خدایا خوب میدانی چه قدر برایم عزیز هستی و چه قدر
خدایا خوب میدانی چه قدر برایم عزیز هستی و چه قدر
در زندگی من جریان داری
خدایا خوب میدانی روزی نبوده که بی یاد تو شب کرده باشم
جوری تو را میپرستم که فقط خودم میدانم و بس
با تو زندگی کرده ام
تنها غذا خوردم و برای تو یک بشقاب گذاشتم تا کنارم بنشینی و با هم غذا بخوریم
تنها خوابیدم و بالشم را زانوهای تو تصور کردم
حرف زدم با تو جوری که انگار روبرویم نشستی
گاهی حتی برایت چای ریختم
حتی سیگاری برایت روشن کردم
هر لباسی خواستم بخرم در اتاق پرو نظر تو را پرسیدم
خوب میدانی که چه قدر برایم پر رنگ بودی و هستی
چه در شادی چه در غمهایم تنها کسی بودی که کنارم بود
هر کسی نداند تو بهتر از هر کسی میدانی تا امروز چه بر من گذشته
تو حتی بهتر از خودم میدانی تا این لحظه چند بار گریه کردم
چند بار خندیدم
زیرش نزن ،، نگو که آن روز که خندیدم تو با من نخندیدی و آن روز که گریه میکردم دستهای تو نبود که اشکهایم را پاک کرد
خدایا این همه بودی و دیدی و باز کاری نمیکنی
با تو دست رفاقت دادم خدا
گفتم پشتم را خالی نکنی با سر زمین میخورم
گفتم خدایا مرامحتاج بنده هایت نکنی که غرورم را از دست میدهم
این همه سال است که تنهایی من را میبینی و باز دلت برای من نمیسوزد
خطایی کردم ؟
گناهی کردم که از دستم دلخوری ؟
اگر نه پس چرا کاری نمیکنی
عجب دل بزرگی داری خدا
هر شب اینجا غمم را میبینی تنهاییم را میبینی اما باز به روی خودت نمی آوری
هر شب حکمتت را بهانه می آورم برای دلم
که گلایه نکن
حکمت خداست
بپذیر
تا کی ؟
نمیبینی ؟ موهایم همه سفید شده
خدایا بس است
التماست میکنم بس است
خدایی کن برای من
خسته ام خدا
یه کاری کن برایم رفیق ...
در زندگی من جریان داری
خدایا خوب میدانی روزی نبوده که بی یاد تو شب کرده باشم
جوری تو را میپرستم که فقط خودم میدانم و بس
با تو زندگی کرده ام
تنها غذا خوردم و برای تو یک بشقاب گذاشتم تا کنارم بنشینی و با هم غذا بخوریم
تنها خوابیدم و بالشم را زانوهای تو تصور کردم
حرف زدم با تو جوری که انگار روبرویم نشستی
گاهی حتی برایت چای ریختم
حتی سیگاری برایت روشن کردم
هر لباسی خواستم بخرم در اتاق پرو نظر تو را پرسیدم
خوب میدانی که چه قدر برایم پر رنگ بودی و هستی
چه در شادی چه در غمهایم تنها کسی بودی که کنارم بود
هر کسی نداند تو بهتر از هر کسی میدانی تا امروز چه بر من گذشته
تو حتی بهتر از خودم میدانی تا این لحظه چند بار گریه کردم
چند بار خندیدم
زیرش نزن ،، نگو که آن روز که خندیدم تو با من نخندیدی و آن روز که گریه میکردم دستهای تو نبود که اشکهایم را پاک کرد
خدایا این همه بودی و دیدی و باز کاری نمیکنی
با تو دست رفاقت دادم خدا
گفتم پشتم را خالی نکنی با سر زمین میخورم
گفتم خدایا مرامحتاج بنده هایت نکنی که غرورم را از دست میدهم
این همه سال است که تنهایی من را میبینی و باز دلت برای من نمیسوزد
خطایی کردم ؟
گناهی کردم که از دستم دلخوری ؟
اگر نه پس چرا کاری نمیکنی
عجب دل بزرگی داری خدا
هر شب اینجا غمم را میبینی تنهاییم را میبینی اما باز به روی خودت نمی آوری
هر شب حکمتت را بهانه می آورم برای دلم
که گلایه نکن
حکمت خداست
بپذیر
تا کی ؟
نمیبینی ؟ موهایم همه سفید شده
خدایا بس است
التماست میکنم بس است
خدایی کن برای من
خسته ام خدا
یه کاری کن برایم رفیق ...
- ۵.۱k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط