{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو : ملکه تنجیکو

سناریو : ملکه تنجیکو

پارت ۱۵

یونا

چند هفته از زندگی کردنم کنار ایزانا گذشته بود

کم‌کم به خونه و به حضورش عادت کرده بودم

دیگه مثل روزهای اول خجالت نمی‌کشیدم

اما هر بار که نگاهم بهش می‌افتاد

یاد اون بوسه روی گونه‌م می‌افتادم

و ناخودآگاه صورتم داغ می‌شد

دید گوینده

اون روز ایزانا و یونا برای خرید از خونه بیرون رفته بودن

هوا مثل روز اول بارونی بود

یونا

بارون شروع شد

بی‌اختیار ایستادم و به آسمون نگاه کردم

ایزانا

چیزی شده

یونا

لبخند زدم

همه چیز از یه روز بارونی شروع شد

ایزانا چند لحظه نگاهم کرد

بعد آروم کنارم ایستاد

ایزانا

اگه اون روز از کنارت رد می‌شدم

الان کنارم نبودی

یونا

آروم خندیدم

شاید قسمت بود

ایزانا

من به قسمت اعتقاد ندارم

یونا

پس به چی اعتقاد داری

ایزانا

...

به تو

همه چیز دور و برم انگار برای چند لحظه ساکت شد

قلبم اونقدر محکم می‌زد که حس می‌کردم صداش شنیده می‌شه

یونا

ایزانا

ایزانا

من هیچ‌وقت آدمی نبودم که به کسی نزدیک بشم

اما از وقتی تو اومدی

دیگه نمی‌خوام ازم دور بشی

یونا

اشک آرومی توی چشمام جمع شد

تمام عمرم دنبال یه نفر بودم که این حرفو بهم بزنه

یه قدم بهش نزدیک شدم

یونا

منم

دیگه نمی‌خوام از کنارت برم

ایزانا لبخند خیلی کمرنگی زد

بعد آروم دستم رو گرفت

این بار هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم

چون هر دو جوابمون رو گرفته بودیم

بارون هنوز می‌بارید

اما برای اولین بار

بارون برام حس تنهایی نداشت
دیدگاه ها (۰)

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۴یونابعد از اون اتفاقچند دقیقه هیچ...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۳یونابعد از شام سکوت عجیبی بینمون ...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۲یوناچند دقیقه بعد جلوی یه خونه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط