"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم
"میترسیدم...ولی الان فقط میدونم خوشحالم که همهچیو گفتم!"
P⁴
سونگمین دستشو بین موهاش کشید و هدایتش کرد به عقب. هولی از سر کلافگی کشید و بعد با لحنی کمی کلافه و عصبی لب زد: "خب الان خیالتون راحت شد؟"
"هنوزم باورم نمیشه.."
لینو آروم گفت،هنوز کمی بهتزده بود. انگار درست نمیتونست چیزی که شنیده بود رو توی ذهنش هندل کنه.
"حا-حالا...بهش گفتی؟"
سرشو کمی انداخت پایین،آروم با لحنی که کمی شرمندگی از خودش و بیعرضه بودنش نسبت به نگفتن احساساتش گفت:"نه هنوز...هیچی نمیدونه."
"خیلی خب پسـ..."
***
موهات که تا پایین شونههات رسیده بود رو با کش اسکرانچی سفیدت شل بستی،و با بلند شدن صدای هان که داشت با صدای ضعیفی که نشون میداد داره تمام تلاششو میکنه تا صداش بهت برسه میگفت:"فیلم شروع شدا ا.تـــــــــــــ!"قدم تند کردی به طبقه پایین و روی مبل دو نفره مشکی رنگی که نزدیکتر به تلویزیون دراز کشیدی.
فیلم شروع شد به پخش شدن.
ژانر فیلمی که طبق نظرات اکثریت انتخاب شده بود،کمدی_اجتماعی_درام بود.
بعد از تقریبا ۴۰دقیقه که گذشت،اومدی پایین و پیش پسرا نشستی تا به تنقلات وسط پذیرایی دسترسی بیشتری داشته باشی.
توی فیلم به جز مشکلات یه پسر توی جامعه،به روابط عاطفیش هم اشاره کرده بود و همین باعث میشد تو بیشتر به احساسات خودت راجب به سونگمین فکر کنی.
***
فیلم که تموم شد وقتی با کمک پسرا وسایل رو جمع کردید،تصمیم گرفتی بری بالا پشت بوم. همون جایی که وقتی افکارت زیادی درگیر میشد میرفتی،الانم داشتی به پایان اون فیلم فکر میکردی؛در پایان اون فیلم اون دختر و پسر به هم رسیدند،اما با خیلی مشکلاتی که باعث شد به احساساتشون ضربه های زیادی بخوره.
زیادی فکرت درگیر این شده بود که واقعا در آینده تو و سونگمین هم،به هم میرسید؟نکنه قبل از اینکه بتونی احساساتتو بگی...سونگمین عاشق یکی دیگه بشه؟! نمیخواستی از دستش بدی،اما نمیتونستی زوری هم نگهش داری؛درحالی که تو حتی هنوز جرات اعتراف کردن هم نداشتی،پس با خودت چی فکر کرده بودی؟!
انقدر که افکارت درگیر بود نفهمیدی کی داری از لبه پشت بوم به شهر زیر پات نگاه میکنی.
«اگه یهروز به سونگمین بگم...نکنه باعثبشم کمپانی چیزی بهش بگه؟! نه اصلا کمپانی از کجا میخواد بفهمه تا وقتی دهن خود سونگمین چفت و بست باشه؟ اصلا تو بگو از کجا میدونی دوستت داشته باشه که برای بهش بگی؟ ولی،آخه بالاخره که باید بهش بگی. حالا زود یا دیر،ولی آخه,»
درحالی که با جفت دستات صورتتو گرفته بودی با نفس صداداری کلافه ادامه دادی:«آخه نکنه ردم کنهــــــــــــه؟!»
داشتی کلافه با خودت حرف میزدی که صدای قدم های یه نفر خلوت تنهاییتو به هم زد!
_Soki.
-خیلی شرمنده که منتظرتون گذاشتم،این یکی دو روز حالم بد بود سرمم خیلی شلوغ بود. بهجاش سعی میکنم تا آخر شب یهوارت دیگه هم براتون بنویسم،پس زیاد حمایت کنید:)))😭✨🫂
#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
P⁴
سونگمین دستشو بین موهاش کشید و هدایتش کرد به عقب. هولی از سر کلافگی کشید و بعد با لحنی کمی کلافه و عصبی لب زد: "خب الان خیالتون راحت شد؟"
"هنوزم باورم نمیشه.."
لینو آروم گفت،هنوز کمی بهتزده بود. انگار درست نمیتونست چیزی که شنیده بود رو توی ذهنش هندل کنه.
"حا-حالا...بهش گفتی؟"
سرشو کمی انداخت پایین،آروم با لحنی که کمی شرمندگی از خودش و بیعرضه بودنش نسبت به نگفتن احساساتش گفت:"نه هنوز...هیچی نمیدونه."
"خیلی خب پسـ..."
***
موهات که تا پایین شونههات رسیده بود رو با کش اسکرانچی سفیدت شل بستی،و با بلند شدن صدای هان که داشت با صدای ضعیفی که نشون میداد داره تمام تلاششو میکنه تا صداش بهت برسه میگفت:"فیلم شروع شدا ا.تـــــــــــــ!"قدم تند کردی به طبقه پایین و روی مبل دو نفره مشکی رنگی که نزدیکتر به تلویزیون دراز کشیدی.
فیلم شروع شد به پخش شدن.
ژانر فیلمی که طبق نظرات اکثریت انتخاب شده بود،کمدی_اجتماعی_درام بود.
بعد از تقریبا ۴۰دقیقه که گذشت،اومدی پایین و پیش پسرا نشستی تا به تنقلات وسط پذیرایی دسترسی بیشتری داشته باشی.
توی فیلم به جز مشکلات یه پسر توی جامعه،به روابط عاطفیش هم اشاره کرده بود و همین باعث میشد تو بیشتر به احساسات خودت راجب به سونگمین فکر کنی.
***
فیلم که تموم شد وقتی با کمک پسرا وسایل رو جمع کردید،تصمیم گرفتی بری بالا پشت بوم. همون جایی که وقتی افکارت زیادی درگیر میشد میرفتی،الانم داشتی به پایان اون فیلم فکر میکردی؛در پایان اون فیلم اون دختر و پسر به هم رسیدند،اما با خیلی مشکلاتی که باعث شد به احساساتشون ضربه های زیادی بخوره.
زیادی فکرت درگیر این شده بود که واقعا در آینده تو و سونگمین هم،به هم میرسید؟نکنه قبل از اینکه بتونی احساساتتو بگی...سونگمین عاشق یکی دیگه بشه؟! نمیخواستی از دستش بدی،اما نمیتونستی زوری هم نگهش داری؛درحالی که تو حتی هنوز جرات اعتراف کردن هم نداشتی،پس با خودت چی فکر کرده بودی؟!
انقدر که افکارت درگیر بود نفهمیدی کی داری از لبه پشت بوم به شهر زیر پات نگاه میکنی.
«اگه یهروز به سونگمین بگم...نکنه باعثبشم کمپانی چیزی بهش بگه؟! نه اصلا کمپانی از کجا میخواد بفهمه تا وقتی دهن خود سونگمین چفت و بست باشه؟ اصلا تو بگو از کجا میدونی دوستت داشته باشه که برای بهش بگی؟ ولی،آخه بالاخره که باید بهش بگی. حالا زود یا دیر،ولی آخه,»
درحالی که با جفت دستات صورتتو گرفته بودی با نفس صداداری کلافه ادامه دادی:«آخه نکنه ردم کنهــــــــــــه؟!»
داشتی کلافه با خودت حرف میزدی که صدای قدم های یه نفر خلوت تنهاییتو به هم زد!
_Soki.
-خیلی شرمنده که منتظرتون گذاشتم،این یکی دو روز حالم بد بود سرمم خیلی شلوغ بود. بهجاش سعی میکنم تا آخر شب یهوارت دیگه هم براتون بنویسم،پس زیاد حمایت کنید:)))😭✨🫂
#سونگمین #سناریو #فیک #چندپارتی #استریکیدز #تکپارتی #کیپاپ
- ۱.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط