{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~



چشمای مرد بزرگتر گرد تر شد، صورتش به زمین خاکی چسبیده بود و باعث شده بود یه چشمش معلوم نباشه، با ترس گفت:


_ با..باور کن سعی داشتم...سرِ وقت پرداخت کنم!


صدایِ خنده‌ی بلندِ جونگ‌کوک تو به گوشش فرو رفت، انگشتاش رو روی دستِ پیچ خورده ی مرد محکم تر کرد، و با دوباره پیچیدنش، صدای خورد شدنِ استخوان هاش بلند شد.
و فریاد زد.

اهسته سمت گوشش خم شد و آروم گفت:


_ وقتی شرط بندی رو میبازی باید حسابت رو صاف کنی...اما تو الان برایِ بار دوم میخوای فرار کنی؟


دنیل نفس زنان بریده گفت:


_ خیله خب، خیله خب!...بزار بلند شم تا سمت ماشینم برم، پو..پول تویِ ماشینه!


جونگ‌کوک کمی مکث کرد بعد با شتاب دستش رو ول کرد، که دست مرد به زمین برخورد کرد و درد تو رگ هاش پیچید.


بلند شد و صاف ایستاد و دستش رو پشتِ شلوارش برد و از زیر کُتش..کُلت طلاییش رو در آورد و سمتِ دنیل نشانه گرفت و جدی لب زد:

_ یکم محکم کاری عیب نمیکنه!


و بی تردید انگشتش رو رویِ ماشه فشار داد که گلوله به سرعت به پایِ مرد بزرگتر خورد، که این بار فریادش بلند تر شد.
خون روی شلوارِ پارچه ایش پخش شد و روی زمین چکید.

بی‌تفاوت نسبت به فریاد هاش کُلتش رو ماهرانه رویِ انگشت اشاره اش چرخوند و با یک حرکت، دوباره پشت شلوارش جاساز کرد
و بلند گفت:

_ دیسو!


پسر جوانی تری که اسمش دیسو بود با فریادش از کناره ماشین های پارک شده سمت جونگ‌کوک قدم برداشت.

_ این رو سمتِ ماشینش ببر و وقتی پول هارو بهت داد برگرد جایگاه اصلی، و کیف رو به مین سئوک بده خب؟


جونگ‌کوک آروم گفت و نگاهش رو به دیسو برگردوند، که صدای پسر جوان بلند شد:

_ فهمیدم رئیس..‌.شما میتونید برید!


جونگ‌کوک لبخند رضایت مندی زد و با نگاه کوتاهِ دیگه ای که به مردِ روی زمین انداخت، و قبل دور شدنش خطاب به دیسو گفت:

_ اگه خطایی ازش سر زد...میدونی چیکار کنی.


پسرجوان تر تنها فقط به تایید سرش رو تکون داد، و به دور شدنِ جونگ‌کوک زل زد.

آروم سمتِ دنیل رفت و خیره به پشت سر جونگ‌کوک رو به مرد بزرگتر گفت:

_ خیلی باحاله مگه نه....اون الگویِ منه!
.
‌.
.

( بوسان__ چند ساعت قبل___ داخلِ عمارتِ روبرت هریسون)


جِیم با لمس کردنِ هدستِ داخل گوشش، اعلام وضعیت کرد:


_ فرمانده من داخلِ عمارت شدم..قبلِ ورودم به اتاقِ مورد نظر باید رمزش رو برام پیدا کنید!


لحظه‌ای بعد، صدای آرومِ فرمانده اش تو گوشش پیچید:

_ وقتی به اتاق رسیدی بهم خبر بده.


جِیم سرش رو تکون داد، انگار داشت میدیدتش، بعد آروم زمزمه کرد:

_ فهمیدم..


با قدم هایِ بلند از سالن اصلی رد شد، پشتِ یکی از ستون های بلندِ مرمری ایستاد و به سه نگهبانی که روبرویِ پله ها ايستاده بودن نگاه ریزی انداخت.

هدستش رو لمس کرد و با مخاطب قرار دادنِ یکی از همکار هاش آروم گفت:


_ آژیر رو روشن کنید!


صدایِ تاییده همکارش به گوشش خورد و طولی نکشید که صدایِ آژیر از داخلِ آشپزخونه ی کناره پله ها بلند شد.

نگهبان ها با تعجب باهم نگاهی رد و بدل کردن که صدای یکیشون بلند شد:

_ آژیرِ آتش سوزیه؟!

_ از داخل آشپزخونه میاد!

یکی از نگهبانا خطاب یکیشون گفت:

_ تو برو چک کن، ما اینجاییم.


اون نگهبان فورا بعدِ تایید حرفش به سرعت سمتِ آشپزخونه قدم برداشت


جِیم فحشی زیر لب داد که صدای همکارش از پشت خط بلند شد:

_ دو تا نگهبان حرکتی نکردن!


جِیم نگاهی به راهرو های بالا انداخت و سریع روی زمین نشست و در حالی که کیفِ تجهیزاتش رو باز میکرد گفت:


_ حلش میکنم...تو قفلِ درو پیدا کن!


دستش رو تو کیف فرو کرد و بعدِ برداشتن دو تا کپسولِ کوچیکه گاز های اشک آور، زیپِ کیف رو کشید و دوباره صاف ایستاد و نگاه دیگه ای به نگهبان ها انداخت..و اون دو کپسول رو محکم درست جلویِ پاهاشون پرتاب کرد.

کپسول ها تا به زمین اصابت کردن، مثل فرفره دور خودشون پیچیدن و گازی مه مانندی از خودشون بیرون دادن.


اون دو نگهبان به شدت به سرفه افتادن، و چشم هاشون رو با کف دستشون گرفتن.

از فرصت استفاده کرد و سریع سمتشون دوید و لگد محکمی به یکیشون زد که با افتادنش سرش به لبه‌ی پله ها برخورد کرد و بیهوش شد.
سریع چرخید و اسلحه‌ ای که نگهبان جلوش گرفته بود و با لگدِ چرخی روی زمین انداخت و با زدنِ آرنجش به یه طرفه صورتش همون دستش رو فورا باز کرد و با قدت دور گلوش پیچید و با دست آزادش دستای مرد رو گرفت کمی بعد... در حالی که با یه دست خفه اش میکرد دستش رو از دور گلوش باز کرد و با لگد محکمی طرفی پرتش کرد و بی‌درنگ از پله ها بالا رفت


ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰. کامنت ۵۰
دیدگاه ها (۲۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~از ماشین که پیاده شد، صدایِ هوادار ه...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~( سئول__شنبه__ساعت 𝟗:𝟐𝟑 شب__ پیستِ م...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط