"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم
"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم!"
P⁵
"هی هی هیـــــــــــــی! پاشو دیگه پسر! چقدر میخوای اینجا بمونی؟! الان بهترین موقعیته دیگه!"
لینو با صدایی آروم اما در از هیجان گفت،پشت سرش هم چان دستاشو گذاشت رو شونههای سونگمین و شروع کرد به تموم دادنش با ریتمی آروم و با لحنی که بتونه به سونگمین کمی شجاعت و آرامش بده لب زد:"راست میگه دیگه سونگمین. توقع نداری که جادویی بشه تا بفهمه دوستش داری؟! پاشو پاشو پسر برو و بله رو بگیر دیگه!"
سونگمین سرشو چرخوند سمت پسر کنارش و با کمی اخمی که از استرس و تکیه چان جواب داد:"هیونگ مگه میخوام برم خواستگاری که برم بله رو بگیرم؟!"
"آره دیگه برو که چند وقت دیگه برای خواستگاری تیم جمع کنیم!"
لینو بهجای چان با شوق و شیطنت خاص خودش جواب داد.
"لینو! دیوونهای مگه؟! اصلا از کجا معلوم منو دوست داشته باشه,؟!"
"کی از تو بهتر؟! همه میخوانت،اون نخوادت؟"
هوفی کشید و سرشو انداخت پایین.
آروم جوری که انگار کمی ناامیده و داره با خودش حرف میزنه گفت:"شاید قبل من...با کسی بوده،یا رو کسی کراش باشه آخه.."
"هی هی سونگمین الکی برای خودت نبر و ندوز. خودش که گفته بود هیچکس تو زندگیش نیست،یادته؟ اون روز وسط جرات,حقیقت گفت دیگه."
لینو سریع گفت تا بتونه جلوی اون حس ناامنی سونگمین رو بگیره و نزاره بیشتر از این حس شجاعت و جرات سونگمین رو بکشه،و قلب و تمام احساساتشو با خودش به فنا بده.
"آره ولیـ,"
"اگه آره پس دیگه ولی و اما و اگر نداره!"
چان سریع قبل از شنیدن کامل پاسخ سونگمین جواب داد،درحالی که سر پسر عاشق و دلباخته کنارش رو گرفت بالا و با دستاش داشت موهاش رو مرتب میکرد. دوباره ادامه داد:"همین الان میری و همه چیزو بهش میگی. هر جوری که میخوای بگی بگو ولی نزار احساست توی قبرستون قلبت دفن بشه!"
بعد از شونههاش گرفت و بلندش کرد و کمی هولش داد به جلو.
لینو هم با خندهای گفت:"موفق باشی پاپی!"
"یااااا! یکی به منم بگه اینجا چه خبره! از اول فیلم شما سهتا مشکوک میزنید!"
صدای اعتراض هیونجین بود که بلند شده بود.
چان خندید و با صدایی که باعث میشد دلگرمی سونگمین چند برابر بشه،جواب داد:"وقتی سونگمین برگشت قراره بهتون یه خبر خاص بده!"
"خب نمیشه الان بگه؟!"
هان با لب و لوچه آویزون گفت،اما جواب دیگهای به جز صدای خنده هیونگاش در جواب نشنید.
سونگمین با شنیدن حرفهای چان و لینو یه جورایی یه گرمایی همراه با کمی اعتماد به نفس،با دیدن چهره لینو به وجودش تزریق شده بود. انگار داداش های بزرگش داشتند کمکش میکردند بره و به عشقش اعتراف کنه! خب البته غیر از این هم نبود،اونا واقعا براش حکم برادر بزرگتر رو داشتن. با اینکه زیاد نشون نمیداد ولی واقعا بهشون اعتماد و دلگرمی خاصی داشت که باعث میشد راحتتر از بقیه دوستاش ازشون راهکار برای هر مشکلی بخواد؛خب صددرصد اینکه اینهمه وقت با هم زندگی کردن هم بیتاثیر نبود،همین باعث میشد خیلی راحتتر با همدیگه کنار بیان و خجالت یا معذب بودن رو کنار بزارن.
نفهمید چطور ولی فهمید الان جلوی در پشت بوم ایستاده. با دیدن تو که نزدیکای لبه پشت بوم ایستادب و پشتت بهش هست،استرسی که تازه داشت پسش میزد دوباره راه خودش رو به قلب و ذهنش پیدا کرد.
«چی میشه اگه بهش بگم و اون ردمکنه؟! شاید واقعا حسی بهم نداشته باشه،ولی...آخه همه میگن حتی اگه نداشته باشه هم باید بری و به عشقت اعتراف کنی! واقعا مسخرهاس که الان مثل دوران بچه های دبیرستانی دارم برای عشقم انقدر استرس میکشم. به جهنم اولین بار هم که باشه،بالاخره باید هر جوری شده بهش بگم... تهش میخواد یه تف بندازه تو صورتم دیگه!»
افکار سونگمین شاید مسخره بودند اما همین صداهای توی ذهنش باعث شد دلو به دریا بزنه و در رو باز کنه.
با صدای باز شدن در برگشتی و سونگمینی رو دیدی که داره قدم قدم،با همون چهرهای که همیشه آرامش خاصی توش داشت میاد کنارت. قرار بود اینجا تنها باشی اما با دیدن سونگمین کمی گیج شدی؛پس سعی کردی زیاد نشون ندی از اومدنش به اینجا،کمی شوکه شدی. البته ته قلبت هم امیدوار بودی حرفاتو نشنیده باشه،تا فکر نکنه دیوونهای چیزی شدی. پس لبخندی زدی و گفتی:"آفتاب از کدوم طرف دراومده که اومدی اینجا سونگمینا؟"
خندهای روی لباش نشست و اومد کنارت و سرشو بالا گرفت. درحالی که باد دستی بین موهاش میکشید چشماشو برای ثانیهای باز و بسته کرد و با حس خنکی نوازش نسیم،لبخندی روی لباش نشست.
"میخواستم یکم با دختر کوچولو گروه حرف بزنم."
_Soki.
-دیر شد ولی بجاش براتون این یه پارت رو چون خیلیی طولانیش کردم،تبدیلش کردم به دو پارت. انقدر نوتششم دستم داشت بیحس میشد،چشمامم خشک پس زیاد حمایت کنیددد:)🤍✨😭
#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P⁵
"هی هی هیـــــــــــــی! پاشو دیگه پسر! چقدر میخوای اینجا بمونی؟! الان بهترین موقعیته دیگه!"
لینو با صدایی آروم اما در از هیجان گفت،پشت سرش هم چان دستاشو گذاشت رو شونههای سونگمین و شروع کرد به تموم دادنش با ریتمی آروم و با لحنی که بتونه به سونگمین کمی شجاعت و آرامش بده لب زد:"راست میگه دیگه سونگمین. توقع نداری که جادویی بشه تا بفهمه دوستش داری؟! پاشو پاشو پسر برو و بله رو بگیر دیگه!"
سونگمین سرشو چرخوند سمت پسر کنارش و با کمی اخمی که از استرس و تکیه چان جواب داد:"هیونگ مگه میخوام برم خواستگاری که برم بله رو بگیرم؟!"
"آره دیگه برو که چند وقت دیگه برای خواستگاری تیم جمع کنیم!"
لینو بهجای چان با شوق و شیطنت خاص خودش جواب داد.
"لینو! دیوونهای مگه؟! اصلا از کجا معلوم منو دوست داشته باشه,؟!"
"کی از تو بهتر؟! همه میخوانت،اون نخوادت؟"
هوفی کشید و سرشو انداخت پایین.
آروم جوری که انگار کمی ناامیده و داره با خودش حرف میزنه گفت:"شاید قبل من...با کسی بوده،یا رو کسی کراش باشه آخه.."
"هی هی سونگمین الکی برای خودت نبر و ندوز. خودش که گفته بود هیچکس تو زندگیش نیست،یادته؟ اون روز وسط جرات,حقیقت گفت دیگه."
لینو سریع گفت تا بتونه جلوی اون حس ناامنی سونگمین رو بگیره و نزاره بیشتر از این حس شجاعت و جرات سونگمین رو بکشه،و قلب و تمام احساساتشو با خودش به فنا بده.
"آره ولیـ,"
"اگه آره پس دیگه ولی و اما و اگر نداره!"
چان سریع قبل از شنیدن کامل پاسخ سونگمین جواب داد،درحالی که سر پسر عاشق و دلباخته کنارش رو گرفت بالا و با دستاش داشت موهاش رو مرتب میکرد. دوباره ادامه داد:"همین الان میری و همه چیزو بهش میگی. هر جوری که میخوای بگی بگو ولی نزار احساست توی قبرستون قلبت دفن بشه!"
بعد از شونههاش گرفت و بلندش کرد و کمی هولش داد به جلو.
لینو هم با خندهای گفت:"موفق باشی پاپی!"
"یااااا! یکی به منم بگه اینجا چه خبره! از اول فیلم شما سهتا مشکوک میزنید!"
صدای اعتراض هیونجین بود که بلند شده بود.
چان خندید و با صدایی که باعث میشد دلگرمی سونگمین چند برابر بشه،جواب داد:"وقتی سونگمین برگشت قراره بهتون یه خبر خاص بده!"
"خب نمیشه الان بگه؟!"
هان با لب و لوچه آویزون گفت،اما جواب دیگهای به جز صدای خنده هیونگاش در جواب نشنید.
سونگمین با شنیدن حرفهای چان و لینو یه جورایی یه گرمایی همراه با کمی اعتماد به نفس،با دیدن چهره لینو به وجودش تزریق شده بود. انگار داداش های بزرگش داشتند کمکش میکردند بره و به عشقش اعتراف کنه! خب البته غیر از این هم نبود،اونا واقعا براش حکم برادر بزرگتر رو داشتن. با اینکه زیاد نشون نمیداد ولی واقعا بهشون اعتماد و دلگرمی خاصی داشت که باعث میشد راحتتر از بقیه دوستاش ازشون راهکار برای هر مشکلی بخواد؛خب صددرصد اینکه اینهمه وقت با هم زندگی کردن هم بیتاثیر نبود،همین باعث میشد خیلی راحتتر با همدیگه کنار بیان و خجالت یا معذب بودن رو کنار بزارن.
نفهمید چطور ولی فهمید الان جلوی در پشت بوم ایستاده. با دیدن تو که نزدیکای لبه پشت بوم ایستادب و پشتت بهش هست،استرسی که تازه داشت پسش میزد دوباره راه خودش رو به قلب و ذهنش پیدا کرد.
«چی میشه اگه بهش بگم و اون ردمکنه؟! شاید واقعا حسی بهم نداشته باشه،ولی...آخه همه میگن حتی اگه نداشته باشه هم باید بری و به عشقت اعتراف کنی! واقعا مسخرهاس که الان مثل دوران بچه های دبیرستانی دارم برای عشقم انقدر استرس میکشم. به جهنم اولین بار هم که باشه،بالاخره باید هر جوری شده بهش بگم... تهش میخواد یه تف بندازه تو صورتم دیگه!»
افکار سونگمین شاید مسخره بودند اما همین صداهای توی ذهنش باعث شد دلو به دریا بزنه و در رو باز کنه.
با صدای باز شدن در برگشتی و سونگمینی رو دیدی که داره قدم قدم،با همون چهرهای که همیشه آرامش خاصی توش داشت میاد کنارت. قرار بود اینجا تنها باشی اما با دیدن سونگمین کمی گیج شدی؛پس سعی کردی زیاد نشون ندی از اومدنش به اینجا،کمی شوکه شدی. البته ته قلبت هم امیدوار بودی حرفاتو نشنیده باشه،تا فکر نکنه دیوونهای چیزی شدی. پس لبخندی زدی و گفتی:"آفتاب از کدوم طرف دراومده که اومدی اینجا سونگمینا؟"
خندهای روی لباش نشست و اومد کنارت و سرشو بالا گرفت. درحالی که باد دستی بین موهاش میکشید چشماشو برای ثانیهای باز و بسته کرد و با حس خنکی نوازش نسیم،لبخندی روی لباش نشست.
"میخواستم یکم با دختر کوچولو گروه حرف بزنم."
_Soki.
-دیر شد ولی بجاش براتون این یه پارت رو چون خیلیی طولانیش کردم،تبدیلش کردم به دو پارت. انقدر نوتششم دستم داشت بیحس میشد،چشمامم خشک پس زیاد حمایت کنیددد:)🤍✨😭
#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۳۹۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط