندهای از خوشحالی و بامزه بودن حرفاش زدی که همون لحظه اشکی از گوشه چشمات لیز خورد و گونهات رو خیس کرد.
"قبوله...اما پس منم قول میدم همون ا.تی که دوستش داری بمونم سونگمینم! "
_Soki.
-دوستش داشته باشید؟:)🫠💖
#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۲۶۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط