.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
لپتاپ را با دقت به سمت فرماندهاش گرفت و گفت:
_ بفرمایید قربان.
فرمانده با رضایت سرش رو تکون داد و لپتاپ رو از دستش گرفت، سپس اون رو سمتِ یکی از اعضای تیمش گرفت و آروم گفت:
_ بعدِ بازیابیِ فایل های حذف شده لپتاپ رو به مرکز اطلاعاتی ببرید.
مرد در جواب تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد که فرمانده روبه تیمِ پنج نفرشون که روبروش ایستاده بودن نگاهی انداخت و با لحنی خشک و مختصر گفت:
_ کارمون اینجا تمومه...برمیگردیم سئول
افرادش با ادای احترام، سرشان را به نشانه تایید پایین انداختند و همزمان به سمت ون مشکی رنگی که در سایه پارک شده بود، رفتند و سوار آن شدند. صدای بسته شدن درهای ون در سکوتِ آنجا پیچید و خودرو به آرامی دور شد.
.
.
.
(زمان حال__ساعت 𝟏𝟐:𝟐 شب__اتاق کنفرانس)
جونگکوک با قدم های خسته وارد اتاقِ بزرگ کنفرانس شد، نور زرد و زنندهی چراغ بالای سرشان، فضا را روشن کرده بود، اما نگاه سنگین و منتظر چهار نفر که پشت میز بزرگ کنفرانس نشسته بودند، فضایی تاریکتر و سنگینتر از نور را ایجاد کرده بود.
کلافه، قدمهاش رو برداشت و با رفتن به سمت یکی از صندلیهای خالی، پشت میز نشست. لحظهای بعد، صدای آرام و سرد تهیونگ، سکوت سنگین فضا را شکست:
_ دیر کردی
_ فقط دو دقیقه دیر کردم!
پسر کوچیکتر گفت و نگاهِ خیره اش رو به تهیونگ دوخت. دستاش رو داخل جیب کتش فرو برد و نگاهش رو به غریبه ای که با فاصله ازش نشسته بود چرخوند و گفت:
_ این یارو دیگه کیه؟
تهیونگ به پشتی صندلیش تکیه داد که صدایِ یکی که کناره تهیونگ نشسته بود و با خودکاره داخل دستش ور میرفت بلند شد:
_ این مدیرِ جدیدِ زندانِ!
جونگکوک ابرویی بالا داد و به مردی که خودشون استخدام کرده بودن تا یه مدت نقش مدیرِ زندان رو بازی کنه نگاه کرد، کمی تو جاش جابجا شد ودقیق تر به اون مَرد که با کیفِ بزرگه چرمیِ داخل دستش و اون عینکی که به نظرش “احمقانه” میآمد، زل زد و بعد سرش رو سمت مردِ قبلی چرخوند و گفت:
_ اوه، هوسوک بس کن...این بیشتر شبیه احمقاست تا مدیرِ یه زندان دور افتاده!
هوسوک خودکارِ داخل دستش رو روی میز رها کرد و بعدِ اینکه نگاهش رو از پسر کوچیکتر گرفت به اون مَرده با نگاه اشاره زد، که مرد کیفِ قهوهایش رو سفت تر گرفت و از جاش بلند شد و با گذاشته کیفش وسطِ میز صاف ایستاد و گفت:
_ قبلِ ورودتون به زندان، باید نفوذ دقیق تری داشته باشید..
زیپه کیفِ بزرگش رو باز کرد که همه نگاهشون رویِ لپتاپ سفید رنگه نسبتأ بزرگی جذب شد.
مرد اشاره به لپتاپِ روی میز شروع به توضیح کرد:
_ اسمِ لپتاپ 𝐀𝟑𝟏𝟓 هستش، که نیازه دسترسی ماهرانه برای نقشمون داره و به یه فرد کار بلد نیاز داریم!
تهیونگ نیشخند محوی زد و با دست به مردی که تمام مدت تو سکوت به حرفاشون گوش میداد اشاره کرد و گفت:
_ ایشون هر کاره غیر ممکنِ سیستمی رو حلش میکنه!
سپس نگاهش رو به اون مرده ساکت دوخت که بهش فهموند تا نقشه رو توضیح بده.
مرد فکش رو منقبض کرد و با تنفری که داخل چشماش زبان میکشید پشتش رو بیشتر به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت:
_ من از طریقِ این، از اتاق برق، زمان ورود و خروجتون به داخل زندان رو پاک میکنم، و به محض نزدیک شدنتون به سلوله فرانک، قفل درش رو باز میکنم..قبلش یادتون نره تا کوچیک ترین جلب توجهی نکنید!
تهیونگ آروم سرش رو تکون داد و خونسرد لب زد:
_ خیله خب، ممنون....هیونگ نیم!
مرد چشماش رو با صبر بست و دندونهاش رو روی هم فشرد، دستاش رو آهسته مشت کرد و جدی غرید:
_ دیگه منو با این اسم خطاب نکن...تهیونگ!
تهیونگ با لبخند ساختگی دستاش رو با حوصله بالا برد و به نشانه تسلیم گفت:
_ باشه...هر چی تو بگی!
جونگکوک که انگار از تنشِ بینشون لذت میبرد، زبونش رو رویِ پرسینگ لبش کشید و خطاب به تهیونگ گفت:
_ کی شروع میکنیم؟
سردیِ نگاه تهیونگ باعث میشد هیچ نوع احساسی از داخل چشماش خونده نشه!
نگاهِ تیزش رو سمت جونگکوک چرخوند و گفت:
_ دو روز دیگه.
هوسوک پیش از جونگکوک که فرصت واکنش پیدا کنه سمت میز خم شد و گفت:
_ ولی...اگه درخواستتون رو قبول نکرد چی؟
نگاهِ همه سمت هوسوک چرخید، تهیونگ با انگشتش روی میز ضربت گرفت و خونسرد گفت:
_ قبول میکنه...هیچکس به پول نه نمیگه!
و سکوت دوباره بینشون حاکم شد.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره عشقام
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
لپتاپ را با دقت به سمت فرماندهاش گرفت و گفت:
_ بفرمایید قربان.
فرمانده با رضایت سرش رو تکون داد و لپتاپ رو از دستش گرفت، سپس اون رو سمتِ یکی از اعضای تیمش گرفت و آروم گفت:
_ بعدِ بازیابیِ فایل های حذف شده لپتاپ رو به مرکز اطلاعاتی ببرید.
مرد در جواب تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد که فرمانده روبه تیمِ پنج نفرشون که روبروش ایستاده بودن نگاهی انداخت و با لحنی خشک و مختصر گفت:
_ کارمون اینجا تمومه...برمیگردیم سئول
افرادش با ادای احترام، سرشان را به نشانه تایید پایین انداختند و همزمان به سمت ون مشکی رنگی که در سایه پارک شده بود، رفتند و سوار آن شدند. صدای بسته شدن درهای ون در سکوتِ آنجا پیچید و خودرو به آرامی دور شد.
.
.
.
(زمان حال__ساعت 𝟏𝟐:𝟐 شب__اتاق کنفرانس)
جونگکوک با قدم های خسته وارد اتاقِ بزرگ کنفرانس شد، نور زرد و زنندهی چراغ بالای سرشان، فضا را روشن کرده بود، اما نگاه سنگین و منتظر چهار نفر که پشت میز بزرگ کنفرانس نشسته بودند، فضایی تاریکتر و سنگینتر از نور را ایجاد کرده بود.
کلافه، قدمهاش رو برداشت و با رفتن به سمت یکی از صندلیهای خالی، پشت میز نشست. لحظهای بعد، صدای آرام و سرد تهیونگ، سکوت سنگین فضا را شکست:
_ دیر کردی
_ فقط دو دقیقه دیر کردم!
پسر کوچیکتر گفت و نگاهِ خیره اش رو به تهیونگ دوخت. دستاش رو داخل جیب کتش فرو برد و نگاهش رو به غریبه ای که با فاصله ازش نشسته بود چرخوند و گفت:
_ این یارو دیگه کیه؟
تهیونگ به پشتی صندلیش تکیه داد که صدایِ یکی که کناره تهیونگ نشسته بود و با خودکاره داخل دستش ور میرفت بلند شد:
_ این مدیرِ جدیدِ زندانِ!
جونگکوک ابرویی بالا داد و به مردی که خودشون استخدام کرده بودن تا یه مدت نقش مدیرِ زندان رو بازی کنه نگاه کرد، کمی تو جاش جابجا شد ودقیق تر به اون مَرد که با کیفِ بزرگه چرمیِ داخل دستش و اون عینکی که به نظرش “احمقانه” میآمد، زل زد و بعد سرش رو سمت مردِ قبلی چرخوند و گفت:
_ اوه، هوسوک بس کن...این بیشتر شبیه احمقاست تا مدیرِ یه زندان دور افتاده!
هوسوک خودکارِ داخل دستش رو روی میز رها کرد و بعدِ اینکه نگاهش رو از پسر کوچیکتر گرفت به اون مَرده با نگاه اشاره زد، که مرد کیفِ قهوهایش رو سفت تر گرفت و از جاش بلند شد و با گذاشته کیفش وسطِ میز صاف ایستاد و گفت:
_ قبلِ ورودتون به زندان، باید نفوذ دقیق تری داشته باشید..
زیپه کیفِ بزرگش رو باز کرد که همه نگاهشون رویِ لپتاپ سفید رنگه نسبتأ بزرگی جذب شد.
مرد اشاره به لپتاپِ روی میز شروع به توضیح کرد:
_ اسمِ لپتاپ 𝐀𝟑𝟏𝟓 هستش، که نیازه دسترسی ماهرانه برای نقشمون داره و به یه فرد کار بلد نیاز داریم!
تهیونگ نیشخند محوی زد و با دست به مردی که تمام مدت تو سکوت به حرفاشون گوش میداد اشاره کرد و گفت:
_ ایشون هر کاره غیر ممکنِ سیستمی رو حلش میکنه!
سپس نگاهش رو به اون مرده ساکت دوخت که بهش فهموند تا نقشه رو توضیح بده.
مرد فکش رو منقبض کرد و با تنفری که داخل چشماش زبان میکشید پشتش رو بیشتر به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت:
_ من از طریقِ این، از اتاق برق، زمان ورود و خروجتون به داخل زندان رو پاک میکنم، و به محض نزدیک شدنتون به سلوله فرانک، قفل درش رو باز میکنم..قبلش یادتون نره تا کوچیک ترین جلب توجهی نکنید!
تهیونگ آروم سرش رو تکون داد و خونسرد لب زد:
_ خیله خب، ممنون....هیونگ نیم!
مرد چشماش رو با صبر بست و دندونهاش رو روی هم فشرد، دستاش رو آهسته مشت کرد و جدی غرید:
_ دیگه منو با این اسم خطاب نکن...تهیونگ!
تهیونگ با لبخند ساختگی دستاش رو با حوصله بالا برد و به نشانه تسلیم گفت:
_ باشه...هر چی تو بگی!
جونگکوک که انگار از تنشِ بینشون لذت میبرد، زبونش رو رویِ پرسینگ لبش کشید و خطاب به تهیونگ گفت:
_ کی شروع میکنیم؟
سردیِ نگاه تهیونگ باعث میشد هیچ نوع احساسی از داخل چشماش خونده نشه!
نگاهِ تیزش رو سمت جونگکوک چرخوند و گفت:
_ دو روز دیگه.
هوسوک پیش از جونگکوک که فرصت واکنش پیدا کنه سمت میز خم شد و گفت:
_ ولی...اگه درخواستتون رو قبول نکرد چی؟
نگاهِ همه سمت هوسوک چرخید، تهیونگ با انگشتش روی میز ضربت گرفت و خونسرد گفت:
_ قبول میکنه...هیچکس به پول نه نمیگه!
و سکوت دوباره بینشون حاکم شد.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره عشقام
- ۲.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط