گیسوی شب
☀️گیسوی شب ☀️
# پارت دویست وپانزده ...
گیسو:
لبمو به شدت گاز گرفتم روشو برگردوندوگفت : می تونی بری دلداریش بدی
- آریا من ...
نشست وچنگی زد به موهاش با گریه نگاش می کردم یهو بلند شدوگفت : برگردیم
پشت سرش راه افتادم واز باغ اومدیم بیرون تو ماشین نشستیم اشک هام دست خودم نبود آروم آروم اشک از چشام میچکید واون حتا نگامم نمی کرد می دونستم بد حرف زدم می دونستم حق داشت ومیلاد رو سر جاش نشوند ولی می دونم دیرعقلم به کار افتاد هر لحظه که می گذشت ویکی از حرفای میلاد یادم میومد باعث می شد بیشتر گریه کنم
- کافیه گیسو ...
گریه ام تبدیل شد به هق هق
لحنش انقدر سرد وجدی بود که از خودم متنفر شدم تا رسیدیم خونه گریه می کردم اون زودتر پیاد شد ومنم پشت سرش
- آریا گوش کن ...
- نمی خوام چیزی بشنوم ..
- آریا
برگشت ونگام کرد وگفت : چیه گیسو دیگه چی مونده بگی ...
تعارف نکن بگو ...
دکمه آسانسور رو زد طبقه ای5 منتظر موند من سوار آسانسور شدم بعد خودش نگام نمی کرد وای خدایا من چیکار کردم
این همون آریای سرد ومغروری بود که تو صورت کسی نگاه نمی کرد من احمق خیلی راحت با غرورش بازی کردم بخاطر اون میلاد احمق تر ازخودم
- آریا
نفسشو فوت کرد وگفت : خواهش می کنم چیزی نگو گیسو هر چی بوده شنیدم
روشو برگردوند
آویزون دنبالش راه از آسانسور در اومدیم ورفتیم طرف در خونه کلیدو از کیفم در اوردم اینقدر دستام می لرزید نمی تونستم در رو باز کنم دستمو گرفت وکلید رو از دستم در اورد وخودش در رو باز کرد
- برو تو
رفتم داخل اونم پشت سرم اومد ودر رو بست با بغض برگشتم نگاش کردم به در تکیه داده بود
- چیزی نشده اینجوری گریه می کنی
- آریا بخدا منظوری نداشتم
- اهووممم
رفت طرف در اتاقی که وسایلش بود ن منم پشت سرش اون مشغول جم کردن چند تیکه لباسش شد که کنار چمدونش بودن ومن با چشای پر اشک نگاش می کردم من چطور خودمو گول می زدم که می تونم ازش بگذرم من دروغگوی خوبی بودم خوب به خودم دروغ می گفتم وحالا داشتم شرمنده ای قلب بیچاره ام می شدم
- میخوای بری
- اره میرم هتل از اولم باید می رفتم ...لطفا اینجوری گریه نکن گیسو داری منو عصبی می کنی
- منوببخش آریا
در چمدونشو بست وگفت : مهم نیست حیف نیست اینجوری چشات سرخ بشه
اومد طرف در جلوش وایسادم
- آریا لطفا ...
نفسشو کلافه بیرون فرستاد وگفت : لطفا چی گیسو من دیگه جوابمو گرفتم برو کنار باید برم
- نه ...اینجوری نه
عصبی گفت : بسه گیسو بسه داری خودتو می کشی ...
- م...مهم نیس...تو نرو
نمی دونم کی دستاشو گرفته بودم
- خیلی خب گیسو تو آروم باش بعد حرف می زنیم .
اشک هامو پاک کردم وگفتم : بگو دلخور نیستی
خیره تو چشام نگاه کرد وگفت : نیستم حالا برو کنار تا من برم
# پارت دویست وپانزده ...
گیسو:
لبمو به شدت گاز گرفتم روشو برگردوندوگفت : می تونی بری دلداریش بدی
- آریا من ...
نشست وچنگی زد به موهاش با گریه نگاش می کردم یهو بلند شدوگفت : برگردیم
پشت سرش راه افتادم واز باغ اومدیم بیرون تو ماشین نشستیم اشک هام دست خودم نبود آروم آروم اشک از چشام میچکید واون حتا نگامم نمی کرد می دونستم بد حرف زدم می دونستم حق داشت ومیلاد رو سر جاش نشوند ولی می دونم دیرعقلم به کار افتاد هر لحظه که می گذشت ویکی از حرفای میلاد یادم میومد باعث می شد بیشتر گریه کنم
- کافیه گیسو ...
گریه ام تبدیل شد به هق هق
لحنش انقدر سرد وجدی بود که از خودم متنفر شدم تا رسیدیم خونه گریه می کردم اون زودتر پیاد شد ومنم پشت سرش
- آریا گوش کن ...
- نمی خوام چیزی بشنوم ..
- آریا
برگشت ونگام کرد وگفت : چیه گیسو دیگه چی مونده بگی ...
تعارف نکن بگو ...
دکمه آسانسور رو زد طبقه ای5 منتظر موند من سوار آسانسور شدم بعد خودش نگام نمی کرد وای خدایا من چیکار کردم
این همون آریای سرد ومغروری بود که تو صورت کسی نگاه نمی کرد من احمق خیلی راحت با غرورش بازی کردم بخاطر اون میلاد احمق تر ازخودم
- آریا
نفسشو فوت کرد وگفت : خواهش می کنم چیزی نگو گیسو هر چی بوده شنیدم
روشو برگردوند
آویزون دنبالش راه از آسانسور در اومدیم ورفتیم طرف در خونه کلیدو از کیفم در اوردم اینقدر دستام می لرزید نمی تونستم در رو باز کنم دستمو گرفت وکلید رو از دستم در اورد وخودش در رو باز کرد
- برو تو
رفتم داخل اونم پشت سرم اومد ودر رو بست با بغض برگشتم نگاش کردم به در تکیه داده بود
- چیزی نشده اینجوری گریه می کنی
- آریا بخدا منظوری نداشتم
- اهووممم
رفت طرف در اتاقی که وسایلش بود ن منم پشت سرش اون مشغول جم کردن چند تیکه لباسش شد که کنار چمدونش بودن ومن با چشای پر اشک نگاش می کردم من چطور خودمو گول می زدم که می تونم ازش بگذرم من دروغگوی خوبی بودم خوب به خودم دروغ می گفتم وحالا داشتم شرمنده ای قلب بیچاره ام می شدم
- میخوای بری
- اره میرم هتل از اولم باید می رفتم ...لطفا اینجوری گریه نکن گیسو داری منو عصبی می کنی
- منوببخش آریا
در چمدونشو بست وگفت : مهم نیست حیف نیست اینجوری چشات سرخ بشه
اومد طرف در جلوش وایسادم
- آریا لطفا ...
نفسشو کلافه بیرون فرستاد وگفت : لطفا چی گیسو من دیگه جوابمو گرفتم برو کنار باید برم
- نه ...اینجوری نه
عصبی گفت : بسه گیسو بسه داری خودتو می کشی ...
- م...مهم نیس...تو نرو
نمی دونم کی دستاشو گرفته بودم
- خیلی خب گیسو تو آروم باش بعد حرف می زنیم .
اشک هامو پاک کردم وگفتم : بگو دلخور نیستی
خیره تو چشام نگاه کرد وگفت : نیستم حالا برو کنار تا من برم
- ۲۱.۷k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط